(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

يكي از اساسي ترين مباحث در صحبت با بهاييان بحث خاتميت پيامبر اسلام صلّ الله عليه و آله و سلّم است. چرا كه بهاييان معتقدند بعد از پيامبر اسلام نيز رشتة ارسال پيامبران از جانب خداوند قطع نشده است. لذا اگر در اين موضوع دلايلي براي ردّ ادّعاهايشان ايراد شود ديگر تمام بحثهاي مربوطه تحت الشّعاع قرار گرفته و بهاييان بايد از تمام ادّعاهاي خود دست بكشند.

 اسلام اگر خود ادّعا داشته كه بعد از پيغمبرش ديگر پيغمبري نخواهد آمد بايد دليلي را هم براي آن ارائه كرده باشد. هم اكنون به ارائه اين دلايل و شبهه­هايي كه بهاييان در اين خصوص بيان كرده­اند مي­پردازيم تا معلوم گردد با چه حربه­اي بهاييان خواسته­اند اين موضوع را نيز مانند مسائل ديگر طوري بپيچانند كه حق مطلب ادا نشود و عوام فريب داده شوند.

خداوند (جلّ جلاله) در قرآن كريم مي­فرمايد: «مَّا كاَنَ محَُمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَ لَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّنَ  وَ كاَنَ اللَّهُ بِكلُ‏ِّ شي‏ْءٍ عَلِيمًا». «محمد صلّي الله عليه و آله و سلّم پدر هيچيك از مردان شما نبوده اما او رسول و فرستاده خدا و خاتم انبياء است البته خداوند بحقيقت تمام اشياء دانا است».[1] در ابتدا لازم است كه به آيات قبل رجوع شود تا ديد داستان از چه قرار است. به آيه 36  از همين سوره (سورة احزاب) رجوع مي­كنيم: «وَ مَا كاَنَ لِمُؤْمِنٍ وَ لَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضي اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لهَُمُ الخِْيرََةُ مِنْ أَمْرِهِمْ  وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِينًا» «همين كه درباره كاري خدا و رسولش حكمي دادند هيچ مرد و زن مؤمن نميتواند و نبايد از خود اظهار تمايل و عقيده‏اي ابراز نمايد و هر كس از فرمان خدا و رسولش سرپيچي و عصيان ورزد علي التحقيق دچار گمراهي و ضلالت حتمي خواهد شد». اين آيه در بارة زينب، دختر جحش دختر عمّة پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و برادرش عبد اللّه بن جحش نازل شده[2] و داستان آنها بدين قرار است كه رسول خدا شخصي را به خواستگاري زينب براي زيد بن حارثه غلام آزاد شده خود فرستاد. زينب گمان كرد پيغمبر براي خود او را خطبه‏ نموده قبول كرد پس از آنكه فهميد براي زيد است امتناع نمود و غضبناك گرديد و گفت من از اشراف زنان قريش و دختر عمّة پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم هستم چگونه همسر غلامي بشوم. برادرش هم بيان داشت كه خواهر من در نهايت حسن و جمال و از اشراف است، شايسته نيست همسر بنده‏اي بشود.

آية مزبور نازل شد و فرمود حكمي كه خدا و رسولش دادند شايسته نيست هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنه­اي با آن مخالفت كنند. پس از نزول آيه، زينب و برادرش حضور پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم شرفياب شده عرض كردند: اي رسول خدا! ما به فرمان حضرتت راضي هستيم تا امر خود را بشما واگذار بنماييم؛ هر چه بفرمائيد از جان و دل فرمانبرداريم. رسول خدا زينب را به عقد زيد در آورد و صداق او را ده دينار و شصت درهم و مقداري لباس و پنجاه مد گندم و سي صاع خرما قرار داد.

حال بايد ديد هدف از اين امر الهي چه بوده است كه در آيات بعد با رجوع به احاديث و متن آيات روشن مي­گردد:

«وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تخُْفِي في نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تخَْشي النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَن تخَْشَئهُ  فَلَمَّا قَضي‏ زَيْدٌ مِّنهَْا وَطَرًا زَوَّجْنَكَهَا لِكَي لَا يَكُونَ عَلي الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ في أَزْوَاجِ أَدْعِيَائهِمْ إِذَا قَضَوْاْ مِنهُْنَّ وَطَرًا  وَ كاَنَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا»

«و آن گاه كه به كسي كه خدا بر او نعمت ارزاني داشته بود و تو [نيز] به او نعمت داده بودي، مي‏گفتي: «همسرت را پيش خود نگاه دار و از خدا پروا بدار» و آنچه را كه خدا آشكاركننده آن بود، در دل خود نهان مي‏كردي و از مردم مي‏ترسيدي، با آنكه خدا سزاوارتر بود كه از او بترسي. پس چون زيد از آن [زن‏] كام برگرفت [و او را ترك گفت‏] وي را به نكاح تو درآورديم تا [در آينده‏] در مورد ازدواج مؤمنان با زنانِ پسرخواندگانشان- چون آنان را طلاق گفتند- گناهي نباشد، و فرمان خدا صورت اجرا پذيرد».[3]

آيه 37  سوره احزاب دربارة طلاق دادن زينب و ازدواج او با رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم به امر پروردگار نازلشده و داستان آن بدينقرار است[4]:

روزي زيد به اتفاق همسرش زينب حضور پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم شرفياب شد و عرض كرد مي­خواهم زينب را طلاق بدهم زنان قريش بسيار او را ملامت و سرزنش مي­كنند و مي­گويند تو از اشراف و بزرگ زادگان قريش هستي چگونه همسر بنده شده‏اي من راضي نيستم زينب آزرده شود و از اين جهت او را طلاق مي­دهم. پيغمبر فرمود عيالت را نگاه دار و از طلاق دادن منصرف بشو با او حسن سلوك نموده و از خدا بترس. جبرئيل بر پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم نازل شد و گفت پروردگار رسم و سنة جاهليت را باطل نموده زيد زينب را طلاق ميدهد؛ بايد حضرتت او را تزويج كني و به همسري خود درآوري تا مردم بدانند زن پسر خوانده مانند عيال فرزند صلبي حرام نيست. رسم جاهليت اين بود هر كس پسري را به فرزندي مي­گرفت عيال او بر خودش حرام بود. آية فوق اين حكم را برداشت و باطل نمود و فرمود: اي پيغمبر! ما وقتي به زيد كه خداوند به او نعمت اسلام و تو نيز به او آزادي بخشيدي گفتي همسرت را نگاهدار و با او حسن سلوك نموده و از خدا بترس؛ و پنهان مي­داشتي آنچه را كه خداوند آشكار مي­نمود (چون خداوند به پيغمبر فرمان ازدواج با زينب را داده بود ولي ايشان طبق فرهنگ جاهلي آنزمان اين موضوع را پنهان مي­داشت ) و از ملامت و سرزنش مردم مي­ترسيدي و خدا سزاوارتر است به ترسيدن.

لذا خداوند پس از آنكه زيد زينب را مطلقه ساخته و رها نمود او را به زوجيت و نكاح پيغمبر درآورد تا آنكه مؤمنين در ازدواج با زنهاي پسر خوانده‏هاي خود (در صورتي آنها را طلاق دهند) در حرج نباشند.‏ زينب نيز به اين آيه بر زنان پيغمبر فخر و مباهات مي­نمود و مي­گفت شما را پدرانتان به پيغمبر داده‏اند ولي مرا پروردگار به او عطا فرمود[5] و امر نكاح من از آسمان فرود آمد. شبي به پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم عرض كرد من به سه چيز از ساير زنان شما امتياز دارم يكي آنكه جدّ من و شما يكي است؛ ديگر اينكه خداوند مرا به شما داده؛ و سوّم خواستگاري من به توسّط جبرئيل بوده است.

بعد از اين آيات، دو آية ديگر در ادامة آيات قبل كه مرتبط با اين حكم است مي­آيد كه فقط نص آيات آورده مي­شود تا از مقصود دور نشويم:

«مَّا كاَنَ عَلي النَّبي‏ِّ مِنْ حَرَجٍ فِيمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ  سُنَّةَ اللَّهِ في الَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلُ  وَ كاَنَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَرًا مَّقْدُورًا»

«الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَلَتِ اللَّهِ وَ يخَْشَوْنَهُ وَ لَا يخَْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ  وَ كَفَي‏ بِاللَّهِ حَسِيبًا»[6]

و امّا آية مورد بحث ما كه آية بعد از اين دو آيه مي باشد چنين است:

«مَّا كاَنَ محَُمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَ لَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّنَ  وَ كاَنَ اللَّهُ بِكلُ‏ِّ شي‏ْءٍ عَلِيمًا»

«محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست، ولي فرستاده خدا و خاتم پيامبران است. و خدا همواره بر هر چيزي داناست».

با اينكه به صراحت در اين آيه بيان مي­دارد كه محمّد فرزندي ندارد (و زيد هم پسر خواندة او بوده نه پسر او) و اتّفاقاً چون پسري ندارد و پايان دهندة رسالت است كسي نمي­تواند بعد از او ادّعاي فرزندي و سپس جانشيني او را كند تا بگويد من پسر پيغمبر هستم و بعد از او نيز رسالت به من داده شده است. امّا با اين حال كه هم نصّ صريح آيه و هم تاريخ زمان نزول آيه، همه و همه واضح و مبرهن است كه اين آيات دالّ بر خاتميّت ايشان است ولي بهاييان براي فريفتن عوام و به مرسي نشاندن ادّعاهاي خود بيان داشته­اند كه «خاتم» در اينجا به معناي «زينت» است و نه «خاتميّت».

قبل از رجوع به تفسير روايي آيه، لازم است به معني ختم از نظر لغت عربي پرداخته شود.

«مهر زدن. گاهي بنفسه متعدّي مي­شود و گاهي به «علي» (اقرب) وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلي‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلي‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ[8]. در آية ديگري به جاي ختم، طبع آمده است أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلي‏ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ[9]. كَذلِكَ نَطْبَعُ عَلي‏ قُلُوبِ الْمُعْتَدِينَ[10]. خَتَمَ اللَّهُ عَلي‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلي‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلي‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ[11]. ظنّ قوي آن است كه «غِشاوَةٌ» مبتداي مؤخّر و «عَلي‏ سَمْعِهِمْ» خبر مقدّم و «عَلي‏ أَبْصارِهِمْ» معطوف بر «عَلي‏ سَمْعِهِمْ» باشد. معني آيه اين مي­شود: خدا به دلهاي آنها مهر زده و بر گوشها و چشمهاي آنان پرده بخصوصي هست و آنها راست عذاب بزرگ. علي هذا اين آيه نظير آيه قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلي‏ قُلُوبِكُمْ ...[12] است كه مهر فقط براي قلب است و چون گوش و چشم مأخوذ شده دل ممهور مي­گردد. در آية ديگري مهر براي قلب و گوش و پرده براي چشم ذكر شده است. أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلي‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلي‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلي‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً[13]. نا گفته نماند: پايان دادن و به آخر رسيدن يكي از معاني ختم است «ختمت القرآن» يعني قرائت قرآن به آخر رساندم».

در تمام منابع موثّق و معروف عربي نيز به تنها همين معنا اشاره شده است.[14]

و امّا آية مورد بحث ما؛ خاتم را در آية شريفه فقط عاصم به فتح تا خوانده. بقيّه قرّاء به كسر تاء خوانده‏اند و آن بنا بر قرائت كسر به معني ختم كننده و تمام كننده است زيرا كه پيغمبران را ختم كرده و به آخر رسانده است. و بنا بر قرائت فتح به معني آخر النبيّين است (مجمع) در صحاح: گويد: «ختمت القرآن» يعني به آخرش رسيدم. اختتام ضدّ افتتاح است. خاتم بكسر تاء و فتح آن هر دو به يك معني است خاتمه شي‏ء يعني آخر آن. در اقرب و قاموس خاتم (بكسر تاء و فتح آن) انگشتر و آخر قوم و عاقبت شي‏ء و غيره آمده است. نا گفته نماند: انگشتر را از آن جهت خاتم گفته‏اند كه نامه را با آن ختم و مهر مي­كرده‏اند.

جرجي زيدان در تاريخ تمدّن اسلام[15] ذيل كلمة خاتم گويد: همين كه پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم در صدد نامه نوشتن به شاهنشاه ايران و امپراطور روم بر آمد به حضرتش ياد آور شدند كه اگر نامه بي مهر باشد ايرانيان آن را نمي‏پذيرند. پيغمبر مهري از نقره تهيّه فرمود كه روي آن جمله محمد رسول اللَّه نقش شده بود.

بعضي‏ها گفته‏اند كه خاتم به معني انگشتر است و چون انگشتر زينت انگشت است لذا خاتم النبيّين به معني زينت پيغمبران است و از آيه شريفه آخرين پيامبر بودن آن حضرت مستفاد نيست. درست نيست كه آيه را به رأي خود چنين تفسير كنيم با آن كه اطلاق لفظ خاتم به انگشتر چنان كه گفته شد براي آن بود كه نامه را با آن ختم و مهر مي­كردند (يعني پايان بخشيدن به نامه به طوريكه ديگر چيزي به آن اضافه نشود).

صدر آيه شريفه دربارة ازدواج حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و سلّم با دختر عمه خودش زينب است. زيد كه پسر خوانده آنحضرت بود زينب را به زني گرفت و پس از طلاق دادن، حضرت او را تزويج نمود، مردم سر و صدا راه انداختند كه آن حضرت زن پسرش را به عقد نكاح خود در آورده است. چون زيد بن حارثه پسر خواندة آن حضرت بود و ازدواج با زن او طبق رسم جاهليّت حرام بود، قرآن فرمود: محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست؛ تا ازدواج او با زن زيد مانعي نداشته باشد و نشان بدهد كه پيغمبر پسري ندارد كه بعد از او ادّعاي جانشيني يا غير كند.

در كشّاف و الميزان به نكته خوبي اشاره مي­شود (اگرچه به آن­ها استناد نمي­كنم):

معني آيه چنين مي­شود: «محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست (و زيد نيز يكي از مردان است. لذا محمّد پدر او هم نيست و ازدواج با زن زيد براي او بلا مانع است)». امّا اين معني لغوي آيه بود با توجّه به تاريخ و منابع لغوي.

لازم به ذكر است كه در قرآن پنج­جا[16] كلمه ختم به كار رفته است كه در همه جا به معني پايان بخشيدن و مهر كردن به كار رفته است و به كار بردن خاتم در آيه مورد بحث به منظور زينت نه تنها تفسير به رأي است بلكه با تفاسير روايي آيه سازگاري نداشته و ناقض تمام معاني «ختم» در قرآن است.


روايات

  1. حضرت پيغمبر به امير المؤمنين عليهم السّلام فرمود: «يا علي انت منّي بمنزلة هارون من موسي الّا انّه لا نبي بعدي»[17]. اين روايت در بسياري از كتب روايي آمده است و شكّي در اصل روايت نيست و نيز تنها مرجع مجاز به تفسير آيات قرآن ايشان هستند.
  2. امام باقر عليه السّلام:  پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمودند: «ايها النّاس انّه لا نبي بعدي و لا سنّه بعد سنتي».[18]
  3. پيغمبر اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم:  «أنا خاتم النبيين و المرسلين و الحجه علي جميع المخلوقين من اهل السموات و الأرضين فمن شك في هذا فهو كافر مفر الجاهليه الأولي».[19]
  4. اميرالمؤمنين عليه السّلام در وصف پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم مي­فرمايد: «فقفي به الرسل و ختم به الوحي» «او را بعد از پيامبران مبعوث ساخت و وحي را به او ختم فرمود».[20]
  5. امام صادق عليه السّلام: «ان الله ذكره ختم بنبييكم النبيين فلا نبي بعده ابداً و ختم بكتابكم الكتب فلا كتب بعده ابداً«.[21] «خداوند با نبي شما انبياء را پايان بخشيد پس بعد از او هيچگاه پيامبري نخواهد آمد و با كتاب شما به كتب آسماني پايان داد لذا كتابي بعد از آن نخواهد بود».


   سخنان پيام­آوران بهايي

بهاييان بايد در ابتدا به اين نقطه عطف پاسخ بگويند تا صداقت گفتار پيام آوران آنها ثابت گردد و الاّ در صورت عدم پاسخ به اين نقطه اساسي (آن هم بدون تفسير به رأي، چرا كه انسانها در مقامي نيستند كه قرآن را تفسير كنند[22]) تمام ديانت بهايي مخدوش خواهد شد. يا بايد اين را قبول كرد كه حسينعلي بهاء پيغمبر نبوده (كه در اين صورت احكامي نيز به دنبال اين دين نخواهد بود چرا كه صدور احكام تنها به دستور الهي و به وسيلة پيامبران انجام مي­پذيرد) يا اين كه قبول كرد ايشان براي هدف ديگري آمده­اند كه حال بايد اين موضوع توضيح داده شود توسّط بهاييان كه چيست اين هدف. اين نكته (ختم نبوت به وسيلة حضرت محمد صلّ الله عليه و آله و سلّم در قرآن) تا بدانجا صريح است كه خود پيام­آوران بابي و بهايي به اين نكته اقرار داشته­اند و جاي هيچ شك و ترديدي نيست و مريدان بهايي نيز نبايد از پيامبران خود پيشي بگيرند. در ادامه به اين اقرارها در كتب آسماني ايشان ذكر شده پرداخته مي­شود، امّا سردومداران بهايي هم اكنون اين مطالب را از بهاييان پوشيده مي­دارند تا بازار آنها كساد نشود:

  1. شيخ احمد احسائي مي­گويد: «حضرت محمد بن عبدالله صلّي الله عليه و آله و سلّم خاتم انبياء است و پس از او پيغمبري نخواهد آمد، زيرا كه خداوند فرموده: «ولكن رسول الله و خاتم النبيين» و پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم فرموده: «لا نبي بعدي» پس فرمايشات آن حضرت حق است و بايد بپذيريم و بنابراين عقيدة ما اين است كه پس از آن حضرت، پيغمبري نيست و او خاتم رسل است».[23] و نيز در رسالة «حيات النفس» از كتاب «جوامع الكلم» مطلبي نوشته كه ترجمة آن چنين مي­شود: «همان علّتي كه موجب شد پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم علي عليه السّلام را به جاي خود نصب كند، درست همان موجب نصب امام حسن، سپس امام حسين، و سپس خلف صالح امام حسن عسكري يعني حجت قائم محمد بن حسن عليه السّلام شد». كه تصديق مي­كند جملة پيشين او را در خصوص ختم نبوت.
  2. سيد كاظم رشتي نيز در ابتداي كتاب «مجموعه الرسائل» مي­نويسد: «شهادت مي­دهم كه محمد بن عبدالله صلّي الله عليه و آله و سلّم بندة خدا و فرستادة اوست و تمام شرايع منسوخ شده­اند جز اسلام كه تا روز قيامت باقي خواهد بود و شهادت مي­دهم به امامت دوازده نفر كه به نص پيامبر اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم به جانشيني معرفي گشته­اند و عبارتند از علي بن ابي­طالب و ... سپس اوبالقاسم حجه بن الحسن عليه السّلام كه عدل و داد گري را روي زمين بگستراند. او نمي­ميرد تا آن كه بت­پرستي را از جهان براندازد. خدايا! اينان پيشوايان من هستند ... آن چه پيامبر اسلام فرموده، حق است و شكي در آن نيست و شريعت او تا پايان روزگار برپا خواهد بود».
  3. سيّد باب مي­گويد: «من اعتقاد به هيچ مطلبي و شأني جز آنچه در قرآن بر حبيبيّت محمّد رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم و خاتم انبياء نازل فرموده­ ندارم ... و شهادت مي­دهم كه حلال محمّد حلال است تا روز قيامت و شريعتش نسخ نشده و راهش تغيير و تبديل نپذيرفته. كسي حرفي از شريعت او كم يا زياد كند همان ساعت از اطاعت تو خارج شده و شهادت مي­دهم كه وحي آن طور كه بر او نازل مي­شد پس از او از ناحية تو منقطع شده و كتابش مهيمن و حافظ بر كلّ كتابهاست».[24]
  4. حسينعلي بهاء مي­گويد: «درود و سلام بر سيد عالم و مربّي امّتها، بر همان كسي كه رسالت و نبوّت به او به پايان يافت و بر آل و اصحابش تا ابد». [25]
  5. حسينعلي بهاء مي­گويد: «بسيار تعجّب است که اين قوم در بعضي از مراتب که مطابق ميل و هواي ايشان است  متمسّک به آيه منزله در فرقان و احاديث  ولي الايقان مي­شوند و از بعضي که مغاير هواي ايشان است بالمرّه اعراض مي­نمايند، «اَفَتُؤمِنُونَ بِبَعضِ الِکتَاب و تَکفُرُونَ بِبَعْضٍ».[26] ما  لَکُم کيف تَحکُمُونَ ما لا تَشعُرُونَ؟ مثل آنکه در کتاب مبين، ربّ العالمين بعد از ذکر ختميّت في قوله تعالي:  «وَ لَکِنْ رَسُولَ  اللّهِ وَ خَاتَمَ النّبيّينَ"» جميع ناس را به لقاي خود وعده فرموده».
  6. همچنين اشراق خاوري از قول حسينعلي مي­نويسد: «كما انتم تقرأون في الكتاب بأن الله ختم النبوه بحبيبه، بشر العباد بلقائه و كان ذلك حتم محتوم».[27]

با توجه به اينكه طبق اين متون حسينعلي بهاء به خاتميت پيغمبر اسلام ايمان داشته است، براي اينكه قضيه لو نرود خود را به گونه­اي معرّفي كرده است كه عوام سر نخ را گم كنند و در واقع، خود را نه پيغمبر بلكه «ظهور الله» مي­نامد كه بايد ديد مقصود از ظهور الله چيست!

به اين متن از «آثار قلم اعلي» توجه مي­كنيم: «ان الله تبارك و تعالي بعد الذي ختم مقام النبوه في شان حبيبه و صفيه و خيرته من خلقه كما نزل في ملكوت العزه «ولكن رسول الله و خاتم النبيين» وعد العباد بلقائه يوم القيامه لعظمه ظهور البعد كما ظهر الحق». «خداوند تبارك و تعالي پس از آنكه مقام نبوت را در شان حبيب، صفي و برگزيده­اش از ميان مخلوق ختم فرمود، چنانكه در ملكوت عزّت نازل شد: «ولكن رسول الله و خاتم النبيين» وعده داد بندگان را به لقاي خودش در روز قيامت و اين به خاطر عظمت ظهور بعد بود كما اينكه حق ظاهر شد».[28]  كه بايد توضيح داده شود كه آيا ظاهر شدن حق به معناي بر پا شدن قيامت است يا خير و آيا حق تعالي به ملكوت جمادات و نباتات پيوسته و اين كلام به چه معناست. اگر واقعاً در اسلام يك همچنين تعبيراتي در عمق بيانات معصومين عليهم السّلام وجود مي­داشت هر آيينه دشمنان اسلام مسكوت نمي­نشستند و اين بيانات را اراجيف مي­خوانند و به اسلام حمله مي­كردند.

خلاصه اينكه وقتي بهاييان ­مي­بينند نمي­توانند با حربة ختم نشدن نبوّت مردم را بفريبند، دست به تدبير ديگري زدند و به جاي اينكه بگويند ما پيغمبر بعدي هستيم،‌گفتند ما ظهور خدا و بلكه خود خدا هستيم تا ديگر جاي هيچ شكّ و شبهه­اي نماند و خيال همه را راحت كرده باشد:

«در قرآن، در سورة احزاب، محمّد رسول الله را خاتم النبيين فرموده، جمال مبارك در ضمن جملة مزبوره مي­فرمايد كه: مقام اين ظهور اعظم و موعود كريم از مظاهر سابقه بالاتر است زيرا نبوّت به ظهور محمّد رسول الله ختم گرديده و اين دليل است كه ظهور موعود عظيم ظهور الله است و دورة نبوّت منطوي گرديد زيرا كه رسول الله خاتم النبيين بودند».[29] واقعاً بايد براي كساني متأسّف بود كه آخرت و دنياي خود را به چنين انسانهايي سپرده­اند.

قابل توجه خاصّه است كه با توجه به اقرار حسينعلي بهاء كه مي­گويد من از پيغمبر هم بالاترم و ظهور خدا هستم، حضرت عبدالبهاء (جانشين به ناحق او) بعد از مرگ ايشان هنوز قائل به پيغمبري حضرات باب و بهاء مي­باشد: (!) «آن مظاهر نبوّت كليّه كه باالاستقلال اشراق نمود­ه­اند مانند حضرت ابراهيم، حضرت موسي، حضرت مسيح، حضرت محمّد، حضرت اعلي و حضرت جمال مبارك».[30] الله اكبر!

موفق باشيد. 

 



[1] احزاب: 40                                                                          

[2] تفسير جامع، ج‏5، ص: 355 -- تفسير القمّي 2: 193 : علي بن إبراهيم: في رواية أبي الجارود، عن أبي جعفر (عليه السلام)، في قوله: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَي اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ و ذلك أن رسول الله (صلي الله عليه و آله) خطب علي زيد بن حارثة زينب بنت جحش الأسدية، من بني أسد بن خزيمة، و هي بنت عمة النبي (صلي الله عليه و آله).

[3] احزاب: 37

[4]  تفسير جامع، ج‏5، ص: 356

[5]  عيون أخبار الرّضا (عليه السّلام) 1: 191/ 1. ابن بابويه، قال: حدثنا أحمد بن زياد بن جعفر الهمداني، ...، قال: لما جمع المأمون لعلي بن موسي الرضا (عليه السلام): إن الله عز و جل ما تولي تزويج أحد من خلقه إلا تزويج حواء من آدم (عليه السلام)، و زينب من رسول الله (صلي الله عليه و آله)، بقوله: فَلَمَّا قَضي‏ زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها الآية، و فاطمة من علي (عليهما السلام)».

[6] احزاب: 38 و 39

[7]  قاموس قرآن، ج‏2، ص: 224

[8] جاثيه: 23

[9] نحل: 108

[10] يونس: 74

[11] بقره: 7

[12] انعام: 46

[13] جاثيه: 23

[14] الخاتم (مجمع البحرين، جلد 6: 54): «بفتح التاء، و كسرها أشهر كما نص عليه البعض: واحد الخواتيم، و هو حلقة ذات فص من غيرها، فإن لم يكن لها فص فهي فتخة- بالفاء و التاء و الخاء المعجمة- كقصبة. و محمد خاتم النبيين يجوز فيه فتح التاء و كسرها، فالفتح بمعني الزينة مأخوذ من الخاتم الذي هو زينة للابسه. و الكسر اسم فاعل بمعني الآخر. و تختم إذا لبس الخاتم. و الخاتم: الطين الذي يختم به علي رءوس الآنية و الشمع الذي يختم به الكتاب. و ختمت الكتاب ختما من باب ضرب. و خاتمة العمل: آخره». در اينجا مي­بينيم كه خاتم به فتح تا به معناي انگشتر و زينتي است».

ختم (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، جلد 3: 20): «صحا- ختمت الشي‏ء ختما فهو مختوم و مختم، شدّد للمبالغة، و ختم اللّه له بخير، و ختمت القرآن: بلغت اخره، و اختتمت الشي‏ء نقيض افتتحته، و الخاتم و الخاتم و الختام و الخاتام كلّه بمعني، و الجمع الخواتيم، و تختّمت: إذا لبسته، و خاتمة الشي‏ء: آخره».

ختم (مجمع البحرين، جلد 6: 54): «قوله تعالي: وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ [33/ 40] أي آخرهم ليس بعده نبي. «1». قوله: خَتَمَ اللَّهُ عَلي‏ قُلُوبِهِمْ‏ [2/ 7] أي طبع الله علي قلوبهم و مثله يَخْتِمْ عَلي‏ قَلْبِكَ‏ [42/ 24] من الختم و هو الشد و هو الطبع حتي لا يوصل إلي الشي‏ء المختوم عليه. و منه ختم الباب و الكتاب و معناه: أنه ختم علي قلوبهم أنها لا تؤمن لما علم من إصرارها علي الكفر. و عن علي ع" سبق في علمه أنهم لا يؤمنون فختم علي قلوبهم و سمعهم، ليوافق قضاؤه عليهم علمه فيهم، ألا تسمع إلي قوله وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ [8/ 23]". و الخاتم بفتح التاء، و كسرها أشهر كما نص عليه البعض: واحد الخواتيم، و هو حلقة ذات فص من غيرها، فإن لم يكن لها فص فهي فتخة- بالفاء و التاء و الخاء المعجمة- كقصبة. و محمد خاتم النبيين يجوز فيه فتح التاء و كسرها، فالفتح بمعني الزينة مأخوذ من الخاتم الذي هو زينة للابسه. و الكسر اسم فاعل بمعني الآخر».

ختم (المفردات في غريب القرآن: 274) «الخَتْمُ و الطّبع يقال علي وجهين: مصدر خَتَمْتُ و طبعت، و هو تأثير الشي‏ء كنقش الخاتم و قوله تعالي: الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلي‏ أَفْواهِهِمْ [يس/ 65]، أي: نمنعهم من الكلام، وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ‏ [الأحزاب/ 40]، لأنه خَتَمَ النّبوّة، أي: تمّمها بمجيئه‏».

ختم (كتاب العين، جلد 4: 241):  «ختم يختم ختما أي: طبع فهو خاتم. و الخاتم: ما يوضع علي الطينة، اسم مثل العالم، و الختام: الطين الذي يختم به علي كتاب «4». و يقال: هو الختم يعني: الطين الذي يختم به. و ختام الوادي: أقصاه».

[15] تاريخ تمدّن اسلام، جلد 1: 22 (ترجمه)

 [16] 

1- سورة 2: 7 «خَتَمَ اللّهُ عَلَي قُلُوبِهمْ وَعَلَي سَمْعِهِمْ وَعَلَي أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ»

2-  سورة 6: 46 «قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللّهُ سَمْعَكُمْ وَأَبْصَارَكُمْ وَخَتَمَ عَلَي قُلُوبِكُم مَّنْ إِلَهٌ غَيْرُ اللّهِ يَأْتِيكُم بِهِ انظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ»

3-  سورة 42: 24 «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَي عَلَي اللَّهِ كَذِبًا فَإِن يَشَأِ اللَّهُ يَخْتِمْ عَلَي قَلْبِكَ وَيَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَيُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ»

4-  سورة 45: 23 «أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَي عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَي سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَي بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن يَهْدِيهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ»

5-  سورة 36: 65 «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَي أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ»

 [17]  ينابيع المودة، (چاپ 1385)، صفحات 49 و 50 و 51 بنقل از صحيح بخاري و صحيح مسلم و ترمذي و ابن ماجه و احمد و ... معاني الاخبار چاپ حيدري، ص 74 باب معني حديث المنزلت- كتاب الخصال شيخ صدوق (چ حيدري 1389 هجري) ج 2، ابواب الاربعين ص 554. در مورد شرح و توضيح حديث منزلت به كتاب الغدير، ج 3 ص 199 تا 202 مراجعه كنيد و نيز كتاب احقاق الحق (چ اسلاميه) ج 5 ص 132 تا 234.

[18] وسايل الشيعه، جلد 3

[19] مستدرك الوسائل، جلد 3، صفحه 247

[20] نهج البلاغه خطبه 33

[21] اصول كافي، جلد 1، صفحه 269

[22] ال عمران: 7

[23] جوامع الكلام، جلد دوم: 7

[24] "ابلاغيه الف" طبق نقل كتاب "اسرارالاثار"، ج1، صفحات 179 تا 182: و لا اعتقد في شان الا بما نزّلت في القرآن علي حبيبك محمد رسول الله و خاتم النبيين ... و اشهد انً حلاله حلال الي يوم القيامه و لم ينسخ شريعته و لم يبدل منهاجه و من زاد حرفاً او نقص شيأً من شريعته فيخرج في الحين من طاعتك و ان الوحي بمثل ما نزل عليهقد انتقطع من بعده من عندك و ان كتابه مهيمن علي كل الكتب.

[25] "اشراقات" صفحه 293: اصلاه و و السلام علي سيد العالم و مربي الامم الذي به انتهت الرساله و النبوه و علي آله و اصحابه ابداً سرمداً.

[26] بقره: 85

[27] مائده آسماني: جزء 4، صفحه 260

[28] "آثار قلم اعلي" جلد 3، صفحه 49

[29] رحيق مختوم: جلد 1، صفحه 78

[30] مفاوضات: صفحه 124