(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

باب پس از  فوت سيّد كاظم رشتي، تفسيري بر نخستين آيات سورة يـوسف مي­نـويسد و پـس از شش ماه، در حالي كه «ملّا حسين بشروئي» و برخـي ديگر از طلّاب شيخـيّـه از كوفه به نيّت پيدا كردن جانشين سيّد كاظم رشتي وارد شيراز مي­شوند، خود را «باب امام غائب» معرّفي مي­كند.[1] دليل و اسناد اين معرّفي در كتب بهاييان بسيار آشكار است. از جمله «الله قد قدّر ان يخرج ذلك الكتاب في تفسير احسن القصص من عند محمّد بن الحسن بن علي بن محمّد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمّد بن علي بن حسين بن عليّ بن ابيطالب علي عبده ليكون حجّه ­الله من عند «الذّكر» علي العالمين بليغاً»[2] و نيز فاضل مازندراني در توضيح كلمة باب مي­نويسد: «در اوّلين كتاب آيات خود يعني شرح سورة يوسف نداء به عنوان بابيّت نمود قوله ... اعلموا يا اهل الارض انّ الله قد جعل مع الباب بابين من قبل ليعلمكم امره ... و قوله و لقد أخرجها الحجه بقيّه الله صاحب الزّمان عليه السّلام علي بابه الذّكر».[3] اين عبـارات به روشني مي­گـويد كه سيّد باب خود را «باب» و «ذكر» امام غائب مي­دانسته است. از آن واضحتر، اظهار قرب و نزديكي باب به امام زمان غائب مي­باشد كه «عبّاس افندي» به صراحت به آن اشاره مي­كند و هيچ بهايي نمي­تواند منكر آن باشد: «آغاز گفتار نمود و مقام بابيّت اظهار، و از كلمة بابيّت مراد او چنان بود كه من واسطة فيوضات، از شخص بزرگواري هستم كه هنوز در پردة عزّت است و داراي كلمات بي حصر و حد. به ارادة او متحرّكم و به حبل ولايتش متمسّك، و در نخستين كتابي كه در تفسير سورة يوسف مرقوم نموده در جميع مواضع خطابه­هايي به او كرده و استمداد در تمهيد مبادي خويش جسته و تمنّاي فداي جان در سبيل محبّتش نموده و از جمله اين عبارت است: «يا بقيّه ­الله! قد وفيت بكلي لك و رضيت السب في سبيلك و ما تمنيت الا القتل في محبّتك».[4]

همان گونه كه از اين منابع بهايي واضح  و مبرهن است، ايشان خود را در ابتدا «باب» امام زمان مي­دانسته نه خود امام زمان و همواره به ايشان ارادت داشته است و هيچ كس در راه محبّت خودش آرزوي دادن جان نمي­كند كه اشكال كنند منظورش از اوّل خودش بوده مگر اينكه ديوانه بوده باشد. لذا در اين كه باب ادعّاي «بابيّت» امام زمان غائب را داشته هيچ شكّي نيست و هيچ عاقلي منـكر آن نمي­تواند باشد. لذا در سفري هم كه باب به مكّه داشته است (كه به اصطلاح ادّعاي قائميّت كند) خود را «باب موعود» معرّفي مي­كند نه «خود موعود».[5] باب حتّي در مكّه نيز امر خود را ظاهر نكرده است چرا كه اين امر (باب امام زمان يا حتّي امام زمان بودن) در آن ازدحام و جمعيّت به سادگي انجام نمي­شده است و تاريخ نيز چنين چيزي مطلبي را در خود ندارد كه چنين اتفاقي (ادّعاي امر) اتّفاق افتـاده بـاشد. چـرا كه اگر به طور عـلني اين موضوع را آشكار مي­كرد همه بايد از آن مطّـلع مي­شدند. تاريخ نيز دو بار اين اتفاق را به خود ديده كه يك بار توسط «عبدالله العجمي» در سال 1801 بوده و يك بار نيز توسط «مهدي البنگالي» در سال 1203 بوده است.[6] لذا باب يا اصلاً به مكّه نرفته است يا ادّعاي بابيّت يا قائميّت نكرده است. البتّه بحث روي بابيّت سيّد باب است و الاّ اينكه او قائم موعود بوده را خود او ابداً قبول نداشته است. نوشته­هاي احمد احسائي و رشتي و گفته­هاي خود باب نيز اين را اثبات مي­كنند.  دلايل بي­شمار ديگري هم بر اين مدّعا هست. از جمله آنها «رسالة بين الحرمين» است كه در جواب مشكلات «ميرزا محيط» در بين راه مكّه و مدينه نوشته است: «و انّه لكتاب قد نزل من لدن بقيه ­الله امام حقّ قديم ... و انّه امام حيّ عظيم ... انّي عبد من بقيّه ­الله ... و اشهد بعد رسول الله في حكم الولايه ... و اشهد انّ اسمائهم في كتاب الله علي و الحسن و الحسين و عليّ و محمّد و جعفر و موسي و عليّ و محمّد و الحسن و محمّد و مستور ... يا أيّها الملأ ان اسمعوا حكم بقيّه الله من لند عبده ...».[7]

باب نه خود را امام زمان مي­دانسته نه پيغمبر، بلكه خود را «باب» امام زمان غائب مي­دانسته كه براي همة شيعيان بسيار شناخته شده است و كسي نمي­تواند بگويد مقصود او شخصي ديگر غير از امام زمان غائب شيعيان بوده است. دليل اين اصرار اين است كه (همچنان كه در آينده مطرح خواهيم كرد) اگر باب ادعّاي بابيّت امام زمان غائب شيعيان را كرده (كه اين چنين بوده) ديگر پيغمبري حسينعلي بهاء زير سؤال مي­رود چون وقتي هنوز قائم دين اسلام نيامده است ديگر نسخ دين اسلام هم معني پيدا نمي­كند و در واقع، ادّعاي پيغمبري حسينعلي بهاء زير سؤال مي­رود. به شخص منصف حقيقت جـويي هم كاملاً روشن مي­شود كه چرا نويـسندگان در كتابـهاي غـير دسته اوّل، موضوع را بر مي­گردانند كه حق گم شده و مقصود آنان حاصل شود، آن چنان كه «عبّاس افندي» مي­گويد: « (باب) بر سر منبر نوعي تكلّم نمود كه سبب سكوت و سكون حاضران و ثبوت و رسوخ تابعان گرديد و همچه گمان بود كه مدّعي وساطت فيض از حضرت صاحب الزّمان عليه السّلام است بعد معلوم و واضح شد كه مقصودش بابيّت مدينة ديگر است و وساطت فيوضات از شخصي ديگر».[8]

در اينجا عبّاس افندي سعي مي­كند چنان جلوه دهد كه باب ادّعاي بابيّت شخصي غير از امام زمان شيعيان را داشته است. چون اگر اين را ثابت كند، آنگاه مي­تواند به نوعي عنوان كند كه قائم شيعيان يك جايي قبلاً آمده است و حسينعلي بهاء نسخ دين اسلام را اعلام به واسطة آن اعلام كرده است.. بهتر بود كه اصلاً باب به جاي ادّعاي باب امام زمان بودن، ادّعاي قائميّت مي­كرد تا قضيه را يكسره كند و با اين عمل، معلوم مي­كرد كه قائم آمد و همه چيز تمام شد، پس حسينعلي تو نسخ دين اسلام را اعلام كن.  عدم درستي و باطل بودن اين سخن عبّاس افندي از آن جا ناشي مي­شود كه اوّلاً باب طبق گفته­هايش به روشني ادّعاي بابيّت امام زمان غائب شيعيان را كرده بوده است (به همين دليل نيز به مكّـه مي­رود تا اظهار امـر كند چـرا كه در عقايد شيعيان هست كه امـام زمان غائب از مكّه قـيام مي­كند كه نشان مي­دهد باب بَدَش هم نمي­آمده به جاي باب امام زمان، خود را به جاي خودِ امام زمان جا بزند). چرا كه زماني كه باب در سال 1261 از حجاز به بوشهر باز مي­گردد به يكي از مريدانش به نام «ملّا صادق خراساني» مي­نويسد كه در اذان نماز جمعه بايست و اين جمله را بگو: «اشهد انّ عليّاً قبل نبيل[9] باب بقيّيه الله».[10] او هم اين عمل را انجام داد و به خاطر اين بدعت چنان غوغايي به پا شد كه مردم خواستار تنبيه او شدند. اصلاً دليل اعتراض مردم اين بود كه او ادّعاي دروغي كرده بود و به همين دليل خواستار تنبيه او شدند. يعني او گفت كه «من باب امام زمان غائب شما شيعيان هستم» و الّا اگر مي­گفت شخصي قرار است ظهور كند و من باب او هستم و منظورم شخص ديگري غير از امام غائب شيعيان بوده مردم قبل از غوغا به پا كردن از مبدأ و منشأ آن شخص سؤال مي­كردند كه او كيست و بعد اعتراض مي­كردند!

سؤال اوّل اينجاست كه با اين همه زد و بند توسّط باب براي ادّعاي بابيّت امام زمان غائب شيعيان، خود باب منكر اين موضوع شده و در «ابلاغية الف» كه پس از واقعة توبة باب در مسجد وكيل شيراز در ادامة جريان بدعت در اذان مي­باشد باب مي­گويد: «و قالوا انّه ادعي الولايه واختيها قتلهم الله بمافتروا ... ان بعض النّاس قد افتروا علي كلمه البابيه المنصوصه و الدعوا الرؤيه لنفسي لعنهم الله بما افتروا ما كان بقيّه الله صاحب الزمان بعد ابواب الاربعه باب منصوص ولا نائب مخصوص و من ادعي ارؤيه بدون بيّنه فرض علي الكل بان يكذبوه و يقتلوه اللهم انّي اشهدك بانّي ما ادعيت رؤيه حجّتك الحق و لا بابيه نفسه بنص من قبل ... و اشهد ان اليوم كان حجّتك محمّد بن الحسن صلواتك عليه ... » «گفته­اند كه ادّعاي ولايت كرده، خدا آنها را بكشد با اين افترائي كه بسته­اند ... بعضي از مردم به من افترا زده­اند كه من ادّعاي بابيّت منصوبي كرده­ام و ادّعاي رؤيت آن حضرت را نموده­ام خدا آنها را لعنت كند به واسطة افترائي كه زده­اند. بقيّه الله صاحب الزّمان بعد از آن چهار باب (عثمان بن سعيد، محمّد بن عثمان، حسين بن روح، عليّ بن محمّد سيمري) باب منصوص و نائب مخصوصي نداشته و كسي كه ادّعاي رؤيت آن حضرت را بدون بيّنه كند بر همة مردم واجب است كه تكذيبش كنند و او را بكشند. خدايا! من تو را گواه مي­گيرم كه ادّعاي رؤيت حجّت بر حق تو و بابيّت منصوص او را نكرده­ام ... و گواهي مي­دهم كه امروز حجّت تو بر مردم محمّد بن الحسن صلواتك عليه است».[11]

مشاهده مي­گردد كه باب اقرار دارد من ادّعاي بابيّت منصوصي نكرده­ام و مفهومش آن است كه ادّعاي بابيّت عام به عنوان باب رابع نموده­ام. اعم از اين كه بابيّت او منصوص بوده يا عام، زماني ايشان ادّعاي بابيّت امام زمان غائب شيعيان را مي­كند (در همان جا كه مي­گويد در اذان جمله­اي اضافه كنيد) و در جاي ديگر (بعد از سيلي خوردن و اعتراف در انظار عمومي در مسجد وكيل شيراز و پس گرفتن ادّعاي خويش) آن را نفي مي­كند!

سؤال دوّم اينجاست كه به هر حال باب، خود را باب مي­داند نه موعود و نه قائم. چه طور مي­شود كه ارادتمند او يعني حسينعلي بهاء اين اقرار باب را نقض مي­كند؟ مگر ايشان كاسه داغ­تر از آش بوده است كه جلوتر از خود باب حركت مي­كند. حسينعلي بهاء در كتاب ايقان مي­گويد: «و باب دوّم نيز در خاتمه، متضمّن احاديث معتبره در تأييد و اثبات حقيقت ظهور حضرت باب به عنوان قائم موعود است».[12] و چه طور مي­شود كه يك باب از ايقان (صفحات 158 الي آخر) به اثبات اين امر اختصاص دارد در حالي كه خود باب به ولايت امام غائب شيعيان اقرار دارد و آرزوي فدا شدن جانش را در راه او مي­كند؟! و نيز چگونه مي­شود كه با اين اقرارها (باب: «بابِ امام زمان هستم» و در جايي ديگر «نيستم»، حسينعلي بهاء: «باب، قائم موعود شيعيان بوده») عبدالبهاء حتّي قائل به نبوّت و پيغمبري باب و حسينعـلي­بهاء است: «آن مـظاهر نبوت كلّيّه كه بـالاستقلال اشراق نمود­ه­اند مانند حضرت ابراهيم، حضرت موسي، حضرت مسيح، حضرت محمد، حضرت اعلي[13] و حضرت جمال مبارك».[14] حال قضاوت با شما.

به طور خلاصه، سيّد باب به دلايل فراواني تا سال 1264 خود را مانند سيّد كاظم رشتي بنده و باب امام دوازدهم شيعيان مي­دانست و مدّعي نيابت خاصّة غير منصوصه از طرف آن حضرت بود[15] و از آن سال به بعد ادّعاي قائميّت به آن افزود و با نوشتن كتاب «بيان» خود را به مقام شارعيّت و رسالت ارتقاء داد و بالاخره در «لوح هيكل الدّين» كه از آخرين نوشته­هاي اوست خود را «ذات و هستي خداوند» ناميد!

بالاخره معلوم نشد كه باب، «باب امام زمان» بوده، يا «خود امام زمان»، يا «پيغمبر» و يا «ذات خداوند»! كسي هم نمي­تواند با استدلالهاي باطل، منكر اين ادّعاها شود؛ چون در كتابهاي بهاييان همة اين ادّعاها موجود هستند. مگر تمام متن اين كتابها را (از جمله ايقان) انكار كنند كه در آنصورت قضيه شكل ديگري به خود مي­گيرد و سؤالات اساسي ديگري به وجود مي­آيد.

موفق باشيد.

[1] كواكب الدريه، جلد 1: 35

[2] رحيق مختوم: 22 (قسمتي از تفسير سورة يوسف كه «سوره الملك» نام دارد)

[3] اسرار الآثار، جلد 2: 11

[4] مقالة شخصي سيّاح

[5] مطالع الانوار فارسي: 82 «چون باب آهنگ سفر حج نمود به حروف حيّ دستور داد تا در نقاط گوناگون پراكنده شوند و در همه جا بدون بردن نام و نشان او بگويند كه باب موعود با برهان متين ظاهر شده است».

[6] منتقم حقيقي،‌عمادزاده

[7] آيين باب، علي محمد فرهوش (ع­ف) بابي، از بخش اوّل رسالة بين الحرمين

[8] مقالة شخصي سيّاح: 7

[9] طبق حروف ابجد يعني علي محمد

[10] اين دستور ضمن رسالة فضائل سبعه به وي داده شد. تلخيص تاريخ نبيل: 130

[11] اسرار الآثار، جلد اوّل: 179

[12] ايقان (چاپ اوّل نشر جديد): ص­و

[13] منظور «باب» است.

[14] مفاوضات: صفحه 124

[15] قيوم الاسماء؛ صخيفة عدليّه؛ تفسير سوره­هاي بقره، كوثر و والعصر؛ صحيفة مخزونه؛ رسالة بين الحرمين