ادعاهاي متناقض باب

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

باب پس از  فوت سيّد كاظم رشتي، تفسيري بر نخستين آيات سورة يـوسف مي­نـويسد و پـس از شش ماه، در حالي كه «ملّا حسين بشروئي» و برخـي ديگر از طلّاب شيخـيّـه از كوفه به نيّت پيدا كردن جانشين سيّد كاظم رشتي وارد شيراز مي­شوند، خود را «باب امام غائب» معرّفي مي­كند.[1] دليل و اسناد اين معرّفي در كتب بهاييان بسيار آشكار است. از جمله «الله قد قدّر ان يخرج ذلك الكتاب في تفسير احسن القصص من عند محمّد بن الحسن بن علي بن محمّد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمّد بن علي بن حسين بن عليّ بن ابيطالب علي عبده ليكون حجّه ­الله من عند «الذّكر» علي العالمين بليغاً»[2] و نيز فاضل مازندراني در توضيح كلمة باب مي­نويسد: «در اوّلين كتاب آيات خود يعني شرح سورة يوسف نداء به عنوان بابيّت نمود قوله ... اعلموا يا اهل الارض انّ الله قد جعل مع الباب بابين من قبل ليعلمكم امره ... و قوله و لقد أخرجها الحجه بقيّه الله صاحب الزّمان عليه السّلام علي بابه الذّكر».[3] اين عبـارات به روشني مي­گـويد كه سيّد باب خود را «باب» و «ذكر» امام غائب مي­دانسته است. از آن واضحتر، اظهار قرب و نزديكي باب به امام زمان غائب مي­باشد كه «عبّاس افندي» به صراحت به آن اشاره مي­كند و هيچ بهايي نمي­تواند منكر آن باشد: «آغاز گفتار نمود و مقام بابيّت اظهار، و از كلمة بابيّت مراد او چنان بود كه من واسطة فيوضات، از شخص بزرگواري هستم كه هنوز در پردة عزّت است و داراي كلمات بي حصر و حد. به ارادة او متحرّكم و به حبل ولايتش متمسّك، و در نخستين كتابي كه در تفسير سورة يوسف مرقوم نموده در جميع مواضع خطابه­هايي به او كرده و استمداد در تمهيد مبادي خويش جسته و تمنّاي فداي جان در سبيل محبّتش نموده و از جمله اين عبارت است: «يا بقيّه ­الله! قد وفيت بكلي لك و رضيت السب في سبيلك و ما تمنيت الا القتل في محبّتك».[4]

همان گونه كه از اين منابع بهايي واضح  و مبرهن است، ايشان خود را در ابتدا «باب» امام زمان مي­دانسته نه خود امام زمان و همواره به ايشان ارادت داشته است و هيچ كس در راه محبّت خودش آرزوي دادن جان نمي­كند كه اشكال كنند منظورش از اوّل خودش بوده مگر اينكه ديوانه بوده باشد. لذا در اين كه باب ادعّاي «بابيّت» امام زمان غائب را داشته هيچ شكّي نيست و هيچ عاقلي منـكر آن نمي­تواند باشد. لذا در سفري هم كه باب به مكّه داشته است (كه به اصطلاح ادّعاي قائميّت كند) خود را «باب موعود» معرّفي مي­كند نه «خود موعود».[5] باب حتّي در مكّه نيز امر خود را ظاهر نكرده است چرا كه اين امر (باب امام زمان يا حتّي امام زمان بودن) در آن ازدحام و جمعيّت به سادگي انجام نمي­شده است و تاريخ نيز چنين چيزي مطلبي را در خود ندارد كه چنين اتفاقي (ادّعاي امر) اتّفاق افتـاده بـاشد. چـرا كه اگر به طور عـلني اين موضوع را آشكار مي­كرد همه بايد از آن مطّـلع مي­شدند. تاريخ نيز دو بار اين اتفاق را به خود ديده كه يك بار توسط «عبدالله العجمي» در سال 1801 بوده و يك بار نيز توسط «مهدي البنگالي» در سال 1203 بوده است.[6] لذا باب يا اصلاً به مكّه نرفته است يا ادّعاي بابيّت يا قائميّت نكرده است. البتّه بحث روي بابيّت سيّد باب است و الاّ اينكه او قائم موعود بوده را خود او ابداً قبول نداشته است. نوشته­هاي احمد احسائي و رشتي و گفته­هاي خود باب نيز اين را اثبات مي­كنند.  دلايل بي­شمار ديگري هم بر اين مدّعا هست. از جمله آنها «رسالة بين الحرمين» است كه در جواب مشكلات «ميرزا محيط» در بين راه مكّه و مدينه نوشته است: «و انّه لكتاب قد نزل من لدن بقيه ­الله امام حقّ قديم ... و انّه امام حيّ عظيم ... انّي عبد من بقيّه ­الله ... و اشهد بعد رسول الله في حكم الولايه ... و اشهد انّ اسمائهم في كتاب الله علي و الحسن و الحسين و عليّ و محمّد و جعفر و موسي و عليّ و محمّد و الحسن و محمّد و مستور ... يا أيّها الملأ ان اسمعوا حكم بقيّه الله من لند عبده ...».[7]

باب نه خود را امام زمان مي­دانسته نه پيغمبر، بلكه خود را «باب» امام زمان غائب مي­دانسته كه براي همة شيعيان بسيار شناخته شده است و كسي نمي­تواند بگويد مقصود او شخصي ديگر غير از امام زمان غائب شيعيان بوده است. دليل اين اصرار اين است كه (همچنان كه در آينده مطرح خواهيم كرد) اگر باب ادعّاي بابيّت امام زمان غائب شيعيان را كرده (كه اين چنين بوده) ديگر پيغمبري حسينعلي بهاء زير سؤال مي­رود چون وقتي هنوز قائم دين اسلام نيامده است ديگر نسخ دين اسلام هم معني پيدا نمي­كند و در واقع، ادّعاي پيغمبري حسينعلي بهاء زير سؤال مي­رود. به شخص منصف حقيقت جـويي هم كاملاً روشن مي­شود كه چرا نويـسندگان در كتابـهاي غـير دسته اوّل، موضوع را بر مي­گردانند كه حق گم شده و مقصود آنان حاصل شود، آن چنان كه «عبّاس افندي» مي­گويد: « (باب) بر سر منبر نوعي تكلّم نمود كه سبب سكوت و سكون حاضران و ثبوت و رسوخ تابعان گرديد و همچه گمان بود كه مدّعي وساطت فيض از حضرت صاحب الزّمان عليه السّلام است بعد معلوم و واضح شد كه مقصودش بابيّت مدينة ديگر است و وساطت فيوضات از شخصي ديگر».[8]

در اينجا عبّاس افندي سعي مي­كند چنان جلوه دهد كه باب ادّعاي بابيّت شخصي غير از امام زمان شيعيان را داشته است. چون اگر اين را ثابت كند، آنگاه مي­تواند به نوعي عنوان كند كه قائم شيعيان يك جايي قبلاً آمده است و حسينعلي بهاء نسخ دين اسلام را اعلام به واسطة آن اعلام كرده است.. بهتر بود كه اصلاً باب به جاي ادّعاي باب امام زمان بودن، ادّعاي قائميّت مي­كرد تا قضيه را يكسره كند و با اين عمل، معلوم مي­كرد كه قائم آمد و همه چيز تمام شد، پس حسينعلي تو نسخ دين اسلام را اعلام كن.  عدم درستي و باطل بودن اين سخن عبّاس افندي از آن جا ناشي مي­شود كه اوّلاً باب طبق گفته­هايش به روشني ادّعاي بابيّت امام زمان غائب شيعيان را كرده بوده است (به همين دليل نيز به مكّـه مي­رود تا اظهار امـر كند چـرا كه در عقايد شيعيان هست كه امـام زمان غائب از مكّه قـيام مي­كند كه نشان مي­دهد باب بَدَش هم نمي­آمده به جاي باب امام زمان، خود را به جاي خودِ امام زمان جا بزند). چرا كه زماني كه باب در سال 1261 از حجاز به بوشهر باز مي­گردد به يكي از مريدانش به نام «ملّا صادق خراساني» مي­نويسد كه در اذان نماز جمعه بايست و اين جمله را بگو: «اشهد انّ عليّاً قبل نبيل[9] باب بقيّيه الله».[10] او هم اين عمل را انجام داد و به خاطر اين بدعت چنان غوغايي به پا شد كه مردم خواستار تنبيه او شدند. اصلاً دليل اعتراض مردم اين بود كه او ادّعاي دروغي كرده بود و به همين دليل خواستار تنبيه او شدند. يعني او گفت كه «من باب امام زمان غائب شما شيعيان هستم» و الّا اگر مي­گفت شخصي قرار است ظهور كند و من باب او هستم و منظورم شخص ديگري غير از امام غائب شيعيان بوده مردم قبل از غوغا به پا كردن از مبدأ و منشأ آن شخص سؤال مي­كردند كه او كيست و بعد اعتراض مي­كردند!

سؤال اوّل اينجاست كه با اين همه زد و بند توسّط باب براي ادّعاي بابيّت امام زمان غائب شيعيان، خود باب منكر اين موضوع شده و در «ابلاغية الف» كه پس از واقعة توبة باب در مسجد وكيل شيراز در ادامة جريان بدعت در اذان مي­باشد باب مي­گويد: «و قالوا انّه ادعي الولايه واختيها قتلهم الله بمافتروا ... ان بعض النّاس قد افتروا علي كلمه البابيه المنصوصه و الدعوا الرؤيه لنفسي لعنهم الله بما افتروا ما كان بقيّه الله صاحب الزمان بعد ابواب الاربعه باب منصوص ولا نائب مخصوص و من ادعي ارؤيه بدون بيّنه فرض علي الكل بان يكذبوه و يقتلوه اللهم انّي اشهدك بانّي ما ادعيت رؤيه حجّتك الحق و لا بابيه نفسه بنص من قبل ... و اشهد ان اليوم كان حجّتك محمّد بن الحسن صلواتك عليه ... » «گفته­اند كه ادّعاي ولايت كرده، خدا آنها را بكشد با اين افترائي كه بسته­اند ... بعضي از مردم به من افترا زده­اند كه من ادّعاي بابيّت منصوبي كرده­ام و ادّعاي رؤيت آن حضرت را نموده­ام خدا آنها را لعنت كند به واسطة افترائي كه زده­اند. بقيّه الله صاحب الزّمان بعد از آن چهار باب (عثمان بن سعيد، محمّد بن عثمان، حسين بن روح، عليّ بن محمّد سيمري) باب منصوص و نائب مخصوصي نداشته و كسي كه ادّعاي رؤيت آن حضرت را بدون بيّنه كند بر همة مردم واجب است كه تكذيبش كنند و او را بكشند. خدايا! من تو را گواه مي­گيرم كه ادّعاي رؤيت حجّت بر حق تو و بابيّت منصوص او را نكرده­ام ... و گواهي مي­دهم كه امروز حجّت تو بر مردم محمّد بن الحسن صلواتك عليه است».[11]

مشاهده مي­گردد كه باب اقرار دارد من ادّعاي بابيّت منصوصي نكرده­ام و مفهومش آن است كه ادّعاي بابيّت عام به عنوان باب رابع نموده­ام. اعم از اين كه بابيّت او منصوص بوده يا عام، زماني ايشان ادّعاي بابيّت امام زمان غائب شيعيان را مي­كند (در همان جا كه مي­گويد در اذان جمله­اي اضافه كنيد) و در جاي ديگر (بعد از سيلي خوردن و اعتراف در انظار عمومي در مسجد وكيل شيراز و پس گرفتن ادّعاي خويش) آن را نفي مي­كند!

سؤال دوّم اينجاست كه به هر حال باب، خود را باب مي­داند نه موعود و نه قائم. چه طور مي­شود كه ارادتمند او يعني حسينعلي بهاء اين اقرار باب را نقض مي­كند؟ مگر ايشان كاسه داغ­تر از آش بوده است كه جلوتر از خود باب حركت مي­كند. حسينعلي بهاء در كتاب ايقان مي­گويد: «و باب دوّم نيز در خاتمه، متضمّن احاديث معتبره در تأييد و اثبات حقيقت ظهور حضرت باب به عنوان قائم موعود است».[12] و چه طور مي­شود كه يك باب از ايقان (صفحات 158 الي آخر) به اثبات اين امر اختصاص دارد در حالي كه خود باب به ولايت امام غائب شيعيان اقرار دارد و آرزوي فدا شدن جانش را در راه او مي­كند؟! و نيز چگونه مي­شود كه با اين اقرارها (باب: «بابِ امام زمان هستم» و در جايي ديگر «نيستم»، حسينعلي بهاء: «باب، قائم موعود شيعيان بوده») عبدالبهاء حتّي قائل به نبوّت و پيغمبري باب و حسينعـلي­بهاء است: «آن مـظاهر نبوت كلّيّه كه بـالاستقلال اشراق نمود­ه­اند مانند حضرت ابراهيم، حضرت موسي، حضرت مسيح، حضرت محمد، حضرت اعلي[13] و حضرت جمال مبارك».[14] حال قضاوت با شما.

به طور خلاصه، سيّد باب به دلايل فراواني تا سال 1264 خود را مانند سيّد كاظم رشتي بنده و باب امام دوازدهم شيعيان مي­دانست و مدّعي نيابت خاصّة غير منصوصه از طرف آن حضرت بود[15] و از آن سال به بعد ادّعاي قائميّت به آن افزود و با نوشتن كتاب «بيان» خود را به مقام شارعيّت و رسالت ارتقاء داد و بالاخره در «لوح هيكل الدّين» كه از آخرين نوشته­هاي اوست خود را «ذات و هستي خداوند» ناميد!

بالاخره معلوم نشد كه باب، «باب امام زمان» بوده، يا «خود امام زمان»، يا «پيغمبر» و يا «ذات خداوند»! كسي هم نمي­تواند با استدلالهاي باطل، منكر اين ادّعاها شود؛ چون در كتابهاي بهاييان همة اين ادّعاها موجود هستند. مگر تمام متن اين كتابها را (از جمله ايقان) انكار كنند كه در آنصورت قضيه شكل ديگري به خود مي­گيرد و سؤالات اساسي ديگري به وجود مي­آيد.

موفق باشيد.

[1] كواكب الدريه، جلد 1: 35

[2] رحيق مختوم: 22 (قسمتي از تفسير سورة يوسف كه «سوره الملك» نام دارد)

[3] اسرار الآثار، جلد 2: 11

[4] مقالة شخصي سيّاح

[5] مطالع الانوار فارسي: 82 «چون باب آهنگ سفر حج نمود به حروف حيّ دستور داد تا در نقاط گوناگون پراكنده شوند و در همه جا بدون بردن نام و نشان او بگويند كه باب موعود با برهان متين ظاهر شده است».

[6] منتقم حقيقي،‌عمادزاده

[7] آيين باب، علي محمد فرهوش (ع­ف) بابي، از بخش اوّل رسالة بين الحرمين

[8] مقالة شخصي سيّاح: 7

[9] طبق حروف ابجد يعني علي محمد

[10] اين دستور ضمن رسالة فضائل سبعه به وي داده شد. تلخيص تاريخ نبيل: 130

[11] اسرار الآثار، جلد اوّل: 179

[12] ايقان (چاپ اوّل نشر جديد): ص­و

[13] منظور «باب» است.

[14] مفاوضات: صفحه 124

[15] قيوم الاسماء؛ صخيفة عدليّه؛ تفسير سوره­هاي بقره، كوثر و والعصر؛ صحيفة مخزونه؛ رسالة بين الحرمين

ادعاي بابي گري باب

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

داستان از اين قرار است كه در ابتداي قرن سيزدهم هجري قمري، در پي ادّعاهاي آشكار و نهانِ شخصي به نام «شيخ احمد احسايي»، مبني بر ارتباط با امام زمان عليه السّلام، فرقه­اي پديد آمده كه بعدها به نام خود او، «شيخيّه» ناميده شد. پس از شيخ احمد، جانشين او سيّد كاظم رشتي، به آن ادّعاي شيخ احمد آب و رنگ بيشتري داد و گروه شيخيّه هم عنوان جديدتري به خود گرفت و گروهي از شيعيان را به گرد خود درآورد. علّت اصلي رئي  آوردن مردم به اين فرقة جديد، نااميدي از شرايط ناهنجار جامعه در پي شكست ايران در جنگهاي بدفرجام ايران و روس بود. ياد كردن از امام زمان (كه عامل بسيار مؤثّري در ايجاد روحية اميد و آرزو در مردم بود) و بهره­گيري شيخ احمد و سيّد كاظم از اين حربه، موجب آن گشت تا عدّه­اي ساده لوح و زودباور، ادّعاهاي آن دو را مبني بر ارتباط با امام زمان عليه السّلام بپذيرند و به اين وسيله، بازار شيخي­گري گرم شد. هر چند شيخيّه خود را شيعه مي­دانستند و مي­دانند و به خاتميّت رسول اكرم صلّ الله عليه و آله و سلّم و قائميّت حضرت حجه بن الحسن العسكري عليه السّلام اعتقاد كامل و راسخ داشتند، امّا ندانسته و ناخواسته باعث پديد آمدن فرقه­اي به نام «بابيّه» شدند كه منشء فتنة بزرگي در ايران شد. «حسينعلي بهاء» نيز بعد از اينكه مي­بيند «باب» ادّعاي امام زماني كرده است، بعد از جريانات مفصّلي كه آن را ذكر خواهيم كرد، نسخ آيين اسلام را اعلام (!) و خود را پيامبر بعد معرّفي مي­كند. اين كليّت ماجراست. امّا از اين به بعد ما قدم به قدم با تاريخ آورده شده از كتب خود ايشان به نقد ايشان مي­نشينيم و منتظر پاسخهاي ايشان مي­باشيم.

سيد احمد احسايي خود را «ركن اربع» مي­دانسته (اركان: خداوند، پيامبر، امام زمان، باب امام زمان) يعني «باب امام زمان» و او در هنگام سفر خود به مدينه «سيد كاظم رشتي» را به عنوان جانشين خود معرّفي كرده و بعد از آن در همان مدينه درگذشته است. سيد كاظم رشتي نيز خود را بنا به جانشيني سيد احمد احسايي، ركن اربع مي­دانسته است. هيچ بابي و بهايي نمي­تواند به طور مستند ادّعا كند كه سيد كاظم پس از مرگ خود جانشيني به عنوان ركن رابع تعيين كرده باشد. لذا پس از مرگ او چهار نفر ادعّاي ركن رابع كردند كه از جملة آنها «حاج كريم خان كرماني»، «ميرزا شفيع تبريزي»، «ميرزا طاهر حكّاك اصفهاني» و نيز «ميرزا محمّد علي شيرازي (باب)» بودند.[1]

سؤال اين جاست كه در بين اين چهار نفر، كسي كه ادعّاي صحيح و حقّي داشته باشد بايد نشانه­اي داشته باشد تا دروغ ديگران ثابت شود. ميرزا محمّد علي شيرازي براي اثبات درستي مدّعاي خود تفسيري بر سورة مباركة يوسف نوشته[2] و آن را نشانة صدق گفتار خود و عجز ديگران مي­داند! اولّين سؤال بنده اين است كه آيا نشانة باب امام زمان بودن نوشتن تفسير سورة يوسف است؟ ‌هر طلبة عربي خوانده­اي قادر خواهد بود تفسيري بر سوره­هاي قرآن بنويسد. اصلاً نوشتن تفسير توسّط همان طلبه يا حتّي مرجع عاليقدر چه ارزشي دارد و مگر اينان چه كساني هستند كه تأويل كلام الهي را مي­دانند؟ ما در قبل اثبات كرديم كه تفسير قرآن تنها توسّط معصومين عليهم السّلام جايز است و تفسيري غير از تفسير ايشان به هيچ عنوان اعتباري ندارد و اين خيلي واضح است. بنابراين، حتّي اصل نوشتن تفسير خود زير سؤال بوده چه برسد كه آقاي باب اين موضوع را كار شگفت­انگيزي دانسته و دليل بر ادّعاي خود دانسته است! چگونه صدق گفتار او معلوم شده كه بعد از قبول آن، ادّعاي ارادت حسينعلي بهاء را به باب بپذيريم؟ چرا كه اين تفسير در نظر حسينعلي بهاء و بهاييان اعتبار زيادي دارد همان طور كه حسينعلي بهاء مي­گويد: «اوّل و اعظم و اكبر جميع كتب باب است».[3] چرا كه حسينعلي بهاء به گفته بهاييان، پيامبر خدا بوده و علم خدايي داشته است و نمي­تواند اشتباه كرده باشد. لذا، باب ادعّاي خود را چگونه ثابت كرده است؟ در ضمن اگر ركن رابع در بين شاگردان رشتي بوده چرا خود او اين معرّفي را انجام نداده است؟ مگر رشتي باب امام زمان نبوده است؟‌

مقام «شيخ احمد احسايي» در آيين بهايي كاملاً مشخص است و نيازي به پرس و جو از اصحاب بهايي نيست چرا كه ايشان خود به صحّت كتب پيام­آوران خود اقرار دارند و جاي بحثي نيست. مثلاً «حسينعلي بهاء» شيخ احمد را با لفظ «قدّس الله تربته» مورد خطاب قرار مي­دهد و مي­گويد: «قبل از ظهور جمال محمّدي آثار سماء ظاهره ظاهر شد.  و آثار باطنه که مردم را در ارض بشارت مي دادند به ظهور آن شمس هويّه چهار نفر بودند واحداً بعد واحد.  چنانچه روزبه که موسوم به سلمان شد به شرف خدمتشان مشرّف بود و زمان وفات هر يک مي رسيد روزبه را نزد ديگري مي فرستاد تا نوبت به چهارم رسيد و او در حين موت فرمود:  اي روزبه، بعد از تکفين و تدفين من برو به حجاز که شمس محمّدي اشراق مي­نمايد و بشارت باد تو را به لقاي آن حضرت.  تا رسيد به اين امر بديع منيع.  و اکثر از منجّمان خبر ظهور نجم را در سماء ظاهره داده‏اند.  و همچنين در ارض هم نورين نيّرين، احمد و کاظم، قدّس اللّه تربتهما».[4] از آن طرف كه حسينعلي بهاء خود علم خدايي داشته است (به گفتة خود بهاييان) و مي­بينيم كه او شيخ احمد را اينگونه تقدير مي­كند پس بايد لزوماً عقايد او را هم قبول داشته باشد و الّا اين تقدير در نظر بهاء در مورد كسي كه عقايد ضالّه دارد خيلي بي معني بوده است. اما عقايد شيخ احمد چه بود؟ از اين نقطه نظر كه او بعـداً توسط حسينعـلي بهاء مورد ستايـش قرار مي­گيرد و اساس عقايد بابيت و بهاييّت بر «آن» سوار است بايد ديد ايشان چه عـقيده­اي داشته­اند و اسـاسـاً چه شد كه پيام­آوران بهايي برخلاف عقايد ايشان قدم نهادند كه در بحث خاتميّت به آن خواهم پرداخت.

هيچ بهايي نمي­تواند منكر اين شود كه حسينعلي بهاء از مريدان باب نبوده است: «در جمادي الاولي سال 1264، ميرزا آقاسي امر نمود سيد باب را از ماكو به چهريق (نزديكي شهر شاپور آذربايجان) منتقل ساختند تا كمتر در دسترسي مريدان باشد. حسينعلي و قره­العين در تهران بودند. اما اين انتقال باب، خشم مريدان را در پي داشت. مريدان از جمله حسينعلي و قره­العين و ميرزا محمد علي (از خراسان) به بدشت آمدند با 80 نفر ديگر به منظور اعتراض و اين كه باب را بشناسند و تكليفشان را ادا كنند».[5] و تاريخ، سندهاي فراواني در ارادت حسينعلي به باب دارد.

در واقع، در اينجا اثبات شد كه باب اعتبار خود را از شيخ احمد احسايي گرفته است چرا كه خود را جانشين او معرّفي كرده است. حسينعلي بهاء هم اعتبار خود را از باب گرفته است چرا كه از مريدان سينه به چاك باب بوده است و بر اساس ادّعاي قائميّت باب است كه ادّعا مي­كند پيامبر جديد است. القاب و حرفهايي كه حسينعلي بهاء در آثار خود نسبت به باب زده است هم معيّد همين مطلب است.

موفق باشيد.



[1] كواكب الدريه، جلد 1: 35

[2] تفسير كامل آن به «قيوم الاسماء» معروف است.

[3] ايقان: 180

[4] ايقان (چاپ اول، نشر جديد): 43

[5] قرن بديع، جلد 1: 170

آيين بهايي

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

همانطور كه در قسمتهاي قبل به طور مفصّل بيان كرديم، پيشينة‌ عقيده به ظهور منجي، به دوره­هاي بسيار دور باز مي­گردد. از همان نخستين روزهاي تاريخ پيامبران، بشارت به فراگير شدن توحيد و دادگري در سرتاسر گيتي و نجات آدميان از ستم و بيداد، برقراري حكومت جهاني به دست پارساي پارسيان و سرآمد خردمندان، از موارد بسيار مهمّي بود كه در دستور كار تمامي پيامبران قرار داشت. دشمني با اين ايده و عقيده هم دوراني به درازاي همين «آرمان مقدّس مهدويّت» دارد. رسول گرامي اسلام، در دوران حيات خويش، به روشني آن وجود مقدّسي را كه «تشكيل حكومت واحد جهاني» و «نابودي ستم و سياهي» و «پر شدن زمين از عدل و دادگري» به دست با كفايت او به انجام مي­رسد معرفي فرمود. در آن معرّفي، آن حضرت تأكيد فرمود كه حضرت مهدي موعود عجّل الله تعالي فرجه الشّريف و موعود ملل و منجي مردمان، همان امام دوازدهم شيعيان و فرزند يازدهم حضرت علي عليه السّلام و فرزند نهم امام حسين عليه السّلام است. در پي اين معرّفي، آن دشمني ديرينه، به گونه­اي بارزتر خود را نشان داد. از حدود 160 سال پيش، مبارزه با عقيدة مهدويّت و قائميّت حضرت حجه بن الحسن العسكري عليه السّلام به عنوان قائم موعود در گروهي به نام «بهاييان» جلوه­گر شده است. ما نيز در اينجا به برّرسي پيدايش اين گروه مي­پردازيم. همانند گذشته، تمامي اسناد به كار گرفته شده از كتابهاي معتبر بهايي است. 

آينده جهان در اسلام 2

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

ادامه ...

اسلام

قرآن كريم، در بيش از صد و بيست آيه[1] به اين معني اشاره فرموده كه اراده و خواست خداوند متعال بر اين است تا دوران حكومت شيطان را به پايان برد و بساط پيروان او را برچيند و حتماً بندگان صالح خويش را در همه جاي زمين، حكومت دهد و سراسر گيتي را به آنان بسپارد. به چند نمونه از اين آيات از قرآن كريم و تفاسير روايي آنها اشاره مي­شود.

 «وَ لَقَدْ كَتَبْنَا في الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِي الصَّلِحُون» «و ما در زبور، بعد از ذكر نوشته‏ايم كه اين زمين را بندگان صالح من به ميراث خواهند برد».[2] از اين آيه استنباط مي­شود كه مسلّماً زماني وجود خواهد داشت (چون تا به حال چنين چيزي اتّفاق نيفتاده و تاريخ آن را گزارش نكرده است) كه در آن بندگان صالح خدا، زمين را به ارث مي­برند. سؤال اين است كه اين بندگان صالح خدا چه كساني هستند كه خداوند وعدة حقّي اين چنين به ايشان مي­دهد. اگر تا به حال اين اتّفاق بعد از نزول اين آيه نيفتاده است پس اين اتّفاق چه زماني خواهد بود؟ مسلّماً بايد منتظر بود تا چنين روزي به تحقّق بپيوندد و وعدة خداوند عملي شود و الّا خداوند العياذ باالله حرفي بيهوده در كتابش زده است كه صحيح نيست. عقل به وجود چنين زماني گواهي مي­دهد و نيز گواهي مي­دهد كه اين موضوع هنوز اتّفاق نيفتاده است. تأويل را جز از زبان معصوم عليه السّلام نبايد جستجو كرد. امام جعفر صادق عليه السّلام در تفسير اين آيه مي­فرمايد: «هم أصحاب المهدي (عليه السلام) في آخر الزّمان‏» «ايشان اصحاب مهدي عليه السّلام در آخرالزّمان مي­باشند»[3] و «هم نحن‏» «ايشان ما هستيم».[4]  كه روشن مي­شود مقصود، ظهور شخصي است از آل و اصحاب ايشان كه هنوز زمانش نرسيده است.

آية ديگر كه به روشني به اين مطلب اشاره دارد مي­فرمايد: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكمُ‏ْ وَ عَمِلُواْ الصَّلِحَتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ في الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لهَُمْ دِينهَُمُ الَّذِي ارْتَضي‏ لهَُمْ وَ لَيُبَدِّلَنهَُّم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا  يَعْبُدُونَني لَا يُشْرِكُونَ بي شَيًْا  وَ مَن كَفَرَ بَعْدَ ذَالِكَ فَأُوْلَئكَ هُمُ الْفَاسِقُون‏» «خدا به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كرده‏اند، وعده داده است كه حتماً آنان را در اين سرزمين جانشين [خود] قرار دهد همان گونه كه كساني را كه پيش از آنان بودند جانشين [خود] قرار داد، و آن ديني را كه برايشان پسنديده است به سودشان مستقر كند، و بيمشان را به ايمني مبدل گرداند، [تا] مرا عبادت كنند و چيزي را با من شريك نگردانند، و هر كس پس از آن به كفر گرايد آنانند كه نافرمانند».[5] كلمة «لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ» زمان حال است و نشان مي­دهد اين موضوع درآينده حتماً طبق وعدة خداوند اتّفاق خواهد افتاد. امام صادق عليه السّلام در تفسير اين آيه مي­فرمايد: «نزلت في القائم و أصحابه‏» «اين آيه در مورد قائم (قائم آل محمد صلّي الله عليه و آله و سلّم همان حجه بن الحسن عجّل الله تعالي فرجه الشّريف است) و اصحاب او نازل شده است».[6] روايات متعدّدي در زمينة تفسير اين آيه آمده است از شيعه[7] و سنّي[8] كه نيازي به نقل بيشتر نيست. آن­چه قطعي است وعدة خداوند است در مورد كساني كه عمل صالح انجام داده­اند تا آنان را در زمين خليفه و جانشين خود قرار دهد تا آن ديني كه برايشان پسنديده در آن مستقر كند و وعده داده است كه ترس ايشان را به امنيّت تبديل كند. منظور از ديني كه خداوند آن را براي آن پسنديده به واسطة لفظ «ارتضي» بسيار مشخص است كه كدام دين است. آن دين، طبق آية «وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً»[9] همان دين اسلام است. اگر وعدة الهي تخلّف ناپذير است، پس كجاست تحقّق اين وعدة خداوند در روي زمين؟ آيا تا به امروز چنين موضوعي محقّق شده است؟ هيچ انسان عاقلي اگر بخواهد عالمانه سخن بگويد منكر اين نخواهد شد كه بشر هنوز چنين روزي را به خود نديده است كه دين اسلام بدون ترس، و با تمام امنيّتي كه خداوند آن را وعده داده است دين مردم در روي كلّ كرة زمين باشد. پس وجود چنين روزي كه در مورد حضرت مهدي عجّل الله تعالي فرجه الشّريف وعده داده شده است حتمي الوقوع است آن هم به واسطة قطعي بودن وعدة پروردگار.

به يكي ديگـر از آياتي كه وعده به زمـاني مي­دهد كه ظلم از روي كرة زمين برچيده خواهد شد و زمـين را بندگان خاصّ خداوند به ارث مي­برند اشاره مي­كنيم؛ «وَ نُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُواْ في الْأَرْضِ وَ نجَْعَلَهُمْ أَئمَّةً وَ نجَْعَلَهُمُ الْوَارِثِين‏» « و ما مي‏خواهيم بر كساني كه در روي زمين مستضعف واقع شده‏اند، منّت بنهيم و ايشان را پيشوايان قرار دهيم و نيز آنان را وارثان زمين بگردانيم‏‏».[10] زمان « نُرِيدُ» گذشته است و اين ساختار در عربي زماني به كار مي­رود كه بخواهد چيزي در آينده حتماً اتّفاق بيفتد. اين آيه كاملاً با آية «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكمُ‏ْ وَ عَمِلُواْ الصَّلِحَتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ في الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ» در توافق است. چرا كه خداوند در اين آيه مثال مي­زند كه «همانند» كساني كه در گذشته آنان را جانشين كرديم در روي كرة زمين، به همان صورت كساني كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مي­دهند را نيز در «آينده» جانشين خود خواهيم كرد. در روايت نيز آمده است كه: «ابن بابويه ذيل آيه فوق از مفضّل بن عمر روايت كرده گفت حضرت صادق عليه السّلام فرمود روزي امير المؤمنين عليه السّلام و امام حسن عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام حضور پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم رسيدند. آن حضرت با حال تأثّر نظري به آنها نموده و فرمود: به خدا سوگند شما بعد از من مستضعفين مي­باشيد. حضورش عرض كردم اي مولاي من مراد از مستضعفين چيست؟ فرمود: مقصود پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم آن بود كه ايشان ائمّه و پيشواي خلايق هستند. آن­گاه آيه را تلاوت كرده و فرمود: مفهوم و مضمون اين آيه تا روز قيامت در خاندان رسالت جاري است».[11] از منابع دشمنان شيعه (سنّيها) نيز همين موضون اشاره شده است.[12]

آية ديگر در اين باب ارائه مي­شود: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَي‏ وَ دِينِ الْحَقّ‏ِ لِيُظْهِرَهُ عَلي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون‏» «او كسي است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست، فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند، هر چند مشركان خوش نداشته باشند».[13] از امام باقر عليه السّلام در تفسير اين آيه سؤال مي­شود، ايشان مي­فرمايد: «آن روز روزي است كه هيچ كسي در زمين نمي­ماند مگر اين كه به حقّانيّت حضرت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم اقرار كند»[14] و نيز در همان جا آمده است كه: «زماني كه قائم عليه السّلام خروج كند، هيچ مشركي آن­گاه به خداوند عظيم باقي نمي­ماند و نمي­ماند كافري مگر اين كه از خروجش ابراز اكراه مي­كند».

آية ديگر در مورد بقيّه ­الله است: «بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيرٌْ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِين» «اگر مؤمن باشيد، باقيماندة خدا براي شما بهتر است‏». امام محمّد باقر عليه السّلام در تفسير اين آيه مي­فرمايد: «اوّل نطقي كه حضرت حجة بعد از ظهور مي­فرمايد اين آيه شريفه باشد: «بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» بعد فرمايد: منم بقية اللّه و حجّت خدا و خليفة او بر شما. پس سلام نمي‏كند بر آن حضرت سلام كننده‏اي، مگر آن كه گويد: السّلام عليك يا بقيّة اللّه في ارضه».[15]

آية ديگر كه طبق فرمودة اهل بيت عليه السّلام كه تنها مرجع تفسير و تأويل قرآن مي­باشند و آن را اثبات كردم در قسمت روايات معصومين عليه السّلام اشاره به ظهور حضرت مهدي عليه السّلام‌ دارد اين آية شريفه است: «وَ لَئنِ‏ْ أَخَّرْنَا عَنهُْمُ الْعَذَابَ إِلي أُمَّةٍ مَّعْدُودَةٍ لَّيَقُولُنَّ مَا يحَْبِسُهُ أَلَا يَوْمَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفًا عَنهُْمْ وَ حَاقَ بهِِم مَّا كاَنُواْ بِهِ يَسْتهَْزِءُون» «و اگر عذاب را تا چندگاهي از آنان به تأخير افكنيم، حتماً خواهند گفت: «چه چيز آن را باز مي‏دارد؟» آگاه باش، روزي كه [عذاب‏] به آنان برسد از ايشان بازگشتني نيست، و آنچه را كه مسخره مي‏كردند آنان را فرو خواهد گرفت».[16] از امام صادق عليه السّلام در مورد اين آيه سؤال مي­شود ايشان مي­فرمايد: «معناي آن آيه اين است كه اگر عذاب اين مردم منافق و كافر را تا خروج و ظهور حضرت قائم آل محمد صلّي الله عليه و آله و سلّم به تأخير انداخته و آن وقت آنان را به كيفر برسانيم از روي مسخره‏گي و استهزاء گويند چرا آن حضرت را منتظر نگاهداشته و ظهور نمي­كند تا ما را عذاب نمايد و به يكديگر مي­گويند قائمي وجود ندارد و انتظار ظهور و خروجي را نبايد داشت. خداوند در اين آيه پاسخ آنها را داد و مي­فرمايد بدانيد همين كه وقت ظهور و عذاب برسد ديگر مفرّي براي شما نخواهد بود و به آن­چه تمسخر و استهزا مي­نموديد سخت گرفتار مي­شويد».[17]

به آية ديگري كه طبق روايات معصومين عليه السّلام اشاره به ظهور حضرت مهدي عليه السّلام دارد متذكّر مي­شويم: «الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ في الْأَرْضِ أَقَامُواْ الصَّلَوةَ وَ ءَاتَوُاْ الزَّكَوةَ وَ أَمَرُواْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْاْ عَنِ الْمُنكَرِ  وَ لِلَّهِ عَقِبَةُ الْأُمُور» «همان كساني كه چون در زمين به آنان توانايي دهيم، نماز برپا مي‏دارند و زكات مي‏دهند و به كارهاي پسنديده وامي‏دارند، و از كارهاي ناپسند باز مي‏دارند، و فرجام همه كارها از آنِ خداست‏».[18] امام محمّد باقر عليه السّلام در تفسير اين آيه مي­فرمايد: «اين آيه متعلّق به آل محمد صلّي الله عليه و آله و سلّم است، يعني دوازده امام عليه السّلام و شخص حضرت مهدي موعود عليه السّلام و ياران او كه خداوند آنان را در شرق و غرب جهان جاي دهد، و دين اسلام را غالب گرداند و هر بدعت و باطلي را به وسيله او و يارانش ‍ محو كند. و آن­چنان عالم در آسايش بسر برد كه اثر ظلم در جايي ديده نشود».[19]

آيات در باب امام زمان (عج) بيش از اين است امّا استناد به اين آيات هر عاقلي را محكوم به اين مي­كند كه بپذيرد دوره­اي وجود دارد كه خداوند در آن دوره توسّط شخصي بساط عدل و داد خود را در روي زمين گسترانيده و اسلام را كه دين مورد قبول و رضايت اوست بر همة اديان پيروزي مي­بخشد. امّا آن روز هنوز نرسيده است و ما منتظر وعدة الهي هستيم آن هم تنها به دلايل ارائه شدة منطقي كه بر اصل قرآن و عترت و عقل استوار است.

موفق باشيد.



[1]به عنوان نمونه رجوع شود به: سوره بقره: 3-1، سوره بقره: 155، سوره آل عمران: 200، سوره توبه: 33، سوره توبه: 36، سوره اسراء: 33، سوره اسراء: 81، سوره انبياء: 105، سوره نور: 35، سوره نور: 55، سوره شعرا: 227، سوره نمل: 62، سوره صافات: 83، سوره زخرف: 28، سوره فتح: 28، سوره صف: 8، سوره ملك: 30، سوره معارج: 3-1، سوره فجر: 4-1، سوره ليل: 2-1، سوره قدر: 5، سوره بينه: 5، سوره عصر: 3-1.

[2] انبياء: 105

[3] البرهان في تفسير القرآن، جلد‏3: 848

[4] همان

[5] نور: 55

[6] الغيبة، جلد 35: 240، ينابيع المودة: 426.

[7] تفسير برهان، جلد 4: 89

[8] تفسير نيشابوري در حاشية تفسير طبري، جلد1، ذيل آيه

[9] مائده: 3

[10] قصص: 5

[11] تفسير جامع، جلد‏5: 152

[12] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، جلد5: 493

[13] توبه: 33

[14] البرهان في تفسير القرآن، جلد‏2: 770

[15] كمال ادين و تمام النعمه، جلد 1: 331

[16] هود: 8

[17] تفسير جامع، جلد‏3: 255. در تفسير برهان از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام روايت شده كه امّت در كتاب الهي به وجوه كثيره آمده:

به معني مذهب، مثل قوله تعالي: «كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً».

به معني جماعتي از مردم، مثل قوله تعالي: «وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ».

به معني يك نفر، مثل قوله تعالي: «إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ».

به معني اجناس جميع حيوانات، مثل قوله تعالي: «وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ».

 به معني امت محمد صلّي الله عليه و آله و سلّم، مثل قوله تعالي: «كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ فِي أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ».

به معني وقت، مثل قوله تعالي: «وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» و قوله تعالي: «إِلي‏ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ».

به معني تمام خلق، مثل قوله تعالي: «وَ تَري‏ كُلَّ أُمَّةٍ جاثِيَةً كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعي‏ إِلي‏ كِتابِهَا الْيَوْمَ». و امثال آن بسيار مي‏باشند.

[18] حج: 41

[19] البرهان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 892

آينده جهان در اسلام 1

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

در اين قسمت سعي بر اين است تا ابتدا با ارائة دلايل روشن فطري (هر چند مختصر) اين را ثابت كنيم كه همواره بشر چشم به راه يك جامعة ايده­آل و يك منجي بوده است. پيشتر نيز اين را نشان داديم كه همة اديان انتظار فرد منجي را مي­كشيدند و او را به زبان خود ترسيم مي­كردند. هر چند در زماني كه در مورد اديان مختلف صحبت شد، عقايد آنان نسبت به منجي با توجّه به مستندات خودشان نشان داده شد، امّا در اين قسمت سعي مي­كنيم به طور فشرده­اي آن مطالب را ارائه دهيم، و نيز ديدگاه­هاي دين مبيّن اسلام را نيز در مورد آن به طور مختصر بيان مي­كنيم. سعي بر اين بوده است كه بحث منجي در هر آيين آخرين قسمت در برّرسي آن آيين باشد. با توجّه به اشكالات اساسي وارد شده در اديان مختلف (كه هنوز جوابي براي آنها از طرف ايشان ارائه نشده است)، نوبت به دين اسلام رسيده است. امّا هدف اين است كه بعد از ارائه ديدگاه اسلام در مورد منجي عالم بشريّت، به نقد آيين غير الهي بهاييّت بنشينيم و بعد از اتمام آن به اسلام برگرديم و تا جا دارد به بررّسي ديدگاه­هاي آن بپردازيم و بحث مفصّل شيعه و سنّي را در آنجا ارائه كنيم. بعد از آن نيز به سراغ بسياري از شبهه­هاي وارده در دين اسلام مي­رويم و جواب آنها را ارائه مي­دهيم.

فطرت

بشر در مورد آينده چگونه مي انديشد؟ آيا اعتقاد به مهدويّت، يک اعتقاد به اصطلاح مترقّي است؟ و آيا ريشه در اعماق وجود انسانها دارد؟‌ نمونه‌هاي ذيل، بخشي از نيازها و گرايش هاي متعدّد فطري انسانهاست كه همة آنها اشاره به يك حقيقت واحد دارند، و آن اين كه آدميان بر اساس فطرت خود جامعة ايده‌آلي را مي طلبند تا در آن، عموم ابناء بشر به راحتي در كنار يكديگر، يك دل و يك زبان، بر مبناي اصول اخلاقي زندگي نمايند و رهبري را جستجو مي­كنند تا در ساية راهبري و دادگريش، تباهي از چهرة جهان براي هميشه پاك شده و مردم از پرتو هدايتش به سرمنزل وحدت و كمال برسند.

كمال­پرستي- خوي كمال­پرستي انسان، پيوسته به دنبال رتبه‌اي و منزلتي افزون­تر است. تمام تلاشهاي انسان، براي كسب معرفت و ثروت، قدرت و شهرت، بصيرت و سعادت، از فطرت كمال­پرستي او سرچشمه گرفته است. ويل دورانت فيلسوف معاصر مي‌گويد: «كشش به سوي مدينه فاضله و كمال مطلوب، در خون ماست و ما را راحت نمي‌گذارد، مگر آن كه از رشد و حركت بازمانيم».[1]

گرايش به وحدت- طبيعت انسان، همواره وحدت‌گرا و وحدت دوست بوده است. از آنجا كه دنياي پس از ظهور منجي، وحدت و همبستگي جامعه بشري را در بالاترين شكل ممكن دارد، عموم آدميان در هر زمان و هر مكان خواستار چنين روزگاري بوده­اند. چنان كه مهاتما گاندي چنين مي‌گويد: «اگر اين جهان نتواند روزي به صورت جهاني واحد درآيد، هيچ ميل ندارم در آن زندگي كنم».[2]

عدالت­خواهي- زشتي ظلم و ستم و زيبايي عدل و داد، با سرشت پاك آدميان آميخته است. فطرت انسان، روزگاري را مي‌جويد كه حقّ و عدالت حاكم شود و ستم و خيانت محكوم گردد. در عين حال، اوضاع كنوني جهان، آينده روشني را براي اهل آن ترسيم نمي‌كند. به همين دليل در نوشته برندة جايزه نوبل ادبيات 1987، نويسندة بزرگ روس، «يوزف برودسكي» در مقاله‌اي كه اوضاع دهة آخر قرن حاضر را پيشگويي و ترسيم كرد، مي‌خوانيم: «به نظر نمي‌رسد، كه طي دهة آينده، جامعة بشري به چيزي بيش از آنچه هست، مبدّل شود. بهترين چيزي كه مي‌توان به آن اميدوار بود، اين است كه كمتر از امروز ناعادلانه باشد».[3]

نياز به امنيّت- نياز به امنيّت و آرامش براي حيات بهتر و پردوام، يكي از نيازهاي فطري، بلكه حقوق طبيعي هر موجود زنده و به ويژه انسان به شمار مي‌آيد.

تنها اميد- مصلحين و انديشمندان جوامع بشري در جستجوي راهي كه پيام‌آور آينده‌اي روشن و نويدبخش باشد، آرزوهاي خويش را در جوامعي ايده‌آل مجسم ساخته­اند ولي متأسّفانه، تمامي آنها جز طرحهايي غيرعملي و رؤيايي بيش نبوده‌اند. جوامع تشكيل شده از سوي گروهي ديگر، چون سازمان ملل و شوراي امنيت و سازمان عفو بين‌المللي و صدها گروه و دستة ديگر كه با اهداف خيرخواهانه و عقل‌پسندانه آغاز به كار نموده‌اند، نيز در عمل، همچون طبل توخالي بوده‌اند و هرگز نتوانسته‌اند مرحمي بر زخمهاي بشريّت قرار دهند و بالاخره در تأمين امنيّت و آسايش ناتوان مانده‌اند. واقعيّت اين است كه علي رغم عدم موفقيّت بشر در جامعة ايده‌آل، از روزگاران كهن، داستان ظهور مصلح در آخرالزّمان، اصلي اساسي بوده است و پيشينيان بشر، پيوسته آن را به ياد مي‌آورده‌اند. اصولاً «فتوريسم»، يعني اعتقاد به دورة آخرالزّمان، و انتظار ظهور منجي عقيده‌اي است كه در كيشهاي آسماني به مثابه يك اصل مسلّم، قبول شده است. تمامي اديان آسماني، بر اين مسئله اتّفاق نظر دارند كه در آخرين دوره‌هاي تاريخ بشريّت، در حالي كه جهان آکنده از ظلم و جور شده است، «موعودي» خواهد آمد و نظام جهان را بر اساس پرستش و عبادت خداي يگانه بر مبناي عدل و داد و دوستي بر پا خواهد نمود. پيروان اديان الهي، از آن­جا كه تمامي وعده‌هاي الهي را محقّق مي‌دانند، چشم انتظار اويند. همان كس كه بر اساس آنچه گذشت، فطرت تمامي آدميان او را مي‌طلبد.

زرتشت

در دين زرتشت،‌ موعودهايي به نام «سوشيانت» معرفي شده­اند. اين موعودها سه نفر بوده­اند، كه با اهميّت­ترين آنان، آخرين ايشان است و او «سوشيانت پيروزگر» ناميده شده است. «كِي اي مزدا، بامداد روز فراز آيد، جهان را دين راستين فرا گيرد با آموزشهاي فزايش بخش پرخرد رهانندگان؟ كيانند آناني كه بهمن به ياري ايشان خواهد آمد؟ از براي آگاه ساختن، من تو را برگزيدم اي اهورا».[4] توضيح اين عبارت، توسط آقاي پورداود (كه از زرتشتيان پرآوازه است) داده مي­شود:‌ «يعني كِي بامداد رستگاري خواهد دميد و مردمِ دينِ راستين خواهند شناخت؟ كِي خواهد بود آن روزي كه از كوشش رهانندگان (سوشينت) دين و آموزش، رواج خواهد گرفت؟ آن رهانندگاني كه بهمن (منش نيك) آنان را در كوششان در راه دين گستري ياري خواهد كرد، كيانند»؟[5]

همچنين در جاي ديگر مي­گويد: «به بدکيش تباهي سزد. اينان که آرزومندند ارجمند را خوار کنند، آن پست شمارندگانِ آيين که به کيفر ارزاني اند. کجاست آن داور درست کردار که زندگي و آزادي از آنان بربايد»؟[6] ».[7] تـوضيح اين عبـارت نيز توسط آقاي پورداود چنين ارائه مي­شود: «سرانجام، بدکيشان و کساني که خواستارند ارجمندان و برگزيدگان را خوار کنند و دين راستين را پست دارند به سزاي خود خواهند رسيد ... امّا در همين جهان کو آن شهرياري که از روي داد و آيين، آنان را رام و فرمانبردار سازد».[8]

«... در گاتاها آمده است كه مردمان نيك در اين جهان فضاي بهشتي و سرزمين راستي ايجاد مي­كنند و سرزمين بهشت يا سرود دنبالة اين سرزمين است».[9]

«در هر دوره­اي از زمان كه بي­ديني و بي ايماني، فسق و فجور، دزدي، دروغ، فساد، جنايت، قتل و غارت، بيداد، ستم، حق كشي و زورگويي عرصه را بر مردم تنگ كند، در چنين موقعي سوشيانت يا نجات­دهنده و رهايي بخش ظهور خواهد كرد تا مردم را از بدبختي  و بيچارگي نجات بخشد. سوشيانتها جهان را تازه خواهند كرد و تحوّلاتي پديد خواهند آورد و داد و انصاف و راستي و درستي و نيكي و خوبي و آشتي و آرامش در جهان مستقر خواهند ساخت. از اينگونه سوشيانتها (سود رساننده­ها) بارها آمده­اند و باز هم خواهند آمد».[10] پس «خواهند آمد» و طبق گفته و تفسير به رأي دكتر فرهنگمهر، پرونده هنوز بسته نشده است.

و از زبان خود زرتشت: «به راستي بدكاران و تبه­كاران سرانجام فريب خورده و مورد ريشخند مردم قرار گرفته و خود را سرزنش خواهند كرد. بشود كه در پرتو رهبري درست­كردار و شهرياري دادگر، زنان و مردان در دودمان خويش و در روستاها از آرامش و صلح و آشتي برخوردار گردند. بشود كه ريا و فريبكاري كه چون زنجير انسان را به تباهي مي­كشاند از پهنة ‌گيتي برانداخته شود و بشود كه خداوند يكتا و بزرگتر از همه به سوي ما آيد».[11]

براي اطّلاعات بيشتر رجوع كنيد به قسمت «سرانجام دنيا در آيين زرتشت».

يهود

 «18. و ابراهيم به خدا گفت: کاش که اسماعيل در حضور تو زيست کند... 20. و امّا در خصوص اسماعيل تو را اجابت فرمودم. اينك او را بركت داده، بارور گردانم،‌ و او را بسيار كثير گردانم، دوازده رئيس از وي پديد آيند و امّتي عظيم از وي بوجود آورم ... از ابراهيم امّتي بزرگ و زورآور پديد خواهد آمد و جميع امتهاي جهان از او بركت خواهند يافت».[12]

«1. به سبب شريران خود را مشوش نساز ... 9. زيرا که شريران منقطع خواهند شد، و امّا منتظران خداوند، ‌وارث زمين خواهند بود. هان! بعد از اندك زماني شرير نخواهد بود، در مكانش تأمّل خواهي كرد و نخواهد بود ... 11. و امّا حليمان وارث زمين خواهند شد و از فراواني سلامتي متلذّذ خواهند گرديد. ... 17. زيرا كه بازوي شريران شكسته خواهد شد و امّا صالحان را خداوند تأييد مي­كند. 18. خداوند روزهاي كاملان را مي­داند و ميراث آنها خواهد بود تا ابدالآباد. 34.  منتظر خداوند باش و طريق او را نگه­دار تا تو رابه وراثت زمين برافرازد ... 38. امّا خطاکاران جميعاً هلاک خواهند گرديد و عاقبت شريران منقطع خواهد شد. 39. و نجات صالحان از خداوند است».[13]

اين همان بشارتي است که خداوند در قرآن مي­فرمايد و با تمام تحريفاتي که در «عهد عتيق» راه يافته، هنوز باقي مانده است: «وَ لَقَدْ كَتَبْنَا في الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِي الصَّلِحُون» «و ما در زبور (پس از تورات) نوشته‏ايم كه اين زمين را بندگان صالح من به ميراث خواهند برد».[14]

«7. در زمان او صالحان خواهند شکفت و وفور سلامتي خواهد بود، مادامي که ماه نيست نگردد. 8. و او حکمراني خواهد کرد از دريا تا دريا و از نهر تا اقصاي جهان. 9. به حضور وي صحرا نشينان گردن خواهند نهاد و دشمنان او خاک را خواهند ليسيد ... 12. زيرا چون مسکين استغاثه کند، او را رهايي خواهد داد و فقيري را که رهاننده­اي ندارد. 13. بر مسکين و فقير، کرم خواهد فرمود و جانهاي مسکينان را نجات خواهد بخشيد».[15]

«نهالي از تنة «يسي» بيرون آمده، شاخه­اي از ريشه­هايش قد خواهد كشيد و روح خدا بر او قرار خواهد گرفت ... 4. مسكينان را به عدالت داوري خواهد كرد و به جهت مظلومان، زمين را به راستي حكم خواهد نمود ... 5. کمربند کمرش عدالت خواهد بود و کمربند ميانش امانت. 6. و گرگ با بره سكونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد و گوساله و شير پرواري با هم و طفل كوچك آنها را خواهد راند ... 9. و در تمامي كوه مقدّس من، ضرر و فسادي نخواهند كرد. زيرا كه جهان از معرفت خداوند پر خواهد بود مثل آبهايي كه دريا را مي پوشاند».[16] «يسي» در بعضي نُسخ «يشي» آمده است به معني «قوي» كه نام پدر حضرت داود عليه السّلام است و چنان كه ذكر شد حضرت مهدي (عج) از طرف مادر به او مي­رسند.

مسيحيّت

در اين آيين و كتابهاي مقدّس اين آيين نيز بشارتهاي روشني دربارة موعود آخرالزّمان رسيده ‌است. از جمله كتب مسيحيّت مي‌توان به انجيل متّي، ‌لوقا، مرقس، برنابا و مكاشفات يوحنّا اشاره كرد. مسيحيان معتقدند حضرت مسيح عليه السّلام، موعود يهود مي باشد. يهـوديـان ناكامي آن حضرت را در تشكيل حكومت جهانـي، بهانه­اي براي ردّ آن مدّعا قرار داده­اند. در انجيل برنابا نويدهاي مهدي عجّل الله تعالي فرجه الشّريف به صراحت آمده است، ولي نظر به اين‌كه مسيحيان آن ‌را معتبر نمي­دانند، در اين­جا فقط نويدهاي موجود در اناجيل معتبر از نظر آنان را مي­آوريم.

«همچنان كه بـرق از مشـرق ساطع شده تا به مغــرب ظاهر مي شود،‌ ظهور پسر انسان نيز چنين خواهد شد ... آنگاه، علامت پسر ‌انسان در آسمان پديد گردد و در آن وقت جميع طوايف زمين، سينه‌زني كنند و پسر انســان را ببينند كه بر ابـرهاي آســمان، با قوّت و جلال مي­آيد ... 35. آسمان و زمين زايل خواهد شد،‌ اما سخن من، هرگز زايل نخواهد شد. 36. امّا از آن روز و ساعت هيچ كسي اطلاعي ندارد و حتّي ملائكه آسمان، جز پدر من و بس ... 44. لهذا شما نيز حاضر باشيد، زيرا در ساعتي كه گمان نبريد، پسر انسان مي­آيد».[17]

«31. امّا چون پسر انسان در جلال خود با جميع ملائكه مقدّس خود آيد، آنگاه بر كرسي جلال خود خواهد نشست، ‌و جميع امّتها در حضور او جمع شوند و آنها را از همديگر جدا مي‌كنند به قسمي كه شبان، ميشها را از بزها جدا مي­كند».[18]

«26. آنگاه پسر انسان را ببينيد كه با قوّت و جلال عظيم بر ابرها مي­آيد، در آن وقت فرشتگان خود را از جهات اربعه از انتهاي زمين تا به اقصاي فلك فراهم خواهد آورد ...31. آسمان و زمين زايل مي­شوند ليکن کلمات من هرگز زايل نمي­شود. 32. ولي آن روز و ساعت غير از پدر هيچ­كس اطلاع ندارد، نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم. 33. پس بر حذر و بيدار شده، دعا كنيد زيرا نمي­دانيد كه آن وقت كِي مي­شود. 34. مثل کسي که عازم سفر شده خانه خود را واگذارد وخادمان خود را قدرت داده هريکي را به شغلي خاص مقرّر نمايد و دربان را امر فرمايد که بيدار بماند. 35. پس بيدار باشيد زيرا نمي­دانيد که در چه وقت صاحب خانه مي­آيد، در شام يا نصف شب يا بانگ خروس يا صبح. 36. مبادا ناگهان آمده شما را خفته يابد».[19]

« 35. كمرهاي خود را بسته، چراغهاي خود را افروخته بداريد. 36. و شما مانند كساني باشيد كه انتظار آقاي خود را مي­كشند، كه چه وقت از عروسي مراجعت كند، تا هر وقت آيد و در را بكوبد بي‌درنگ براي او باز كنند. 37. خوشا به‌ حال آن غلامان كه آقاي ايشان چون آيد ايشان را بيدار يابد ... 40. پس شما نيز مستعد باشيد، زيرا در ساعتي كه گمان نمي بريد، پسر انسان مي­آيد».[20]

«25. و در آفتاب و ماه و ستارگان علامات خواهد بود و بر زمين تنگي و حيرت از براي امّتها روي خواهد نمود به سبب شوريدن دريا و امواجش. 26. و دلهاي مردم ضعف خواهد کرد از خوف و انتظار آن وقايعي که بر ربع مسکون ظاهر مي شود ... 27. و آن­گاه پسر انسان را خواهند ديد که بر ابري سوار شده با قوّت و جلال عظيم مي­آيد. 28. و چون ابتداي اين چيزها بشود، راست شده، سرهاي خود را بلند کنيد از آن جهت که خلاصي شما نزديک است ... 36. پس در هر وقت دعا کرده بيدار باشيد تا شايسته آن شويد که از جميع اين چيزهايي که به وقوع خواهد پيوست نجات يابيد و در حضور پسر انسان بايستيد».[21]

لازم به تذكّر است كه كلمة «پسر انسان» مطابق نوشته آقاي «هاكس» آمريكايي، در كتاب خود «قاموس كتاب مقدّس»، 80 بـار در انـجيل و ملحقات آن (عهد جديد) تكرار شده كه فـقـط 30 مـورد آن با حـضرت عيسي عليه السّلام قابل تـطبيق مي­باشد[22]  و 50 مورد ديگر از نجات دهنده­اي سخن مي­گويد كه در آخرالزّمان ظهور خواهد كرد، عيسي نيز با او خواهد آمد و او عيسي را جلال خواهد داد و از ساعت و روز ظهور او جز خدا كسي اطلاع ندارد و او كسي جز حضرت مهدي عجّل الله تعالي فرجه الشّريف نمي­باشد.



[1] لذات فلسفه: 359

[2] همه مردم برادرند: 336

[3] مجله پيام يونسکو، ش241، مقاله از ديدگاه چرخ فلک، ص 28-23

[4] يسنا، هات46، بند3

[5] گاتاها: 159       

[6] وهيئسوايسئت، گات سينا، هات 53

[7] يسنا، هات46، بند3

[8] گاتاها: 218

[9] ديدي نو از ديني كهن، دكتر فرهنگمهر، رئيس دانشگاه پهلوي شيراز: 99

[10] گاتاها، برگردان به فارسي، فيروز آذرگشسپ:‌ 16

[11] همان: ‌107

[12] تورات، سفر پيدايش، باب هفدهم. (از نسل حضرت اسماعيل عليه السّلام تنها يک پيامبر يعني وجود مقدس پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ به رسالت برگزيده شدند . به علاوه تمامي جانشينان آن حضرت نيز از نسل حضرت اسماعيل عليه السّلام مي باشند.)

[13] مزامير داود، مزمور سي و هفتم

[14] انبياء: 105

[15] مزامير داود، مزمور هفتاد و دوم، مزمور سليمان

[16] اشعياء نبي، باب يازدهم

[17] انجيل متي، فصل24

[18] انجيل متي، فصل25

[19] انجيل مرقس، فصل13

[20] انجيل لوقا، فصل 12

[21] انجيل لوقا، فصل21

[22] قاموس مقدس، ماده «پسر خواهر»: 219

عصمت اهل بيت عليهم السلام

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

در قسمتهاي قبل ثابت كرديم كه خداوند وظيفة پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم را بشارت و انذار بشريّت قرار داد و كلمات خويش را بر قلب ايشان فرود آورد كه مجموعة آنها در كتاب قرآن جمع­آوري شده است. در اين قرآن خداوند به اماماني اشاره مي­كند كه امر هدايت انسانها را به وسيلة ايشان انجام مي­دهد. امّا ويژگيهاي اين امامان چيستند كه خداوند، اطاعت ايشان را قرين اطاعت خودش مي­داند و همة انسانها را به پيرويِ همه جانبه از ايشان دعوت كرده است؟ يكي از مهم­ترين ويژگيهاي ايشان در آيه­اي به نام آية تطهير توسّط خداوند بيان شده است. امّا اين ويژگي كه فقط مختصّ عدّه­اي معيّن است چيست؟

برّرسي اجزاي آيه

«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكمُ‏ْ تَطْهِيرًا» «همانا خداوند فقط و فقط مي‌خواهد پليدي را از شما اهل بيت دور سازد و شما را قطعاً پاکيزه سازد».[1]

به طور کلّي، آية تطهير از 11 کلمة مختلف تشکيل شده است، ولي در اين قسمت براي رعايت اختصار، به جاي برّرسي تک تک کلمات به صورت مجزّا، سعي مي‌کنيم تا کلمات را تا حدّ امکان در قالب عبارات مورد بررسي قرار دهيم. لذا اين 11 کلمه را در 5 بخش مجزا بررسي مي‌کنيم. ضمناً سعي بر اين است تنها به برّرسي آن مقدار از معاني كلمات اکتفا كنيم كه لازم و ضروري به نظر مي‌رسد و بيش­ترين نقش را در درک درست آيه دارد.

«إِنَّمَا»؛ همان­گونه كه مي‌دانيم، آية تطهير با «إِنَّمَا» شروع مي‌شود. در هر زباني براي آن که بتوان مفاهيم جمله و مصاديق خارجي آن را منحصر نمود، از کلمات به خصوصي استفاده مي‌گردد. يعني اگر بخواهيم خبري را که بيان مي‌كنيم، بر روي افرادي خاص منحصر نماييم و يا در بين معاني مختلف، منظور خود را در يک معني خاص منحصر بدانيم، در گفتار خويش کلمات ويژه‌اي را به كار مي‌بريم. مثلاً مي‌گوييم من در بين تمامي ورزشها، تنها شنا را دوست دارم. زبان عربي نيز از اين قاعدة کلّي مستثني نيست. از ميان چند کلمه‌اي که در اين زبان براي حصر وجود دارد، «إِنَّمَا» در اين آيه به کار رفته است كه يکي از کلمات حصر است و اگر در ابتداي جمله‌اي که با فعل شروع مي‌گردد بيايد، آن چيزي که در خصوصش صحبت مي‌شود را حصر مي‌کند. براي روشن شدن اين مفهوم آن را در قالب مثال بيان مي‌كنيم؛ فرض کنيد، مي‌خواهيد جريان ديدن يکي از دوستانتان به اسم علي را، تعريف کنيد. در اين صورت مي‌گوييد: «من امروز به ديدن دوستم، علي رفتم». اگر در ابتداي جمله ي خويش از «إِنَّمَا» استفاده كنيد، در اثر استفاده از آن، معناي جمله كمي متفاوت مي‌گردد و پس از حصر، معناي جمله اين چنين مي‌شود: «من امروز تنها و تنها به ديدن دوستم علي رفتم»، يعني چيزي که حصر مي‌شود «ديدار علي» است. اگر کمي به اين جمله دقّت کنيم، متوجّه مي‌شويم که اين حصر دو نتيجه و اثر دارد: اوّل آن که رفتن شما به ميان جمع دوستانتان، تنها به قصد يک ديدار بوده است و منظوري همانند انجام يک معاملة تجاري يا شرکت نمودن در يک مهماني شام را نداشته ايد. دوّم آن که از ميان همةه دوستانتان تنها هدفتان ديدن علي بوده و به قصد ديدن فرد ديگري به آن­جا نرفته‌ايد.

با توجّه به اين مسأله مي‌توان گفت با آمدن «إِنَّمَا» در ابتداي آيهة تطهير مشخص مي‌شود كه موضوع بحث که همان «برطرف کردن پليدي از اهل بيت» است مورد حصر قرار گرفته و خداوند خواست خود را در مورد آن موضوع منحصر نموده است. در اثر اين حصر و اختصاص در اين­جا، ما با دو نتيجه مواجه مي‌شويم. اوّل آن که اراده و خواست خداوند متعال در اين آيه را، فقط به دور کردن پليدي و ايجاد طهارت، اختصاص مي‌دهد و دوّم آن که در زمان نزول آيه، دور نمودن پليدي و ايجاد طهارت را تنها مخصوص اهل­بيت مي‌کند و هيچ فرد ديگري را در اين قاعده شريک نمي‌گرداند.

با توجه به موارد ذکر شده، آيه اين گونه بيان خواهد شد: «اراده‌ي خداوند منحصراً به اين تعلق گرفته است که هرگونه رجس و پليدي را فقط از اهل بيت دور نمايد و تنها آنان را پاک و پاکيزه گرداند».

«يُرِيدُ اللَّهُ»؛  به اين معنا است که خداوند امري را اراده نموده و آن را خواسته است. «الله» از ميان اسماء الهي، از اسامي خاصّ خداوند متعال است و اشاره به كسي مي‌كند که تمامي صفات کمال و پسنديده را در وجود خويش دارد. کمالاتي همچون دوست و دوست داشتني بودن، بخشنده و بخشايش­گر بودن، آمرزنده و بردبار بودن، بي‌نياز و قابل ستايش بودن و ...[2] همه و همه جزيي از صفات و کمالات خداوند متعال است. آمدن اين اسم از آن جايي كه اشاره به تمامي كمالات خداوند دارد، خود نشان دهندةي بزرگي و عظمتي است که مفهوم اين آيه در بر دارد.

بر طبق قواعد زبان عربي اگر كمي دقّت كنيم، «يُرِيدُ اللَّهُ»  تنها نشان دهندة اراده و خواست خداوند متعال نيست، بلکه به استمرار و دوام آن هم اشاره مي‌کند.[3] از اين رو مي‌توان گفت خداوندي با اين عظمت، اراده و خواسته‌اي را در نظر دارد كه به صورت مستمر و مداوم جريان خواهد يافت. اما اين اراده چيست؟

«لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْس»؛ اين قسمت از آيه به ما نشان مي‌دهد كه خداوند اراده نموده و خواسته است تا از عدّه‌اي به خصوص كه در قسمت بعد از آنان با عنوان «اهل بيت» ياد مي‌كند، هرگونه رجس و پليدي را دور گرداند. «يُذهِب» وقتي در کنار کلمه «عَنكُمُ» قرار بگيرد معناي دور ساختن و زدودن مي‌دهد و منظور در اين جا دور کردن رجس از «اهل بيت»  مي‌باشد. حرف «لام» در «لِيُذْهِبَ»  هم که پيش از اين کلمه آمده، بر طبق قواعد عربي، معناي تاکيد را مي‌رساند.

معنا و مفهوم حقيقي «الرِّجْس» پليدي و آلودگي است[4] و همانطور كه مي‌دانيم، در واقع پليدي، چيزي است که در وجود انسان حالت تنفّر و کراهت ايجاد مي‌کند. به عنوان مثال، همة ما از دروغ گفتن بدمان مي‌آيد. لذا در صورتي که فردي به ما دروغ بگويد، از عمل او ناراحت مي‌شويم و احساس ناخوشايندي به ما دست مي‌دهد. بر اين اساس اگر خوب دقت كنيم، معاني ديگري که براي رجس ذکر گرديده است، همانند کفر، گناه و غيره به همان معناي جامعي که ذکر شد، يعني پليدي، باز مي‌گردد. امّا معناي عذاب و لعنت که آنها هم به عنوان معاني رجس گفته شده‌اند، نتايج آلوده شدن به پليدي‌هاست.[5]

امّا «رجس» در اين آيه به تنهايي نيامده است و بر ابتداي آن «ال» قرار گرفته است. اين «الف و لام» در زبان عربي به الف و لام «جنس» شهرت دارد و اگر بر سر کلمه‌اي بيايد، تمامي انواع آن را پوشش مي‌دهد. مثلا اگر بگوييم «درخت»، ممکن است نوع خاصي از آن در ذهنمان باشد، ولي اگر قبل از آن، اين «الف و لام» را بکار ببريم، شنونده متوجّه مي‌شود که ما دربارة تمامي انواع درختان سخن مي‌گوييم. در اين آيه هم اين «الف و لام» بکار رفته است. همين نكته براي ما معلوم مي‌سازد كه منظور خداوند تمامي پليديها ست، نه پليدي خاصّي و او مي‌خواهد، تمامي پليدي‌ها را از وجود اهل بيت عليهم السّلام دور گرداند.

امّا در اين قسمت يک اتفاق خاصّ روي داده است. بر طبق قواعد دستور زبان عربي، بايد ابتدا از رجس سخن به ميان مي‌آمد و سپس کلمه «عنکم» قرار مي‌گرفت، امّا بر خلاف انتظار، جاي اين دو کلمه با هم عوض شده است. ولي چرا؟ دستور زبان عربي به ما مي‌گويد هنگامي که اين اتفاق رخ مي‌دهد، گوينده مي‌خواهد مفهوم مورد نظر خويش را مورد «حصر» قرار دهد. پس در واقع، خداوند در اين قسمت آيه هم بار ديگر (علاوه بر آنچه كه از به كار بردن «انّما» نتيجه مي‌شود) دور نمودن رجس و پليدي را، در زمان نزول آيه تنها و تنها مخصوص اهل بيت مي‌داند و براي بار دوّم اين حصر و اختصاص را ذکر مي‌کند.

«أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ در اين قسمت خداوند افرادي را كه مي‌خواهد از آنان رجس و پليدي را دور نمايد و در زمان نزول آيه، اين موهبت الهي را منحصراً به آنها عطا کند، به ما معرّفي نموده است كه آنان نيز كساني به جز اهل بيت نمي‌باشند.

«أَهْلَ» در لغت در مورد کساني به کار مي‌رود كه نسبت به آنان تعلّق خاطر و وابستگي وجود داشته باشد.[6] بنابراين همسر، فرزند، نوه و غيره از آن جايي كه انسان با آنها مانوس است و به آنان تعلّق خاطر دارد، «اهل» او به حساب مي‌آيند. از اين رو مي‌توان گفت نكتة اساسي در معناي «اهل»، همان انس داشتن و تعلّق خاطر است و لذا گاهي افرادي به غير از خويشان و نزديکان نيز مي‌توانند، جزو «اهل» انسان محسوب شوند. در مقابل نيز حتّي فرزند يك فرد هم مي­تواند از «اهل» او نباشد. مثلاً، پسر حضرت نوح عليه السّلام فرزند او بوده امّا طبق فرمودة قرآن كريم جزو اهل بيت او نبوده است.[7]

«الْبَيْتِ» به معناي خانه و جايي است که انسان در آن پناه مي‌گيرد.[8] همان گونه که بيت مکاني است براي پناه دادن و جمع نمودن افراد يک خانه به گرد هم، به همان صورت هم مي‌تواند نشانه‌اي باشد براي آن که موضوعي خاصّ و يا افرادي به خصوص را معلوم گرداند و آنان را از بقيه جدا كند و يا آنکه جوّي مخصوص باشد که عدّه‌اي در آن قرار دارند.

بر اين اساس، منظور از «أَهْلَ الْبَيْتِ»، افرادي است که وابسته به خانه و محدوده‌اي خاصّ مي‌شوند و به آن تعلّق خاطر دارند و با آن مأنوسند و از اين نظر داراي ويژگي يکساني هستند.

حال بايد ديد اهل بيت چه كساني هستند. احاديث خاصّه و عامّه وارد شده كه آية شريفه در حقّ خمسة طيّبه نازل شده است[9]:

1- «احمد بن حنبل» در مسند خود از «عطاء بن رباح» از «امّ سلمه» آورده كه روزي حضرت فاطمه سلام اللّه عليها طعامي پخته نزد حضرت پيغمبر صلّي اللّه عليه و آله آورد خانة من. حضرت فرمود: اي نور ديده، علي عليه السّلام را با دو فرزند خود بطلب تا با من اين طعام را تناول كنند. چون حاضر شدند، همه از آن تناول كردند. جبرئيل نازل شد و اين آيه را آورد (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ ...) پس آن حضرت كسائي بر ايشان انداخت فرمود: «اللّهمّ هؤلاء اهل بيتي و خاصّتي اللهمّ فاذهب عنهم الرّجس و طهّرهم تطهيرا» امّ سلمه گويد: چون اين دعا را از حضرت شنيدم گفتم: يا رسول اللّه من هم با شما هستم؟ حضرت فرمود: تو رتبة اهل بيت من را نداري، اما زني نيكو كرداري. [10]

2- ابو الحسن اندلسي كه جامع صحّاح است، مضمون اين حديث را در جامع نقل نموده است.[11]

2- در مجمع ابو سعيد خدري، و انس بن مالك، و وائلة بن اصبغ، و امّ سلمه، و عايشه نقل نموده‏اند كه اين آيه مختصّ است به رسول خدا و حضرت علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام.[12]

4- ثعلبي به اسناد خود از مجمع روايت نموده كه: «روزي من و مادرم نزد عايشه رفتيم، مادرم گفت: ديدي كه روز جمل خروج كردي و از امر الهي كه فرموده (وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ) عدول نمودي، پس او را از حال حضرت علي عليه السّلام پرسيد. عايشه گفت: سؤال نمودي از من دوست‏ترين مردمان به رسول خدا و شوهرِ دوست‏ترين مردمان به او. به خدا قسم من ديدم علي و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السّلام) را كه پيغمبر ايشان را در زير جامه‏اي جمع كرد و آن را بر سر ايشان كشيد و فرمود: بار خدايا! اينها اهل بيت من هستند. پس رجس را از ايشان دور كن و ايشان را پاك و پاكيزه فرما از شوب معصيت. عايشه گويد: من گفتم يا رسول اللّه من هم از اهل تو هستم؟ فرمود: «تنحّي» دور شو، تو اهل بيت من نيستي، چه اينها اهل بيت من هستند».[13]

5- در تيسير، انس بن مالك از حضرت پيغمبر صلّي اللّه عليه و آله و سلّم روايت نموده كه: «وقت نماز صبح به در خانة حضرت فاطمه عليها سلام بگذشت و فرمود «الصّلوة. انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرّجس ...».[14]

6- ابو القاسم حسكاني (الحاكم) به اسناد خود از حضرت امام حسن عليه السّلام روايت نموده كه چون آية تطهير نازل شد، جمع فرمود حضرت رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله ما را با خود در زير كساء خيبري، پس فرمود: «اللّهمّ هؤلاء اهل بيتي و عترتي»[15] و روايات كافي است در اختصاص آيه شريفه به آل عبا.[16]

«يُطَهِّرَكمُ‏ْ تَطْهِيرًا»؛ آيا خداوند متعال در خصوص اهل بيت به همين مقدار كه تا كنون ذكر گرديد، اكتفا نموده است؟ با كمي دقّت در اين بخش از آيه، پاسخ منفي پرسش ما مشخّص مي‌شود. «طَهَرَ» در اصل به معناي پاك كردن و پاكيزه نمودن، است و اين مفهوم، در برابر رجس و پليدي به کار مي‌رود. [17] در واقع، خداوند متعال با دور نمودن پليدي از اهل بيت، نقطة مقابل آن، يعني طهارت را، در وجود آنان جايگزين نموده است. امّا باز نيز خداوند تنها به ذكر طهارت اهل بيت بسنده نمي‌كند، بلكه بر گفتار خويش پافشاري و تأكيد دارد. کلمة «تَطْهِيرًا» که در اين فراز آيه به کار رفته نيز معناي تأکيد را مي‌رساند. يعني اين كلمه به ما مي‌فهماند که «قطعاً»ً، اهل بيت پاک و پاکيزه گشته‌اند. اين دو قسمت از آيه (زدودن رجس و طهارت) به وسيلة حرف «و» به يكديگر مرتبط شده­اند؛ لذا مي‌توان دريافت كه خواست و ارادة خداوند علاوه بر زدودن رجس از اهل بيت، به طهارت آنان نيز تعلق مي‌گيرد.

پس در يك جمع بندي، بر اساس اجزاء گوناگون آيه، مشخص مي‌شود که در آية تطهير، خداوند متعال، ارادة خويش را تنها شامل اهل بيت عليهم السّلام مي‌نمايد و با 3 بار تأكيدي كه بيان مي‌كند، معلوم مي‌سازد كه هرگونه رجس و پليدي را از اهل بيت دور گردانيده و آنان را پاك و مطهّر نموده است.

موفق باشيد.



[1] أحزاب:‌33

[2] رفرنس 5 در اميدواران

[3] رف 6 اميدواران

[4] قاموس قرآن، جلد 3: 55

[5] مجمع البحرين، جلد 4: 74

[6] لسان العرب، جلد 11: 29                      

[7] هود: 45 و 46. «وَ نَادَى‏ نُوحٌ رَّبَّهُ فَقَالَ رَبّ‏ِ إِنَّ ابْنىِ مِنْ أَهْلىِ وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنتَ أَحْكَمُ الحَْاكِمِينَ. قَالَ يَنُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ  إِنَّهُ عَمَلٌ غَيرُْ صَالِح‏»

[8] قاموس  قرآن، جلد 1: 248

[9] تفسير اثنا عشري، جلد‏10: 444

[10] تفسير برهان، ج 3، ص 320 روايت 35 بنقل از احمد بن حنبل.

[11] صفحات 323 و 324 روايات 55 و 56 و 57 و 58.

[12] تفسير مجمع البيان، جلد 4: 356

[13] تفسير برهان، (چ علميه- قم) جلد 3: 332، روايت 48 به نقل از ثعلبي.

[14] شواهد التنزيل، جلد 2: 10 تا 15، و روايات 637 تا 644 به نقل از انس بن مالك.

[15] شواهد التنزيل (چاپ بيروت 1393 هجري)، جلد 2: 17، شماره 649

[16] اشاره اجمالي به اقوال مشاهير عامه: ثعلبي در تفسير كشف البيان؛ فخر رازي در صفحه 782 جلد ششم تفسير كبير؛ جلال الدّين سيوطي در صفحه 199 جلد پنجم تفسير در المنثور و صفحه 264 جلد دوّم خصايص الكبري؛ نيشابوري در جلد سوّم تيسير؛ عبد الرّزاق الرستغني در تفسير رموز الكنوز؛ ابن حجر عسقلاني در صفحه 207 جلد چهارم اصابه؛ ابن عساكر در صفحه 204 و صفحه 206 جلد چهارم تاريخش؛ محب الدّين طبري در صفحه 188 جلد دوّم رياض النضرة؛ مسلم بن حجاج- در صفحه 331 جلد دوّم صحيح؛ نبهاني- در صفحه 10 شرف المؤبد (چاپ بيروت)؛ محمد بن يوسف گنجي شافعي- در باب 100 كفاية الطالب با نقل شش خبر مسندا. شيخ سليمان بلخي حنفي در باب 33 ينابيع المودة از صحيح مسلم، و شواهد حاكم از عايشه و ده خبر از ترمذي؛ و حاكم علاء الدين سمناني، و بيهقي، و طبراني، و محمد بن جرير، و احمد بن حنبل، و ابن ابي شيبه، و ابن منذر، و ابن سعد، و حافظ و زرندي، و حافظ بن مردويد، از امّ سلمه و عمر بن ابي سلمه (ربيب النبي) و انس بن مالك، و سعد بن ابي وقّاص، و واثلة بن اسقع، و ابو سعيد خدري تماماً نقل مي‏نمايند كه اين آية تطهير در شأن پنج تن آل عبا نازل گرديده (فتدبّر و انصف).

[17] قاموس قرآن، جلد 4: 242


واقعه غدير خم 2

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

ادامه ...

خطابه حضرت در ميان جمعيت بدين گونه ايراد گرديد: «حمد و ستايش مخصوص خداوند است و از او ياري مي‌خواهيم و به او ايمان داريم و از شرور نفسهايمان و زشتيهاي کردارمان، به او پناه ميبريم؛ خداوندي که هدايت­گري وجود ندارد براي کساني که گمراهشان نمايد و گمراه کننده‌اي وجود ندارد براي اشخاصي که او هدايتشان نمايد و شهادت مي‌دهم که جز خدا، معبودي نيست و محمّد بنده و فرستاده اوست و امّا بعد؛ اي مردم! خداوند لطيف و خبير، من را خبر داد که به زودي (به سوي او) فرا خوانده مي‌شوم و (دعوت او را) اجابت خواهم نمود.[1]  من مسئول هستم و شما نيز مسئوليد. پس (درباره دعوت و مسئوليّت من) چه مي‌گوييد؟»

حاضران در پاسخ گفتند: «شهادت مي‌دهيم که دعوت خويش را ابلاغ نمودي و نصيحت کردي و کوشش نمودي، پس خداوند شما را جزاي خير دهد».[2]

سپس رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمودند: «آيا شهادت نمي‌دهيد که معبودي جز خدا نيست و محمد بنده و فرستاده اوست؟ و (آيا شهادت نمي‌دهيد که) بهشت و دوزخ خداوند، حقّ است و مرگ، حقّ است و قيامت مي‌آيد و در آن شکي نيست و خداوند کساني را که در قبرها هستند مبعوث مي‌گرداند؟» حاضران گفتند: «بله اي رسول خدا، شهادت مي‌دهيم». سپس در ادامه فرمودند خداوند را بر اين امر شاهد گرفتند و از مردم پرسيدند: «آيا (کلام مرا) مي‌شنويد؟» حاضرين گفتند: «بله يا رسول‌الله[3]

پس حضرت فرمودند: «من پيش از شما در کنار حوض (کوثر) حاضر مي‌گردم و شما در کنار آن بر من وارد مي‌گرديد و عرض آن به اندازه فاصله مابين بُصري (شهري در حوالي شام) و صَنعا (شهري در يمن) ميباشد. در آن قدحهايي به تعداد ستارگان، از جنس نقره است؛ پس بنگريد که پس از من چگونه دربارة ثقلين (دو شئ گرانبها) رفتار مي‌نماييد». در اين هنگام فردي ندا داد که «ثقلين چه هستند اي رسول‌ خدا»؟ ايشان فرمودند: «ثقل اکبر کتاب خداست. جانبي از آن بدست خداوند و جانب ديگر آن در دستان شماست. پس به آن متمسّک شويد که اگر به آن تمسّک جوييد، گمراه نمي‌شويد و ثقل ديگر و کوچک­تر، عترت من هستند. خداوند لطيف خبير، من را خبر داد که اين دو ثقل تا هنگامي که در کنار حوض بر من وارد شوند، از يک­ديگر جدا نمي‌گردند[4] و من اين را از پروردگارم مسئلت نموده‌ام. پس، از اين دو پيشي نگيريد که هلاک مي‌گرديد و از اين دو، باز نمانيد که هلاک مي‌شويد».[5]

سپس رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم دست اميرالمؤمنين عليه السّلام را بلند نمود تا همة مردم، او را در کنار خودش مشاهده نمودند.[6] در اين هنگام رسول اکرم از حاضرين پرسيدند: «اي مردم! آيا من از خود شما، بر شما اولي و مقدّمتر نيستم؟»[7] مردم پاسخ دادند: «بله، اي رسول خدا».[8]

حضرت در ادامه فرمودند: «خداوند وليّ من است و من وليّ مؤمنين هستم و من نسبت به آنان از خودشان اولي و مقدّم‌ مي‌باشم».[9] آن­گاه فرمودند: «پس هر کس که من مولاي او هستم، علي مولاي اوست».[10] رسول خدا 3 بار اين جمله را تکرار نمودند[11] و فرمودند: «خداوندا! دوست بدار و سرپرستي کن، هر کسي که علي را دوست و سرپرست خود بداند و دشمن بدار هر کسي که او را دشمن مي‌دارد[12] و ياري نما هر کسي که او را ياري مي‌نمايد و به حال خود رها کن، هر کس که او را وا ميگذارد».[13] سپس خطاب به مردم فرمودند: «اي مردم، حاضرين به غايبين (اين پيام را) برسانند».[14]

هنوز جمعيّت متفرّق نگشته بودند که بار ديگر جبرائيل نازل شد و از جانب خداوند، آيه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَْمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْاسْلَامَ دِينًا»[15] را بر پيامبر فرو فرستاد. هنگامي که اين آيه نازل گرديد، نبيّ اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمودند: «الله‌اکبر بر کامل ‌شدن دين و تمام گشتن نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت علي پس از من».[16]

در اين موقع، مردم به امير مؤمنان، امام علي عليه السّلام تهنيت گفتند. از جمله کساني که پيشاپيش ساير صحابه، به ايشان تهنيت گفتند، ابوبکر و عمر بودند. عمر پيوسته خطاب به اميرالمؤمنين عليه السّلام مي‌گفت: «بر تو گوارا باد اي پسر ابيطالب، تو مولاي من و مولاي هر مرد و زن با ايمان گشتي».[17] در اين هنگام پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم رو به عليّ ‌بن ‌ابيطالب کرد و فرمود: «يا علي! برخيز که من تو را براي امامت و هدايت خلق بعد از خود (و از جانب خداوند) شايسته ديدم».[18]

آنچه ذکر شد، خلاصه جريان غدير بود و همان­گونه که در پاورقيها، با تفصيل ذکر گرديد، علماي بزرگ اهل تسنّن و تشيّع، آن را نقل نموده‌اند.

موفق باشيد.

 



[1] مدارک اهل تسنّن: مستدرک صحيحين، جلد 3: 533؛ خصائص نسائي: 28 (با اندکي اختلاف در لفظ)؛ کنز العمّال، جلد 1: 187، حديث 953 و ... («کاني قد دعيت فاجبت»). مدارک شيعه: خصال، جلد 1: 66؛ ارشاد: 94 (با اندکي اختلاف در عبارت) («اني قد دعيت و يوشک ان اجيب») – إعلام الوري: 139.

[2] مدارک اهل تسنّن: صواعق المحرقه: 43؛ سيره حلبيه، جلد 3: 336؛ کنزالعمّال، جلد 5: 289، حديث 12911. مدارک شيعه: خصال، جلد 1: 66؛ کشف الغمة، جلد 1: 49 و 48 (با اندکي اضافات در عبارت).

[3] مدارک اهل تسنّن: مجمع الزوائد، جلد 9: 104 و 163؛ ابن طلحه شافعي در مطالب السئول: 16.

[4] مدارک اهل تسنن: مستدرک صحيحين، جلد 3: 109 (با اندکي اختلاف در لفظ)؛ خصائص نسائي: 21 (نقل با اختصار)؛ صحيح مسلم، جلد 7، باب فضائل علي بن ابيطالب: 123 و 122 (با اندکي اختلاف در لفظ)؛ معجم الکبير، جلد 5: 167 و 166 (حديث شماره 4971)؛ کنزالعمال، جلد 1: 189 و 188، حديث 958. مدارک شيعه: خصال، جلد 1: 67 و 66 (با اندکي اختلاف در عبارت)؛ کشف الغمة، جلد 1: 50 و 49 (با اندکي اختلاف در عبارت).

[5] مدارک اهل تسنّن: مجمع الزوائد، جلد 9: 162 و 163؛ معجم الکبير جلد 5: 167 (حديث شماره 4971)

[6] مدارک اهل تسنّن: شواهد التنزيل، جلد 1: 190 («حتي رئي بياض ابطيه»)؛ خصائص نسائي: 21 («انه ما کان في الدوحات احد الا راه بعينه و سمعه باذنه»)؛ معجم الکبير، جلد 5: 166 (حديث شماره 4969)، («ما کان في الدوحات احد الا قد رآه بعينه و سمعه باذنه»)؛ کنز العمال، جلد 13: 104، حديث 36340 («ما کان في الدوحات احد الا قد رآه بعينه و سمعه باذنه»). مدارک شيعه: ارشاد: 94 («پيامبر دو دست امير المومنين را بلند نمود»)؛ إعلام الوري: 139؛ امالي شيخ طوسي: 247؛ خصال، جلد 1: 311.

[7] مفهوم اين گفتار نبوي اشاره به آية 6 سوره احزاب دارد که در آن خداوند ميفرمايد: «النَّبي‏ُّ أَوْلي‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» «پيامبر نسبت به مؤمنين، از خودشان سزاوارتر و مقدمتر است». معناي اولوّيت پيامبر بر مؤمنين نسبت به جانهاي آنان را ميتوان بر اساس قرآن کريم و تعاليم معصومين عليهم السّلام به خوبي دريافت. پروردگار متعال در قرآن مجيد آية 36 سوره احزاب ميفرمايد: «وَ مَا كاَنَ لِمُؤْمِنٍ وَ لَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضي اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لهَُمُ الخِْيرََةُ مِنْ أَمْرِهِم‏» «هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد هنگامي كه خدا و پيامبرش امري را لازم بدانند، اختياري (در برابر فرمان خدا) داشته باشد». بنابراين، چون اوامر الهي و احکام و دستورات نبوي، مبري از هرگونه انحراف و نادرستي است (به علّت کمال محض ذات خداوند و مقام عصمت رسول خدا)، و حقّ محض ميباشد، لذا نه تنها مؤمنين مأمور به اطاعت همه جانبه از آن ميباشند، بلکه در برابر آن حتّي نبايد فکر مخالفت بکنند و يا از حکم خدا و رسول احساس ناخشنودي نمايند؛ بدان معنا که وقتي خداوند و رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم درباره چيزي، حکمي نمودند، ديگر در آن زمينه، اراده مؤمنين، خواستهها، علائق و تمايلات نفساني آنان جايي براي بروز و ظهور نخواهد داشت و حکم الهي و فرامين نبوي، نسبت به اراده، خواستهها و تمايلات دروني آدمي، مقدّمتر و براي اجرا گشتن، سزاوارتر ميباشد؛ چرا که قطعاً و به طور يقين، آدمي را به صراط مستقيم و حقّ مطلق راهنمايي ميسازد و از پيمودن مسير باطل باز ميدارد. مفهوم اولوّيت خداوند و رسول او بر مؤمنين نسبت به جانهايشان نيز همين است.

[8] مدارک اهل تسنن: صحيح ابن ماجه، باب فضائل اصحاب رسول خدا، باب فضائل علي بن ابيطالب، جلد 1: 43، حديث 116؛ مسند احمد، جلد 4: 281 («ألستم تعلمون أني أولي بالمؤمنين من انفسهم»)؛ مستدرک صحيحين، جلد 3: 110؛ ذهبي در تاريخ الاسلام، قسمت عهد خلفا: 628 و 631 و 632 (با اندکي اختلاف در لفظ)؛ البداية و النهاية، جلد 7: 386؛ مجمع الزّوائد، جلد 9: 104. مدارک شيعه: ارشاد: 94 (با اندکي اختلاف در عبارت) («ألست اولي بکم منکم بانفسکم»)؛ إعلام الوري: 139 (با اندکي اختلاف در عبارت)؛ خصال، جلد 1: 311؛ تلخيص الشافي، جلد 2: 167 («الست اولي بکم منکم بانفسکم»)؛ أمالي شيخ طوسي: 247 («الست اولي بالمؤمنين من انفسهم»).

[9] مدارک اهل تسنّن: مستدرک صحيحين، جلد 3: 109 («إن الله عزوجل مولاي و أنا مولي کل مؤمن»)؛ البداية و النهاية، جلد 7: 386. مدارک شيعه: کمال الدين، جلد 1: 276 (با اندکي اختلاف در سياق عبارت)؛ غيبة نعماني: 69؛ کشف الغمه، جلد 1: 318 («أن الله مولاي و أنا مولي المؤمنين»).

[10] مدارک اهل تسنّن: صحيح ترمذي جلد 5، باب 20 (باب مناقب علي بن ابيطالب): 633، حديث شماره 3713؛ صحيح ابن ماجه، باب فضائل اصحاب رسول خدا، باب فضائل عليّ بن ابيطالب، جلد 1: 43، (حديث شماره 116) («فهذا ولي من أنا مولاه») و جلد 1: 45 (حديث شماره 121)؛ مسند احمد، جلد 4: 372 و 281 و ...؛ مستدرک صحيحين، جلد 3: 110 و 109؛ خصائص نسائي: 22؛ ابن اثير در کتاب نهايه، جلد 5: 228؛ تاريخ ابن کثير، جلد 12: 219؛ صواعق المحرقه، باب 9، حديث 4: 122؛ بخاري در تاريخ الکبير، جلد 1، قسم 1: 375؛ التنبيه و الإشراف: 221 (با اين اختلاف که مسعودي واقعه غدير را پس از بازگشت از صلح حديبيه نقل ميکند). مدارک شيعه: اصول کافي، جلد 1: 295 و 294 و جلد 8: 27؛ ارشاد: 94؛ وسائل الشيعه، جلد 5: 58؛ إعلام الوري: 139؛ تلخيص الشافي، جلد 2: 16؛ أمالي شيخ طوسي:  227 و 247 و ...

[11] مدارک اهل تسنّن: تاريخ مدينة دمشق، جلد 42: 229 و 228؛ تذکرة خواص الامة: 29. مدارک شيعه: اصول کافي، جلد 1: 295 و 294؛ أمالي شيخ طوسي: 247؛ کشف الغمه، جلد 1: 50.

[12] مدارک اهل تسنّن: صحيح ابن ماجه، باب فضائل اصحاب رسول خدا، باب فضائل علي بن ابيطالب، جلد 1: 43، (حديث شماره 116)؛ مستدرک صحيحين، جلد 3: 109؛ مسند احمد، جلد 1: 148و 149 و ... . مدارک شيعه: اصول کافي، جلد 1: 295 و 294؛ ارشاد: 94؛ أمالي شيخ طوسي: 254 و 332؛ تلخيص الشافي، جلد 2: 167.

[13] مدارک اهل تسنّن: مسند احمد، جلد 1: 118 و 119؛ شواهد التنزيل، جلد 1: 157؛ مجمع الزوائد، جلد 9: 105. مدارک شيعه: ارشاد: 94؛ خصال، جلد 1: 66 و جلد 2: 479؛ تلخيص الشافي، جلد 2: 167.

[14] مدارک شيعه: اصول کافي، جلد 1: 289؛ کشف الغمه، جلد 1: 50.

[15] مائده: 3 «امروز است که دين شما را کامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و دين اسلام را براي شما پسنديدم». بسياري از مورّخين و محدثين شأن نزول اين فراز آيه را واقعة غدير برشمردهاند که به عنوان نمونه در ميان مورّخين و محدّثين اهل سنّت ميتوان به ابن عساکر در کتاب تاريخ مدينه دمشق، جلد 42: 234 و 233 (سه حديث از ابوهريره) و صفحة 237 1( يك حديث از ابو سعيد خدري) اشاره كرد.

[16] مدارک اهل تسنّن: شواهد التنزيل، جلد 1: 158 و 157؛ مناقب خوارزمي: 80.. مدارک شيعه: کمال الدّين، جلد 1: 277 («الله اکبر بتمام النّعمة و کمال نبوّتي و دين الله عزّوجل و ولاية علي بعدي»).

[17] مدارک اهل تسنّن: مسند احمد، جلد 4: 281؛ تاريخ اسلام ذهبي، قسمت عهد خلفا: 633 («اصبحت و امسيت مولي کل مؤمن و مؤمنة»)؛ ابن اثير در نهايه، جلد 5: 228؛ تاريخ بغداد، جلد 8: 290 («بخ بخ يابن ابيطالب، اصبحت مولاي و مولا کل مسلم»)؛ البداية و النهايه، جلد 7: 386 («هنيئا لک يابن ابيطالب، اصبحت اليوم ولي کل مؤمن»)؛ خطيب خوارزمي در مناقب: 94؛ کنزالعمال، جلد 13: 134 («هنيئا لک يابن ابيطالب، اصبحت و امسيت مولي کل مؤمن و مؤمنة»). مدارک شيعه: ارشاد: 94؛ إعلام الوري: 139؛ کشف اليقين: 250.

[18] مدارک اهل تسنّن: تذکرة خواص الامة: 33؛ مناقب خوارزمي:81 و 80؛ فرائد السمطين، جلد 1، سمط 1، باب 12، حديث 40 و 39: 75 و 74 و 73؛ کفاية الطالب: 64. مدارک شيعه: ارشاد: 95 و 94؛ إعلام الوري: 140 و 139؛ امالي صدوق: 460 (مجلس 84)؛ خصائص الائمه: 42.

بررسي تاريخي و سندي

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

در ابتدا بايد عنوان كنم كه در راستاي يافتن حقيقت،‌ قرار بر آن بود تا از كتب خود اديان با ايشان صحبت كنيم تا حرف حساب ايشان معلوم گردد. امّا يك نكته­اي كه در دين اسلام بسي حائز اهميّت است مسئلة امامت اميرالمؤمنين عليه السّلام و نيز فرزندان ايشان است كه واضحاً امامت فرزندان ايشان از خود ايشان شروع مي­شود و ما نيز خواستار يافتن حقيقت و اثبات امامت ايشان هستيم. در اين راستا، اگر شخصي با خداوند و پيغمبرش به ظاهر مشكلي نداشته باشد امّا در امامت ايشان بسي دشمني كرده و سعي در پنهان كردن حقيقت و بيراهه رفتن از وجود آن را داشته باشد، بديهي است اگر اين مطالبي كه در اثبات يك واقعة تاريخي گفته مي­شود در كتب مورد وثوق خود ايشان به كرّات عنوان شده باشد، ديگر چه نيازي به اثبات اين موضوع از طرف مقبولين امامت است؟! يعني اگر واقعه­ايي تاريخي را خود دشمنان امامت علي عليه السّلام بارها و بارها در كتبشان نقل كرده باشند، هيچ شكّي در آن موضوع نمي­توان برد و در حقيقت، «حجّت» بر هر انسان عاقل و حقيقت­جويي تمام است. لذا در اين بحث، گرچه استناد ما به واسطة قرآن كريم است امّا از سندهاي شيعي و نيز سنّي براي محكم­تر بودن اثبات خود استفاده خواهيم كرد.[1]

سرتاسر حيات طيّبة رسول ‌اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و لحظه به لحظة آن در نزد مسلمانان داراي اهميتي بس شگرف و والاست؛ چرا که نه تنها کلام رسول‌ اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم به نصّ صريح آيات قرآن، عاري از هرگونه هوا و هوس و متّصل به سرچشمة وحي است[2] بلکه عمل و فعل آن بزرگوار نيز بر تک تک مسلمانان حجّت است و صراط مستقيم را به عالميان مي‌نماياند.[3] اما در اين ميان، مقاطعي خاص از زندگي آن بزرگوار، به جهات گوناگون از اهميّتي ويژه برخوردار مي‌باشد که يکي از بارزترين آنها، واقعة «غدير خم» است. واقعه غدير از ابعاد مختلف و از جهات متفاوت، داراي درخشندگي و تلألؤ خاصّي در تاريخ اسلام است. کم­تر مقطع تاريخي را مي‌توان در جهان اسلام يافت که از لحاظ سند، اطمينان از اصل وقوع، کثرت راويان و اعتماد بزرگان و علماي مسلمين، قوّت و استحکامي نظير اين رويداد مهم داشته باشد.

هنگامي که به راويان حديث غدير مي‌نگريم، در مرتبة نخست، نام اهل‌ بيت گرامي رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم يعني امام‌ علي، فاطمه زهرا، امام حسن و امام‌حسين عليهم السّلام ديده مي‌شود و در مرتبه بعدي نام حدود 110 تن از صحابه پيامبر اسلام[4] به چشم مي‌خورد که در اين ميان، نام افرادي شاخص از ميان صحابه همچون: «ابوبکر بن ابي‌قحافه»، «عمر بن ‌الخطاب»، «عثمان بن عفان»، «عايشه بنت ابي‌بکر»، «سلمان فارسي»، «ابوذر غفاري»، «عمّار ياسر»، «زبير بن‌ عوام»، «عباس بن عبدالمطلب»، «امّ سلمه»، «زيد بن ‌ارقم»، «جابر بن عبدالله‌ انصاري»، «ابوهريره»، «عبدالله ‌بن ‌عمر بن الخطّاب» و ... توجّه آدمي را به خود جلب مي‌کند؛ چرا که تمامي آنان در محل غدير حاضر بوده‌اند و حديث غدير را بدون واسطه نقل نموده‌اند. سپس در ميان تابعين[5]، حديث غدير از 83 تن از تابعين نقل شده است که از جملة آنان مي‌توان به: «اصبغ بن‌ نباته»، «سالم‌ بن ‌عبدالله ‌بن عمر بن الخطّاب»، «سعيد بن‌ جبير»، «سليم‌ بن قيس»، «عمر بن عبدالعزيز(خليفه اموي)» و ... اشاره نمود.

پس از تابعين، در ميان علماي اهل تسنّن از قرن دوم تا قرن سيزدهم، 360 تن، حديث غدير را در آثار خويش نقل نموده‌اند که 3 تن از صاحبان صحاح ستّه (صحاح ششگانه)[6] و دو تن از پيشوايان فقهي اهل تسنّن[7] نيز در شمار اين بزرگان جاي دارند.[8]

در بين محدّثين و علماي شيعه نيز افراد فراواني حديث غدير را در کتب مختلف، روايت نموده‌اند، که تعداد دقيق آنان مشخص نيست. از اين انديشمندان مي‌توان به «شيخ کليني»، «شيخ صدوق»، «شيخ مفيد»، «سيد مرتضي» و ... اشاره نمود.[9]

بنا بر آنچه که ذکر گرديد، در ميان بزرگان و محدّثين اهل سنّت و به دنبال دقّت آنان بر روي راويان و طرق متفاوت نقل حديث غدير، انديشمندان بسياري، حديث غدير را حديثي «حسن»[10] و عدّة کثيري روايت غدير را روايتي «صحيح»[11] دانسته‌اند[12] و حتّي در نزد عدّه‌اي از بزرگ­ترين صاحب­نظران اهل تسنّن، با توجّه به شمار فراوان راويان و طرق متعدّد نقل حديث، که روايت غدير دارد، آن را حديثي متواتر[13] ذکر نموده‌اند.[14]  علما، بزرگان و محدّثين شيعه نيز بالاتّفاق، غدير را حديثي متواتر مي‌دانند.[15]

بر اين اساس و بر طبق آنچه که گذشت، به خوبي آشکار مي‌گردد يکي از مهم­ترين وقايع تاريخ پرفراز و نشيب اسلام که در بين عامّه مسلمانان، واقعه‌اي مسلّم، پذيرفته شده و قطعي تلقّي مي‌گردد، واقعة غدير خم است.

از منظري ديگر، آن­چه که بر گونة غدير، رنگ جاودانگي مي‌زند و اهميّت اين واقعه را مضاعف مي‌گرداند، نزول 2 آيه از قرآن‌کريم[16] در ارتباط با اين رويداد بزرگ است که بر طبق كتب روايي نام‌آور شيعه و سنّي، شأن نزول اين آيات، مربوط به واقعة غدير خم مي‌باشد. هنگامي که کمي بيشتر در مقايسة مفاد اين آيات و لحن آنان با ساير آيات قرآن کريم مي‌انديشيم، درمي‌يابيم اگر نگوييم چنين آهنگ کلامي در ميان ساير آيات بي‌نظير است، لااقل کم­تر آيه‌اي را مي‌توان يافت که مضامين و لحني شبيه به اين دو آيه داشته باشند. طبيعي است هر مسلمان هنگامي که در تلاوت قرآن بدين دو آيه مي‌رسد، شگفت زده از خويش بپرسد اين چه امر خطيري است که عدم ابلاغ آن توسّط پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم، ‌زحمات 23 سالة آن حضرت را تباه مي‌گرداند و در اين صورت، ايشان هرگز رسالت خويش را به مردم نرسانده و وظيفة پيامبري را بجاي نياورده است؟ واقعاً اين چه پيامي است كه خداوند متعال به پيامبر خويش وعده داده است تا او را در زمينة ابلاغ آن، حافظ و نگهدار باشد؟ به علاوه، مگر اين موضوع چه اهميّتي دارد كه ابلاغ اين پيام به امّت و پيروي مردم از آن، سبب کامل شدن دين و تمام شدن نعمت و رضايت پروردگار مي‌گردد؟ پس ديگر جاي هيچ ترديدي باقي نميماند كه روز نزول و ابلاغ اين امر مهم و خطير كه بدين واسطه، روز اکمال دين و رضايت پروردگار محسوب مي‌گردد، داراي اهميّت بسزايي در ميان مسلمين خواهد بود.

از آنچه که گذشت، مشخّص ميگردد علاوه بر مورخّان که به تناسب فن خويش (و البته به دليل اثرات و نتايجي که بر پاية اين مطالعه بنا مي‌گردد، به واقعة غدير نگاهي موشکافانه دارند[17]، غدير از آن جهت که حديثي قطعي و متواتر است و کار يک محدّث، شناسايي احاديث معتبر و دقّت بر روي مفاهيم آنهاست، مورد توجّه محدّثين است[18] و داراي جايگاهي ويژه در کتب مختلف حديث مي‌باشد. به خاطر نزول 2 آية ويژه از قرآن کريم دربارة اين واقعه که القاکننده مفهومي منحصر به فرد و داراي لحني کم‌نظير در ميان ساير آيات است، غدير منشأ بحثهاي گوناگوني در کتب تفسيري مي‌باشد.[19] با تکيه بر مفاهيم اين آيات و اثرات شگرف اعتقادي مترتّب بر آن، اين واقعه منظور نظر مخصوص متکلّمان واقع گشته است.[20] حتّي لغويّين نيز توجّه خاصّ خويش را به اين رويداد مهم معطوف داشته‌اند و به هنگام شرح و توضيح کلمة غدير خم (که نام محلّي است)، به اصل اين رويداد اشاره نموده‌اند.[21]

آنچه که تاکنون ذکر شد، گوشه‌اي از اهميّت رويداد غدير خم بود که در حدّ گنجايش اين باب، به آن اشاره گرديد. ما در اين مجال به دنبال جستجو و تحقيق دربارة اين رويداد بزرگ اسلامي و اين برهه از حيات رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم مي‌باشيم تا هرچه بيشتر و البتّه با رعايت اختصار، بتوانيم زواياي گوناگون آن را بررسي نماييم. لذا در ادامه،‌ ابتدا اصل واقعه را به گونه‌اي که در بين مسلمين مشهور و مورد اتّفاق است، نقل نموده، سپس به برّرسي مفادّ حديث غدير مي‌پردازيم و بر روي مفاهيم آن،‌ هرچه بيشتر تأمّل مي‌نماييم و در انتها نيز نتايجي را که به دنبال واقعة غدير جلوه‌گر مي‌گردد و مستلزم توجّه ويژة حقيقت­جويان مي‌باشد، بر ميشماريم.

ادامه در قسمت بعد.

 



[1] اين قسمت از مبحث، برگرفته از سايت www.missagh.org مي­باشد.

[2] نجم: 3 و 4: «وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الهَْوَي، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْي يُوحَي» «و هرگز به هواي نفس سخن نمي‏گويد، سخن او هيچ غير وحي خدا نيست».

[3] احزاب: 21 «لَّقَدْ كاَنَ لَكُمْ في رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كاَنَ يَرْجُواْ اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الاَْخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا» «البتّه شما را به رسول خدا اقتدايي نيكوست، براي آن كس كه به (ثواب) خدا و روز قيامت اميدوار باشد و ياد خدا بسيار كند». در اين آيه، مسأله اسوه بودن رسول خدا به طور مطلق و بدون قيد و شرط، از جانب پروردگار مطرح شده است؛ لذا کليه شئون رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم اعم از گفتار و رفتار آن بزرگوار را شامل ميگردد و رفتار و گفتار ايشان در تمامي موارد، براي پيروان آن حضرت، اسوه ميباشد و بايد در آن امور به حضرت تأسّي نمايند. (مگر آن دسته از اموري که از جانب خداوند معيّن گرديده است که عمل به آنها از مختصات شخص پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ميباشد و تبعيت در آن امور، بر سايرين لازم نيست؛ نظير وجوب نماز شب بر رسول خدا).

[4] لفظ «صحابه» يا «صحابي» به عدّهاي اطلاق ميگردد که لااقل در طول عمر خويش، يک­بار رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم را ملاقات نموده و از محضر ايشان استفاده کرده باشند.

[5] «تابعين» کساني هستند که محضر رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم را درک ننمودهاند، اما مصاحب و همنشين صحابه بودهاند.

[6] ابو عيسي، محمّد بن عيسي ترمذي در صحيح ترمذي، ابو عبدالرّحمن، احمد بن شعيب نسائي در سنن نسائي، ابو عبدالله، محمّد بن يزيد قزويني (مشهور به ابن ماجه) در سنن ابن ماجه

[7] ابوعبدالله، احمد بن حنبل شيباني (پيشواي حنابله)،  ابو عبدالله، محمد بن ادريس شافعي (پيشواي شافعيه)

[8] ما در اين قسمت، جهت رعايت اختصار، به ذکر همين مقدار بسنده ميکنيم. براي مطالعه تفصيلي در خصوص راويان حديث غدير در ميان صحابه، تابعين و علماي اهل تسنّن، به همراه مدارک و جزئيات بيشتر، ميتوانيد به کتاب گران­قدر الغدير، تأليف علّامه اميني، جلد 1: 159- 14 مراجعه نماييد.

مرحوم علامه اميني پس از نقل راويان حديث غدير، در قسمتهاي بعدي الغدير، نام کتبي را که در ميان اهل تسنّن به طور مجزّا در خصوص واقعة غدير خم تأليف شده است، برميشمرد و احتجاجات مختلفي را که در طول تاريخ بر اساس رويداد غدير صورت گرفته (از جانب بزرگان صحابه و يا حتّي برخي خلفاي اموي و عبّاسي و ...) نقل مينمايد و سپس بحث دقيقي را در زمينة مفادّ حديث غدير و سند آن، طرح ميکند. در فصول و مجلّدات بعدي اين کتاب ارزشمند نيز علّامه اميني، نام شعراي فراواني را که در ميان امّت اسلامي از هنگام وقوع رويداد غدير تا کنون، اين رويداد را در ضمن اشعار خويش نقل نمودهاند (به همراه ذکر آثارشان) بر ميشمرد، تا هرچه بيشتر اين حقيقت تبيين گردد که غدير در ميان امّت اسلامي، فراموشناشدني است.

به غير از کتاب گران­قدر الغدير، کتب بيشمار ديگري نيز نظير کتاب شريف عبقات الأنوار، تأليف مير حامد حسين هندي (که داراي تفصيل بيشتري نسبت به کتاب الغدير در بارة بحثهاي مطرح شده در زمينه سند حديث غدير است) و فضائل الخمسه في صحاح الستّه، تأليف علامه فيروز آبادي و ... موجود ميباشد که به بررسي سند و دلالت اين حديث شريف در ميان مسلمين پرداختهاند.

[9] اين بزرگان در آثار متعدّد خويش حديث غدير را نقل نمودهاند که براي رعايت اختصار، تنها به ذکر يک اثر از هر کدام، که در آن اثر حديث غدير روايت شده است، بسنده ميشود: «شيخ کليني در کافي»، «شيخ صدوق در امالي»، «شيخ مفيد در ارشاد» و «سيد مرتضي در شافي».

[10] حديث حسن، از لحاظ رتبه، در مرتبه بعد از حديث صحيح قرار دارد و حديثي است که رجال سند آن، ناشناخته و يا اهل غفلت، کثير الخطا، متّهم به کذب و يا فسق نباشند. (مقدمه ابن صلاح، صفحه 175) .از جمله اين بزرگان ميتوان به ابو عبدالله گنجي در کتاب کفايه الطالب و ... اشاره نمود همچنين عدّهاي ديگر از علماي اهل تسنّن برخي از طرق نقل حديث غدير را «حسن» دانستهاند و برخي از طرق ديگر را صحيح ذکر نمودهاند، نظير ابن حجر در کتاب تهذيب التهذيب و ...

[11] حديث «صحيح» از ديدگاه اهل سنّت، حديثي است که داراي سندي متّصل و بدون انقطاع تا رسول اکرم (و يا شخص ديگري که حديث از او نقل ميگردد باشد و تک تک راويان آن عادل محسوب شوند و همچنين حديث ديگري نتوان يافت که داراي مفهومي بر خلاف آن باشد و به طور کلّي هيچ­گونه عيب و نقصي در آن يافت نشود. (مقدمه ابن صلاح)

[12] در اين ميان، ميتوان به بزرگاني همچون ابوعيسي ترمذي در صحيح ترمذي (جلد 5، باب 20 (باب مناقب عليّ بن ابيطالب)، ذيل حديث 3713)؛ ابوعبدالله حاکم نيشابوري در مستدرک صحيحين، طبري (بر طبق نقل ذهبي در تذکرة الحفاظ، جلد 2: 713)؛ شمس الدّين ذهبي در کتابي که به طور مجزّا دربارة حديث غدير تأليف نموده است (و همچنين بنا بر نقل ابن کثير در البداية و النهاية، جلد 5: 228 و 229) که دربارة يکي از طرق نقل حديث غدير ميگويد: «قال شيخنا ابوعبدالله ذهبي و هذا حديث صحيح» «شيخ ما ابوعبدالله ذهبي گويد که اين حديث، حديثي صحيح است»؛ ابوالحسن مغازلي در کتاب مناقب به نقل از استادش (ابن حجر هيثمي در صواعق المحرقه در صفحة 43) ابن عبد البر در الاستيعاب و ... اشاره نمود که همگي، حديث غدير را حديثي «صحيح» برشمردهاند.

[13] حديث «متواتر» از ديدگاه علم حديث، به حديثي گفته ميشود که به علّت کثرت نقل و طرق متعدّدي که روايت شده است، احتمال خدشهدار بودن آن و تباني بين راويان مختلف بر سر جعل حديث، از نظر عادّي محال باشد. بنابراين حديث متواتر حديثي است که قطعاً از جانب رسول اکرم و يا سايرين، صادر شده است. (تهانوي در قواعد في علوم الحديث: 32 و 33.

[14] در ميان قدما و علماي سلف اهل تسنّن، بزرگاني همچون ذهبي (بر طبق نقل ابن کثير در البداية و النهاية، جلد 5: 233، ذيل يکي ديگر از طرق نقل حديث غدير)؛ جلال الدين سيوطي؛  شمس الدّين جرزي شافعي در کتاب اسني المطالب و ...، و در ميان معاصرين، اشخاصي همچون ضياء الدّين مقبلي در کتاب الابحاث المسدده في الفنون المتعدّده، شهاب الدّين ابوالفيض حضرمي در کتاب تشنيف الآذان و ...، حديث غدير را حديثي «متواتر» دانستهاند.

[15] از اين ميان ميتوان به عنوان نمونه به بزرگاني نظير خواجه نصير الدّين طوسي در تجريد الإعتقاد (مقصد خامس، في الإمامة: 226)؛ شيخ طوسي در تلخيص الشافي (جلد 2: 168)؛ علّامه حلّي در مناهج اليقين: 475) اشاره نمود. به عنوان مثال، عبارت شيخ طوسي در کتاب تلخيص الشافي اينگونه است «فإن الشيعة قاطبة تنقله و تواتر به» «شيعيان همگي، آن را نقل کرده و متواتر برشمردهاند».

[16] مائده:‌ 3 و 67                                                           

[17] در ميان اين مورّخان و از بين مورّخان صاحب نام اهل تسنّن ميتوان به مسعودي در مروج الذهب؛ بلاذري در انساب الأشراف؛ ابن عساکر در تاريخش؛ خطيب بغدادي در تاريخش؛‌ ذهبي در تذکرة الحفاظ؛ ابن اثير در اسد الغابه؛ سيوطي در تاريخ الخلفا، شهرستاني در ملل و نحل و ... اشاره نمود. در بين مورّخان شيعي نيز ميتوان به عنوان نمونه به اشخاصي همچون يعقوبي در تاريخش؛ شيخ مفيد در ارشاد؛ طبرسي در إعلام الوري و ... اشاره نمود.

[18] در بين محدّثان فراواني که حديث غدير را در آثار خويش نقل نمودهاند و در ميان اهل تسنّن ميتوان به عنوان نمونه به محدثيني نظير ابن ماجه در سنن خويش؛ ترمذي در صحيحش؛ نسائي در سنن الکبري؛ امام شافعيه ابوعبدالله محمد بن ادريس شافعي (بر طبق نقل ابن اثير در کتاب نهايه، جلد 5: 228) ؛ امام حنابله احمد بن حنبل در مسند و همچنين در کتاب مناقب، اشاره نمود. در بين عده فراوان محدّثين شيعي که اين حديث را در کتب روايي خويش نقل نمودهاند نيز نام بزرگاني همچون شيخ صدوق در کتاب امالي؛ شيخ کليني در کتاب کافي؛ شيخ طوسي در أمالي و ... به چشم ميخورد.

[19] در ميان مفسّرين متعدد اهل تسنّن که به تناسب آيات قرآن کريم (اعم از شأن نزول آيات و يا به هنگام تفسير آنها) به برّرسي واقعة غدير پرداختهاند، ميتوان به بزرگاني نظير طبري؛ واحدي در اسباب النزول، فخر رازي در تفسير کبير، قرطبي سيوطي در درالمنثور و ... اشاره نمود و در بين خيل فراوان مفسّرين شيعي نيز که غدير را در کتب تفسيري خويش نقل نمودهاند، ميتوان از شيخ طوسي در تبيان؛ طبرسي در مجمع البيان و ... ياد نمود.

[20] در ميان متکلّمين اهل تسنّن که به تناسب مباحث مطرح شده در علم کلام، ناگزير، به بررسي واقعة غدير پرداختهاند، ميتوان به سيد شريف جرجاني در شرح مواقف؛ سيوطي در کتاب اربعينش؛ آلوسي در نثر اللئالي؛ تفتازاني در شرح مقاصد؛ قوشجي در شرح تجريد و ... اشاره نمود. متکلّمين شيعي نيز نظير خواجه نصير الدين طوسي در متن تجريد الإعتقاد؛ علّامه حلّي در شرح تجريد الإعتقاد؛ سيّد مرتضي در الشّافي؛ شيخ طوسي در تلخيص الشّافي و ... در کتب کلامي ذکر شده به بررسي اين واقعة مهم پرداختهاند.

[21] در ميان لغويّين و علماي لغت که در کتب خويش متذکر واقعة غدير شدهاند، ميتوان به ابن اثير در نهايه؛ حموي در معجم البلدان‌؛ زبيدي حنفي در تاج العروس و ... اشاره نمود.

واقعه غدير خم 1

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

اگر تاجري بخواهد مدّت کوتاهي به مسافرت برود لازم مي داند که جانشين و نماينده­اي براي رسيدگي به كارها تعيين کند. رئيس هر اداره و وزير هر وزارت خانه، معاوني تعيين مي­کند تا در غياب او به کارها رسيدگي نمايد و قطعاً حقّ انتخاب اين معاون نيز با خود اوست. زيرا بهتر مي­داند که چه شخصي از عهدة اين کارها بر مي­آيد. آيا امر رسالت الهي ساده­تر از اين مسايل است؟ آيا رساندن پيام خدا و پيگيري راه او از اين قانون مستثني است؟ يا اين كه پروردگار حكيمي كه حتّي در آفرينش اجزاي بدن انسان و تمام موجودات همة چيزهاي لازم را تعبيه داشته است و هر چيزي را درست در سر جاي خويش نهاده العياذ باالله بي­خيال­تر از اين حرفها بوده كه به فكر جامعة انسانها و هدايتشان باشد كه صد البتّه نه اين موضوع با عقل سازگار است نه كلام حقّ. اگر ريئس اداره­اي جانشين معيّن نکند و  در غياب او  هرج ومرج ايجاد شود و در انجام امور کم کاري پيدا شود، قطعاً همه، شخص ريئس را مسئول مي دانند؛ زيرا او مي­بايست اين وضع را پيش بيني  نموده و براي جلوگيري از آن راهي معيّن مي­کرد.

درتمام قوانين اساسي ممالک انساني نيز اين اصل پيش بيني شده است. چگونه مي­شود در تز مترقّي اسلامي به اين امر بسيار مهم توجّه نشده باشد؟ آيا اين اعتقاد يعني انتصابي نبودن امامت، ناقص فرض کردن اسلام نيست؟ آيا خداوند نمي­دانسته عدم تعيين امام چه مشکلاتي را ايجاد مي­کند؟  آيا شخص پيامبر داراي قدرت پيش بيني نبوده و لذا هم خدا و هم پيامبر سکوت کرده و از چنين مسأله حياتي چشم پوشيده­اند؟ هيچ­گاه عقل انسان منصف اين ادّعا را نمي­پذيرد. اسلامي که براي همه شؤون فردي و اجتماعي راه معيّن کرده و پيش بيني لازم را نموده است در اين مسأله ساکت نمي­نشيند.[1]

شکّي نيست که وجود امام سبب خير و سعادتمندي جامعة انساني است و با بودن امام، امکان بهره­مندي از کتاب خدا افزايش مي يابد و نتيجه­گيري از زحمات انبياء ممکن و ميسّر مي­گردد. از طرف ديگر، تعيين امام براي خدا کار مشکل و غير ممکني نيست. همان­طوري که پيامبر را معيّن مي­کند، مي تواند امام را نيز معيّن و معرّفي نمايد و اگر خداوند چنين نکند، بشر در تحيّر و سرگرداني و اختلاف آراء و برداشتها بايد دست و پا بزند. همان­گونه كه قبلاً در بحث لزوم امام زنده اثبات شد، خودداري از اين عنايت، از طرف پروردگار عملي ناپسند است و عمل ناپسند و قبيح هم در خداوند راه ندارد. غرض خداوند کمال و رشد معنوي ما انسانهاست، پس چگونه ممکن است خداوند نسبت به چنين امر حياتي بي­توجّه بوده باشد چنان­چه خود در كتابش اعلام كرده است كه براي هر قومي هادي و امامي است و نيز همة انسانها روزي با امامانشان دعوت شده و بازخواست مي­گردند! امّا اگر در تاريخ نگاهي بيندازيم به روشني اثبات مي­شود كه خداوند اين امر را به نحو احسن انجام داده است و امام و جانشين پيامبرش را به مردم معرّفي كرده است.

پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم بنا بر امر الهي، در سال دهم هجرت تصميم به زيارت خانة خدا و به جاآوردن حج نمودند؛ لذا مردم را از اين امر مطلع کردند[2] و حتّي براي آگاه‌ نمودن اهالي مناطق مختلف، قاصداني را به آن شهرها گسيل داشتند. فرستادگان حضرت نيز همان­گونه که وجود مقدّس رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم خود اعلام نموده بودند، اين پيام را به مردم رساندند که اين آخرين حجّ رسول خداست و اين سفر داراي اهميّت فراواني است. هر کس که توانايي و استطاعت آن را دارد، بر او لازم است که ايشان را در اين سفر همراهي نمايد. گرچه رسول‌ اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم با همراهي عدّه‌اي از اصحاب خويش پيش از اين، اعمال عمره مفرده را انجام داده بودند[3] اما اين نخستين بار و تنها مرتبه‌اي در طول حيات طيّبه پيامبر اسلام بود که بنا بر امر الهي، حضرت تصميم به به جايآوردن و تعليم مناسک حج گرفتند. پس از اين اعلام، جمعيّت کثيري در مدينه جهت همراهي با رسول خدا و به جاي آوردن اعمال حج، مجتمع گشتند. مورّخان و صاحب‌نظران از اين سفر رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم با عنوان حجه ‌الوداع[4]، حجه الاسلام، حجه ‌البلاغ[5]، حجه الکمال و حجة التمام[6] ياد مينمايند.

رسول‌ اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم با پاي پياده و در حالي که غسل نموده بودند، در روز شنبه 24 يا 25 ذي­قعده به همراه همراهان خود و اهل‌ بيت گرامي­شان و عامّة مهاجرين و انصار و جمعيّت کثيري که گرداگرد حضرت اجتماع کرده بودند، به قصد به جاي آوردن مناسک حج از مدينه خارج گشتند. تعداد جمعيّتي که به همراه حضرت از مدينه خارج شده بودند را بين 70000 تا 120000 (و حتّي برخي بيشتر از 120000) نقل نموده‌اند،[7] امّا افراد بسياري به غير از اين عدّه، نظير اشخاصي که در مکّه مقيم بودند و يا اشخاصي که از شهرهاي ديگر خود به مکّه آمده و در آنجا به حضرت ملحق شدند، به همراه پيامبر و با اقتداي به ايشان مناسک حج را در اين سفر به جاي آورده و ايشان را همراهي نمودند. امام علي عليه السّلام، پيش از تصميم ايشان براي به جاي آوردن مناسک حج، از طرف ايشان براي تبليغ اسلام و نشر معارف الهي به جانب يمن فرستاده شده بودند؛ اما هنگامي که از تصميم پيامبر براي سفر حج و لزوم همراهي ساير مسلمين با آن حضرت در اين سفر، آگاه گشتند، به همراه عدّه‌اي از يمن به سمت مکّه حرکت نمودند و در آن­جا پيش از آغاز مناسک، به ايشان ملحق شدند.[8]

رسول خدا و همراهيان آن حضرت، در ميقات مسجد شجره مُحرم گشتند و بدين ترتيب اعمال حج را آغاز نمودند. گرچه اصول و کلّيات مناسک حج قبلاً و به هنگام نزول آيات مربوطه، توسّط رسول‌ اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم توضيح داده شده بود، امّا در اين سفر، ايشان اين اعمال را به طور عملي براي مردم آموزش داده و جزئيات را براي آنان تبين نمودند و در مواقف گوناگون، با ايراد خطابه، مردم را نسبت به ساير تکاليف الهي و وظايف شرعيشان آگاهي بخشيدند.

سرانجام اعمال حج، پايان يافت و ايشان به همراه جمعيّت کثيري که ايشان را همراهي مي‌نمودند، شهر مکّه را ترک نمودند و رهسپار مدينه شدند که در بين راه به محل غدير خم رسيدند. غدير در لغت به معناي آبريز و مسيل[9]  و غدير خم در جغرافيا، نام محلّي است که به خاطر وجود برکه‌اي در اين محل، که در آن آب باران جمع مي‌شده است، به اين نام (غدير خم) شهرت يافته است. غدير در 3 - 4 کيلومتري «جحفه» واقع شده و آن نيز در 64 کيلومتري مکّه قرار دارد که يکي از ميقاتهاي پنج­گانه مي‌باشد. در جحفه، راه اهالي مصر، مدينه، عراق و شام از يکديگر جدا مي‌شود.[10] غدير خم به علّت وجود مقداري آب و چندين درخت کهنسال، محل توقّف و استراحت کاروانيان واقع مي‌شد اما داراي گرمايي طاقت ‌فرسا و شديد بود.[11]

هنگامي که رسول‌ اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم در روز 5‌ شنبه 18 ذي‌الحجّه به وادي غدير خم رسيدند و پيش از جدايي اهالي شام، مصر و عراق از ميان جمعيّت، جبرئيل امين از جانب خداوند بر ايشان نازل گرديد و آية «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» «اي پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده، ابلاغ كن و اگر نكني پيامش را نرسانده‏اي. و خدا تو را از [گزندِ] مردم نگاه مي‏دارد»[12] را نازل نمود و از جانب حق تعالي، رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم را امر نمود تا حکم آنچه را که در قبل بر پيامبر دربارة امام علي عليه السّلام نازل گشته بود، به مردم ابلاغ نمايند. در اين هنگام، پيشتازان کاروان و افرادي که جلوتر حرکت مي‌نمودند، حوالي جحفه رسيده بودند. رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم پس از نزول آيه، دستور توقّف کاروانيان را صادر نمودند و امر فرمودند تا آناني که پيشاپيش حرکت مي‌نمودند، به محلّ غدير بازگردند و افرادي که در پس قافله، عقب مانده بودند، سريع­تر به کاروان در اين وادي، ملحق شوند.[13] همچنين به چند تن از صحابه دستور دادند تا فضاي زير چند درخت کهنسال را که در آن محل قرار داشتند، آماده نمايند؛ خارها را از زمين برکنند و سنگهاي ناهموار موجود در زير آن درختان را جمع‌آوري نمايند. در اين هنگام، زمان به جاي آوردن نماز ظهر فرارسيد و رسول‌ اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم فريضة ظهر را در گرماي شديد[14] به همراه جمعيّت کثير حاضر، ادا نمودند. شدّت گرما در وادي غدير به حدّي بود که اشخاص، گوشه‌اي از ردا و لباس خويش را براي در امان بودن از شدّت تابش آفتاب، بر سر مي‌افکندند و مقداري از آن را براي کاستن از شدّت گرماي شنها و سنگها، در زير پاي خويش مي‌گستردند.[15] براي رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم نيز پارچه‌اي بر روي شاخسار آن درختان کهن افکندند تا مانعي در برابر حرارت موجود و تابش خورشيد، ايجاد نمايند. هنگامي که حضرت از نماز فارغ گشت، از جهاز شتران، در همان محلّي که به فرمان ايشان توسّط صحابه آماده شده بود، منبري ساختند و وجود مقدّس پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم بر فراز آن در آمدند و شروع به ايراد خطبه، با صدايي بلند و رسا نمودند؛ در حالي که جمعيّت فراوان همراه پيامبر، بر گرداگرد حضرت جمع گشته بودند و به سخنان ايشان گوش فرا مي‌دادند و برخي از افراد نيز براي آن که همگان از کلام ايشان مطّلع گردند، سخنان آن حضرت را با صدايي بلند براي افرادي که دورتر قرار داشتند، تکرار مي‌نمودند.

ادامه دارد ...



[1] بر گرفته از کتاب درسهايي از اصول عقايد،  دکتر اسدي گرمارودي

[2] مدارک اهل تسنن: تاريخ اسلام ذهبي، بخش مغازي: 701؛  المنتظم، جلد 4: 5؛ سيره حلبيه، جلد 3: 308. مدارک شيعه: ارشاد: 91؛ إعلام الوري: 137.

[3] يکي از اين سفرها، يک سال پس از صلح حديبيه (که ميان مسلمين و مشرکان مکّه روي داد) واقع شد.

[4] نامگذاري اين سفر به حجه الوداع، از آن جهت است که اين سفر حج، آخرين سفر حجّ رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم در طول عمر پر برکتشان بوده است و همان­گونه که پيامبر خود نيز اعلام نموده بودند، پس از اين سفر (حدود 2 ماه و نيم بعد)، روح والاي رسول خدا از جسم خاکي مفارقت نمود و در اعلي عليين مأوا گرفت.

[5] ظاهراً اين نام­گذاري به علّت نزول آيه تبليغ (مائده: 67) در پايان اين سفر و در جريان واقعه غدير خم بوده است.

[6] اين­گونه به نظر ميآيد که تناسب اين نام­گذاري به جهت مفادّ آن فراز از سورة مائده: 3 ميباشد که در انتهاي اين سفر و در محل غدير خم، بر ايشان نازل گرديد.

[7] مدارک اهل تسنّن: تذکره خواص الامه: 30؛ سيره حلبيه، جلد 3: 308؛ سيره احمد زيني دحلان، جلد 3: 3. مدارک شيعه: احتجاج طبرسي، جلد 1: 56 (طبرسي تعداد همراهان رسول خدا را 70,000 يا بيشتر ذکر مينمايد).

[8] مدارک اهل تسنّن: صحيح بخاري، جلد 2، باب 81، حديث 2: 159؛ کتاب العمرة، جلد 3، باب عمرة التنعيم: 4؛ صحيح مسلم، جلد 4، باب اهلال النبي و هديه، حديث اول: 59؛ البداية و النهاية، جلد 5: 227؛ سيرة حلبيه، جلد 3: 318 و 319 و 336. مدارک شيعه: ارشاد: 92؛ إعلام الوري: 138.

[9] لسان العرب، ريشه غدر، ذيل کلمه الغدير

[10] معجم البلدان، ذيل کلمه جحفه

[11] مدارک اهل تسنّن: صواعق المحرقه: 43؛ سيره حلبيه، جلد 3: 336؛ کنزالعمّال، جلد 5: 289، حديث 12911. مدارک شيعه: خصال، جلد 1: 66؛ کشف الغمة، جلد 1: 49 و 48 (با اندکي اضافات در عبارت).

[12] مائده:‌67

[13] مدارک اهل تسنّن: مسند احمد، جلد 4: 372؛ معجم الکبير جلد 5: 202 و 203، حديث5092؛ البداية و النهاية، جلد 4: 385.

[14] در لفظ عربي، حديث اين گونه ذکر گرديده است که: «فصلاها بهجير». کلمه هجير بر طبق نقل ابن اثير در کتاب «النهاية» (جلد 5: 246)، به معناي شدّت يافتن گرما در هنگام ظهر است (الهجير و الهجارة: اشتداد الحر نصف النهار)، در نتيجه، معناي اين سخن آن ميگردد که رسول خدا در شرايطي به همراه ساير مسلمانان نماز جماعت به جاي آوردند که هوا به شدّت گرم بود؛ همچنين حاکم نيشابوري در «مستدرک صحيحين» (جلد 3: 533) و طبراني در «معجم الکبير» (جلد 5: 171، حديث 4986)، از قول يکي از راويان حديث غدير نقل مينمايند که هيچ روزي از لحاظ گرما، شديدتر از روز غدير بر ما نگذشته بود («ما اتي علينا يوما کان اشد حرا منه»). همان­طور که مشخّص گشت، گرماي هوا در سرزمين غدير و به هنگام توقف مسلمين به امر رسول خدا بسيار طاقت فرسا و شديد بوده است، بنابراين يقيناً توقّف کاروانيان در چنان شرايط جوي نامناسب، به فرمان الهي و ابلاغ رسول اکرم، براي ابلاغ امري بسيار حياتي، حسّاس و خطير به مردم صورت گرفته است.  مدارک اهل تسنّن: ابن مغازلي در مناقب: 17؛ شرح مقاصد تفتازاني، جلد 5: 273. مدارک شيعه: ارشاد: 94 و 93؛ اعلام الوري: 139 («و کان يوما قائظا شديد الحر ...، ان اکثرهم ليلف ردائه تحت قدميه من شدة الرمضاء»)؛ کشف الغمة، جلد 1: 48؛کشف اليقين: 241 («و کان اکثرهم يشد الرداء علي قدميه من شدة الحر»)

[15] مدارک اهل تسنّن: ابن مغازلي در مناقب: 17؛ شرح مقاصد تفتازاني، جلد 5: 273. مدارک شيعه: ارشاد: 94 و 93؛ اعلام الوري: 139 («و کان يوما قائظا شديد الحر ...، ان اکثرهم ليلف ردائه تحت قدميه من شدة الرمضاء»)؛ کشف الغمة، جلد 1: 48؛ کشف اليقين: 241 («و کان اکثرهم يشد الرداء علي قدميه من شدة الحر»).

آيه اكمال دين و غدير خم

با سلام،

اين بخش در دو قسمت «بررسي تاريخي و سندي» و «واقعه غدير خم»  تنظيم گرديده است كه در قسمت آرشيو موضوعي ميتوان به آنها دسترسي داشت.

موفق باشيد.

آيه اولي الامر

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

آية ديگري كه در قرآن كريم خداوند به مسئلة امامت اشاره مي­كند آية «اولي الامر» است: «يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَ أَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلي الْأَمْرِ مِنكمُ‏ْ» «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را [نيز] اطاعت كنيد».[1] به طور كلّي، خداوند هر جا اسمي از اطاعت خود در قرآن برده است، اطاعت خودش را با اطاعت رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم قرين كرده است. مثلاً مي­فرمايد: «وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُول‏».[2] گاهي اوقات نيز مي­فرمايد: «أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُول‏».[3] اين كه بعضي از مفسّرين تفسير كرده­اند كه «اطاعت خدا و اطاعت رسول يك اطاعت است، و به همين جهت امر به اطاعت در آيه تكرار نشد، و اگر مورد اطاعت خدا غير مورد اطاعت رسول بود، مناسب بود كه بفرمايد: اطيعوا اللَّه و اطيعوا الرسول»[4] ناشي از عدم سواد ايشان است. دليل آن نيز واضح است؛ چرا كه اگر اين­گونه باشد، زماني كه خداوند مي­فرمايد «أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُول‏» و در جاي ديگر مي­فرمايد «أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُول» پس خداوند با كلام خود العياذ بالله مشكل دارد كه در جايي اطاعت خود را قرين اطاعت ايشان مي­داند و در جاي ديگر آن را نقض مي­كند؟! متأسّفانه انسان هر گاه خيال كرد كه در علم به جايي رسيده است سعي كرد از ذهن خود چيزي توليد كند و آن را به اسم تفسير و اسلام به خُرد ديگران دهد. بهتر است در تفسير قرآن، انسانها دهان خود را بسته و زانوي ادب در مكتب امام صادق عليه السّلام زده و از منبع سرشار وحي دربارة آن سؤال كنند. البتّه با توجه به ظاهر دو جمله­اي كه ذكر كرديم هر انساني كه اندكي سواد عربي داشته باشد متوجّه مي­شود كه گاهي اوقات، خداوند براي منظور تأكيد بيشتر از دو كلمة «أَطيعُوا» استفاده كرده است نه اين كه بحث بر سرِ اختلاف در نوع اطاعت باشد؛ چرا كه خداوند در قرآن مي­فرمايد: «قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني» «بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروي كنيد»[5] كه نشان مي­دهد تبعيّت و اطاعت از رسول خداوند ناگزير است نه متفاوت.

آنچه كه در اين آيه مشخّص است و منظور خداوند است اولًاً، دستور اطاعت از پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و اولي الامر است و ثانياً معرفي افرادي به عنوان اولي الامر مي­باشد. همان­طور كه در قبل هم اثبات كرديم، براي آگاهي از تأويل آيات قرآن بايد به سراغ راسخون در علم رفت و از آنان اين مطلب را جويا شد. تفسير اين آيه در حديثي معروف به نام «حديث جابر» آمده است كه از شيعه و سنّي نقل شده است.

جابر بن عبدالله انصاري به پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم گفت: «شما شناسانيديد به ما خدا و رسولش را كه خودتان مي­باشيد. اولي الامر كه اطاعت او در مرتبه خدا و رسول قرار گرفته كيست؟ فرمود: اي جابر! مراد از اولي الامر جانشينان من مي­باشند كه اوّل آنها علي بن أبي طالب (عليه السّلام) است بعد حسن سپس حسين بعد علي بن الحسين بعد محمّد بن علي كه در تورات معروف به باقر است و تو او را درك مي­كني. اي جابر! هر وقت خدمتش رسيدي سلام مرا به او برسان. بعد از او جعفر صادق بعد موسي بن جعفر و پس از او علي بن موسي و بعد از او محمّد بن علي و بعد از او علي بن محمّد بعد از او حسن بن علي. بعد از او هم نام و هم كنية من حجّت خدا در روي زمين، فرزند حسن بن علي عسكري. آن امامي است كه خدا او را از نظر شيعيان پنهان و غايب مي­كند و به دست او مشرق تا مغرب زمين فتح مي­شود و خداوند به دست او نام خود را به تمام مردم برساند و خداوند آن امام را غايب نمي­گرداند مگر براي امتحان نمودن دلها و آزمايش مراتب ايمان آنها. جابر گفت: عرض كردم اي رسول خدا! آيا در زمان غيبت او شيعيان از جنابش انتفاعي مي­برند؟ فرمود آري! به آن خدائي كه جانم به دست قدرت اوست و مرا به سوي خلق فرستاده است شيعيان از نور او روشن مي­شوند و از ولايت او منتفع و بهره‏مند شوند مانند آن كه مردم از آفتاب منتفع شوند و آفتاب در زير ابر باشد».[6]

و خداوند ايشان را به مردم شناساند تا اطاعت آنان را واجب نموده و هر انساني را امر بر اطاعت واو كند. در تعجبّم كه دشمنان اهل بيت عليهم السّلام چگونه اولي الامر را تعبير به «عالمان» مي­كنند و مي­گويند هر عالم يا مرجع ديني مصداق اين آيه است.[7] اوّلاً قرار شد خود پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم مبيّن قرآن باشد نه هر انسان كوردلي كه هر چه را مغاير هواي نفس خود ديد آن را تحريف كند. همچنين، كجاي مكتب شيعي اطاعت از علما و مراجع ديني را اطاعت همه جانبه و بدون قيد و شرط از ايشان مي­داند و معتقد است هر آن­چه ايشان مي­گويند درست و صحيح است كه قرين اطاعت پروردگار باشد؟! بديهي كه دشمنان اهل بيت عليهم السّلام هر آنچه بتوانند انجام مي­دهند تا مانند اربابانشان در زمان پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم روي حقيقت امامت (آن چيزي كه خداوند در قرآن، به سند تاريخي و عقل با صراحت بيان كرده است) پرده بگذارند.

موفّق باشيد.

 



[1] نساء: 59

[2] مائده: 92؛ نور:‌54؛ محمّد: 33

[3] آل عمران:‌32 و 132؛ أنفال: 1

[4]ترجمة الميزان، جلد‏3: 252

[5] آل عمران:‌31

[6] تفسير جامع، جلد‏2: 81.

[7] أنوار التنزيل و أسرار التأويل، جلد‏2: 80

آيه ولايت 2

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

ادامه ...

در کتب لغت عرب[1]، براي کلمه «وليّ» معاني متعدّدي آورده شده است که مي‌توان از آن جمله داماد، هم قسم، دوست، سرپرست، ياور و ... را ذکر نمود. بسياري از اين معانيِ گفته شده در توضيح کلمه «وليّ« نه تنها در اين آيه بلکه در آيات ديگر قرآن کريم که در آنها نيز کلمه «ولي» به کار رفته است مفهوم درستي را نمي‌رساند. به عنوان مثال، اگر معناي داماد را از بين معاني ولي در اين آيه جايگزين نماييم معناي آيه اين­گونه مي‌شود: «فقط خدا و رسولش و کساني که در حال رکوع نماز زکات مي‌دهند داماد شما هستند». که عدم درستيِ اين معني کاملاً آشکار است. حال بايد ديد از نظر لغوي كدام معني در اين­جا معني درستي مي­دهد.

اگر «وليّ» به معناي دوست و ناصر (ياور) باشد، با در نظر گرفتن اين دو معني آيه اين­گونه معنا مي‌شود: «تنها دوست يا ناصر شما، خدا و رسولش و آن کساني هستند که ايمان آوردند. کساني که در حال رکوع نماز زکات مي‌دهند». گفتيم كه «انّما» براي حصر نمودن به کار مي‌رود. پس با توجّه به معناي دوست يا ناصر نتيجه مي‌گيريم که فقط دوست و ياور ما، خدا و رسولش و آنهايي که در حال رکوع نماز زکات مي‌دهند مي‌باشند. با توجه به اين معني، ما ديگر نبايد هيچ دوست و ياوري داشته باشيم و نمي‌توانيم شخص ديگري را که مثلاً زکات در حال رکوع نداده است دوست يا ياور خطاب کنيم. اين دو معني با آيات ديگر قرآن در تناقض مي‌باشند (لازم به توضيح نيست که در قرآن چون کلام خداست و در آن اشتباه جاي ندارد، تناقض يافت نمي‌شود). مثلاً خداوند مي­فرمايد: «وَ إِنِ اسْتَنصَرُوكُمْ في الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْر» «اگر در دين از شما ياري خواستند پس بر شما است ياري کردن».[2] اين آيه معلوم مي‌نمايد كه ياري رساندن و نصرت دادن به ديگران فقط مختص افرادي خاصّ نيست و مي‌گويد هر  انساني از شما در دينش ياري خواست به او ياري نماييد. همچنين مي­فرمايد: «وَ تَعَاوَنُواْ عَلي الْبرِِّ وَ التَّقْوَي‏» «همديگر را بر نيکو کاري و پرهيزکاري ياري كنيد».[3] در اين آيه هم کمک کردن به يکديگر بر اساس نيکي و تقوا خواسته شده است و اختصاص به افراد خاص ندارد. نيز در جاي ديگر مي­فرمايد: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَة » «همانا مؤمنان برادرند».[4]

خداوند متعال در اين آيه، مؤمنين را با يکديگر برادر خوانده است حال آن که مشخّص است رابطة برادري اسلامي، بالاتر از رابطة دوستي است يا بالاتر از به هم ياري رساندن مي‌باشد. پس چگونه ممکن است که ما بتوانيم فقط از زکات­‌دهندگان در حال رکوع دوست انتخاب کرده و از آنها ياري بخواهيم، در حالي که قرآن همة مؤمنان را برادران يک­ديگر معرفي مي‌کند! پس معلوم مي‌شود معناي«ولي» در آيه مورد بحث، نمي‌تواند دوست يا ناصر باشد. چون معناي دوست و ناصر معاني کلّي مي‌باشند و در افرادي خاصّ منحصر نمي‌شوند.

حال اگر ما «وليّ» را به معناي «سرپرست» و «صاحب اختيار» معني کنيم با ساير آيات قرآن در تناقض نيست. چون امر سرپرستي نمي‌تواند مختصّ همه باشد. و اين­گونه نيست که هر انساني بتواند بر ما امر و فرمان کند و سرپرست ما شود. مگر فرد يا افرادي خاصّ که از جانب خدا باشند. و اين آيه مي‌گويد که امر ولايت، به معناي سرپرستي، بعد از خدا و رسولش به عهدة فرد يا افرادي است که در حال رکوع نماز زکات مي‌دهند.

بسيار خوب، در اين­جا بايد ببينيم که زکات­‌دهندگان در حال رکوع نماز چه کسي يا کساني در هنگام نزول آيه مي‌باشند که امر مهمّ سرپرستيِ بعد از خدا و رسولش در اختيار آنان مي‌باشدکه بهترين شاهد و گواه براي اين موضوع، مراجعه به شأن نزول اين آيه مي‌باشد و اين نيز با منطق جور در نمي­آيد كه خداوند، بحث مهمّ ولايت و سرپرستي را در قرآن به صفت و ويژگي بيان كرده باشد و در زمان خود رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم آن را توسّط ايشان به مردم نشناسانده باشد. پس نزول اين آيه بي معني بايد بوده باشد كه البتّه در قسمت روايات معصومين عليهم السّلام لزوم وجود اين تبيينها را اثبات كرديم.

روايات وارده از شيعه[5] و سنّي (دشمنان ولايت اميرالمؤمنين عليه السّلام)[6] اين را نقل كرده­اند که فقيري به مسجد النّبي آمد و از مسلمانان طلب کمک کرد و هيچ کس به فقير کمک نکرد مگر حضرت عليّ بن ابي­طالب عليه السّلام که در حال رکوع نماز، انگشتري خود را به فقير بخشيد و اين آيه بر رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم نازل گشت.

در اين آيه، خداوند براي آن دسته از مؤمنيني که داراي مقام ولايت هستند، نشان خاصّي را بيان نموده است و آنان را کساني معرّفي مي‌نمايد که در حال رکوع نماز، زکات مي‌دهند. براي فهم بهتر اين آيه لازم است اين مطلب را برّرسي نماييم که چگونه مي‌توان شخصي را به وسيله توصيف نمودن او به مردم معرفي نمود، تا مردم به او مراجعه نمايند.

به طور کلّي مي‌توان شخص را به دو گونه وصف نمود. يکي آن که گوينده نشان خاصّي را مي‌دهد و منظور گوينده فقط فرد خاصّي است و شخص ديگري را در بر نمي‌گيرد. نوع دوّم آن است که گوينده نشان عامّي را مي‌‌دهد و هر شخصي که آن خصوصيّت را داشته باشد مورد نظر گوينده قرار مي‌گيرد. براي روشن‌تر شدن اين مسأله مثالي را براي هر دو وصف به ترتيب مي‌آوريم.

از استادي سئوال مي‌شود: کداميک از شاگردانت، از بقيه عالم­تر مي‌باشد؟ استاد در جواب مي‌گويد: آن شاگردي که از همه تميزتر است.

چون تميز بودن و عالم بودن با يک­ديگر تناسبي ندارند، پس استاد با دادن اين پاسخ، خواسته است نشانه‌اي را مشخّص نمايد و بگويد فقط اين فرد و با اين مشخّصه مورد نظر من است. در واقع استاد با اين نشانه، ملاکي خاصّ را براي فردي خاصّ معيّن کرده است. و اين­گونه نيست که اگر کسي بعد از اين خود را تميز نمايد جزء جواب استاد قرار گيرد. چون پاسخ استاد در زماني خاصّ داده شده است و اشاره به عالم­ترين فرد دارد و در غير آن زمان، ديگر معنايي ندارد.

حال اگر استاد در پاسخ اين­گونه گفته بود: آن فردي عالم­تر است که از همه بيشتر درس مي‌خواند، اين ديگر ملاک خاصّ نبود. چون درس خواندن و عالم شدن با هم تناسب دارند و هر شخصي که بيشتر درس بخواند مي‌تواند عالم­ترين باشد. پس، استاد در اين­جا ملاک عامّي را معرفي کرده است و درس خواندن را مساوي با عالم شدن مطرح کرده است و منوط به فردي خاص نمي‌باشد.

براي استفاده از اين مطلب، به سراغ آيه مورد بحث مي‌رويم. خداوند در اين آيه گفته است بعد از خود و رسولش، کساني که در حال رکوع نماز زکات مي‌دهند، سرپرست مؤمنين مي‌باشند. مشاهده مي‌کنيم که بين زکات در حال رکوع و اين که شخصي سرپرست مؤمنين باشد هيچگونه تناسبي وجود ندارد. پس وصفي که در اين آيه به وسيلة آن، مؤمنين (آنهايي که بر سايرين ولايت دارند) مشخّص شده‌اند، از نوع وصف اوّل مي‌باشد و خداوند نشانه‌اي را در زماني خاصّ داده است تا مشخّص کند بعد از خود و رسولش چه شخصي سرپرست مردم مي‌باشد. با توجّه به شأن نزول مشاهده مي‌شود که منظور خداوند شخصي جز عليّ بن ابي­طالب عليه السّلام نمي‌‌باشد.

البتّه اين كه اين آية قرآن بعد از دادن زكات آن هم در حال نماز در شأن چه شخصي نازل شده كاملاً مشخّص است و منابعش ذكر شد. امّا بعضي از دشمنان امامان عليهم السّلام كه همان اهل تسنّن هستند اشكال مي­كنند كه چون فعل اين آيه به صورت جمع آمده است پس مخاطب بيشتر از يك نفر بوده است. بايد در جواب گفت كه اولّاً در كتب تفاسير روايي مورد قبول خودشان همان­گونه كه نقل كرديم ذكر كرده­اند كه اين آيه در شأن حضرت علي عليه السّلام نازل شده است. ثانياً، در اين رابطه بايد اين نکته را در نظر داشته باشيم که کلمة مفرد در زبان عربي نبايد بيشتر از يک نفر بکار رود، ولي عکس آن جايز و صحيح است. بدين معنا که کلمه به صورت جمع آورده مي­شود در حالي که منظور از آن يک شخص واحد است و در فارسي نيز ما همين مطلب را داريم. در قرآن نيز در موارد متعدّد اين­گونه عمل شده است. به عنوان مثال در قرآن آمده است: «وَ إِذَا قِيلَ لهَُمْ تَعَالَوْاْ يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْاْ رُءُوسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُم مُّسْتَكْبرُِون ... هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُواْ عَلي‏ مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ حَتي‏ يَنفَضُّوا‏» «و هر گاه به آنها گويند: بياييد تا رسول خدا براي شما (از حق) آمرزش طلبد سر بپيچند و بنگري كه با تكبّر و نخوت (از حقّ) روي مي‏گردانند ... اينها همان مردم بدخواهند كه مي‏گويند: بر اصحاب رسول خدا انفاق مال مكنيد تا (از گِردش) پراكنده شوند».[7] در اين دو آيه خداوند، حکمي کلّي را در مورد منافقين آورده است که با تکبّر و نخوّت روي برمي‌گردانند و مي‌گويند بر اصحاب رسول انفاق نکنيد. در حالي که با مراجعه به منابع خود اهل تسنّن در شأن اين دو آيه مشاهده مي‌شود در عين اين که خدا در اين آيات منافقين را مورد خطاب قرار داده است و حکمي را صادر کرده است، ولي مصداق خارجي اين آيات شخصي واحد، به نام «عبدالله بن أبي» بوده است.[8] آيات ديگري در قرآن نيز به همين صورت نازل شده است كه طبق كتب روايي خود ايشان به همين معني اشاره دارد.[9]

از مطالب گفته شده به اين نتيجه مي‌رسيم که آوردن کلمه جمع براي مفرد بلامانع است و موارد متعدّدي از آن وجود دارد. از سوي ديگر، اين آيه با آوردن جمع و مورد نظر داشتن شخص واحدي به عنوان «وليّ»، معناي کامل­تري را به ذهن مي‌آورد. بدين معني که خداوند با آوردن جمع در اين آيه به طور غير مستقيم به مؤمنين گفته است مي‌توانيد دو عبادت را با هم جمع نماييد و همة مؤمنان را به اين كار تشويق كرده است؛ همان­گونه که حضرت علي عليه السّلام دو عبادت نماز و زکات دادن را با هم جمع نمود و يکي را به علّت ديگري به تأخير نينداخت. زمخشري از مفسّرين بزرگ اهل تسنّن مي‌باشد که در تفسير کشّاف، ذيل اين آيه مي­گويد: «پس اگر بگوييم: چگونه صحيح است که اين لفظ (الذين آمنوا) در مورد حضرت علي (رضي الله عنه) باشد در صورتي که به صورت جمع آورده شده، خواهم گفت اين لفظ با وجود آن که سبب نزول در آن يک مرد مي‌باشد، به صورت جمع آورده شده تا مردم را در مانند کار او ترغيب کند، که سرانجام ايشان به ثوابي مانند ثواب او نايل شوند. و تا توجّه دهد که خلق و خوي مؤمنين بايد در چنان درجه‌اي از علاقه­مندي و نيکي و احسان و رسيدگي به فقرا باشد که حتّي اگر در حال نماز، کار نيکي براي ايشان پيش آمد که تأخيرپذير نبود، (تأخير موجب فوت آن کار مي‌‌شد) آنها تا پايان نماز هم آن کار را به تأخير نيفکنند».[10]

امّا ماهيّت و سنخ ولايت پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و امامان عليهم السّلام كه خداوند در قرآن مي­فرمايد چيست؟ با دقّتي بيشتر مطلبي ديگر نيز از آيه دريافت مي‌شود؛ با وجود اين که خداوند ولايت بر مؤمنين را بعد از خودش براي رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و حضرت علي عليه السّلام نيز مطرح مي‌کند، ولي به جاي به کار بردن کلمة «اولياءکم» بصورت جمع از «وليّکم» که مفرد است استفاده نموده است. از مطرح شدن کلمة «وليّ» به صورت مفرد مي‌توان فهميد که خداوند متعال خواسته است ولايت خويش را در اختيار رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و حضرت علي عليه السّلام نيز قرار دهد بدون آن که اين مقام را از خود صلب کند. يعني ولايت آنها از همان سنخ ولايت خداوند مي‌باشد. بدين معني که اگر خداوند گفته بود «اولياءکم» معلوم بود که صحبت از چند نوع ولايت متفاوت است که افرادي آن را بر مؤمنين دارند. در حالي که خداوند اين­گونه نگفته است و يک نوع ولايت را مشخّص کرده است. در حقيقت، ولايت خداوند و ولايت رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و حضرت علي عليه السّلام يک نوع ولايت است با اين تفاوت که ولايت خدا ذاتي و به طور مستقل است چرا كه ولايت خداوند را کسي در اختيارش نگذاشته است و اوست كه خالق همه چيز است و بايد وليّ و سرپرست و صاحب اختيار همة موجودات باشد. امّا ولايت ايشان را خداوند به آنان طبق اين آيه اعطا كرده است؛ همان­طور که شيعه نيز قائل است رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و ائمّة معصومين عليهم السّلام بندگان خداوند مي‌باشند و هر آنچه که در اختيار دارند از جانب خداوند مي‌باشد و او به آنها اعطا کرده است و آنها از خود به تنهايي هيچ ندارند.

لذا از آنچه که تا کنون ذکر گرديد، آشکارا روشن مي‌گردد كه قرآن کريم مسألة ولايت و سرپرستي بر مؤمنين را به طور دقيق در اين آيه تبيين نموده است. معناي «ولايت» که در اين آيه از آن سخن به ميان آمده است، همان سرپرستي و صاحب اختيار بودن مي‌باشد. ولايت در ديدگاه قرآن کريم تنها براي عدّه‌اي خاصّ اثبات گرديده و از ديگران نفي شده است. از منظر قرآن كريم، مقام ولايت بر مؤمنين در اصل، مختصّ به خداوند است و ولايت ساير افراد هنگامي پذيرفته است که خداوند آن را در اختيار آنان قرار داده باشد. مؤمنين بايد در تمامي امور به «وليّ» خويش مراجعه نمايند و از او پيروي نمايند و او را الگوي خويش قرار دهند.

موفق باشيد.



[1] همانند مفردات القرآن و لسان العرب 

[2] انفال: 72

[3] مائده: 2

[4] حجرات: 10

[5] تمام كتب روايي شيعه

[6] أنوار التنزيل و أسرار التأويل، جلد‏2: 132؛ بحرالعلوم، جلد‏1: 400؛ ترجمة تفسير طبري، جلد‏2: 411 و امثالهم

[7] منافقون: 5 و 7                                                                               

[8] ترجمه تفسير طبري، جلد‏7: 1876؛ بحرالعلوم، جلد‏3: 452

[9] سوره آل عمران: 181، تفسير قرطبي، جلد 4: 294؛ سوره توبه: 61، تفسير قرطبي، جلد 8: 192؛ تفسير خازن، جلد 2: 253؛ سوره نساء: 10، تفسير قرطبي، جلد 5: 53، اصابه، جلد 3: 397؛ سوره ممتحنه: 8، بخاري؛ مسلم؛ و نيزتفسير قرطبي، جلد 18: 59؛ سوره مائده: 41، تفسير قرطبي، جلد 6: 177، اصابه، جلد 2: 326.

[10] الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، جلد 1: 649


آيه ولايت 1

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

بعد از اثبات وجود امام و پيشوايي زنده در هر زماني، نوبت به اين مي­رسد كه سؤال شود بعد از رسول خدا صلّ الله عليه و آله و سلّم امام و هادي كيست؟ اين كه خداوند هيچ­گاه زمين خود را از امام زنده­اش خالي نمي­گذارد تا بدان وسيله مردم هدايت شوند بعد از رسول خدا صلّ الله عليه و آله و سلّم چه كسي بوده است؟

رسول خدا صلّ الله عليه و آله و سلّم مانند ديگر انسانها حيات ظاهري محدودي داشته­اند و بنابر سخن صريح قرآن او نيز طعم مرگ را مانند ديگران خواهد چشيد: «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنهَُّم مَّيِّتُون» «(اي رسول عزيز ما) شخص تو و اين خلق البتّه به مرگ از دار دنيا خواهيد رفت».[1] رسول خدا صلّ الله عليه و آله و سلّم همان­گونه كه كه رهبري و زعامت جامعه را بر عهده داشته، ابلاغ آموزه­هاي دين را نيز بر عهده داشته است. به عبارت ديگر، رسول خدا صلّ الله عليه و آله و سلّم مرجع فكري مردم و نيز زعيم و پيشواي سياسي آنها بوده است. بر اين اساس، پرسش جدّي و مهمّي كه هرگز نمي­توان از كنار آن به سادگي گذشت اين است كه اين زعيم بزرگ الهي و مرجع باشكوه خدايي كه آيينش را هميشگي اعلام كرده است، براي آينده آيين و مكتبش چه كرده است؟ آيا آينده­اي مشخّص را رقم زده است و يا به هيچ روي براي آينده طرحي نيفكنده و كار را يكسره به مردم وانهاده است؟ طبق آن چه كه اثبات شد، در اين كه خداوند، بعد از وفات پيغمبر، امامي ديگر بر مردم قررا داده باشد شكّي نيست. عقلاً بايد پذيرفت كه خداوند به گونه­اي بايد اين امام را مشخّص كرده باشد و اين شخص نمي­تواند به صورت ناشناس باشد. اگر چه خداوند اگر بخواهد انسانها را هدايت كند مي­تواند با امامي ناشناس هم اين كار انجام دهد امّا طبق سندهايي كه از قرآن هست خداوند اين كار را در زمان پيغمبر اسلام صلّ الله عليه و آله و سلّم انجام داده است.

سؤال ديگري كه قبل از پي­گيري بحث ولايت و امامت در قرآن لازم است بررسي شود، اين است كه با همة اين تفاصيل چرا نام امامان عليهم السّلام در قرآن به صراحت نيامده تا جلوي انكار معندان گرفته شود؟ آيا اگر نام اميرالمؤمنين عليه السّلام يا ديگر امامان در قرآن ذكر مي‏شد، انقياد و قبول مردم بهتر نبود؟ در جواب بايد گفت كه قرآن، براي معرّفي شخصيّتها، به مقتضاي حكمت و بلاغت، از سه راه استفاده كرده است:

 1- معرّفي با اسم- اوّلين راه اين است كه شخصيّت مورد نظر را با اسم معرّفي و مطرح مي‏كند كه نمونه‏هائي در قرآن وجود دارد از جمله «وَ مَا محَُمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ» «محمّد جز يك پيامبر نيست كه پيش از او نيز پيغمبراني بودند».[2] يا در سوره صفّ نقل بشارت مي‏كند كه «وَ مُبَشِّرَا بِرَسُولٍ يَأْتي مِن بَعْدِي اسمُْهُ أَحْمَد» «و نيز (شما را) مژده مي‏دهم كه بعد از من رسول بزرگواري كه نامش (در انجيل من) احمد است بيايد».[3]

2- معرّفي با عدد: شيوة دوّم، معرّفي با عدد و تعداد است كه قرآن نقباي بني­اسرائيل را اين گونه معرّفي كرده است «وَ بَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْني‏ْ عَشرََ نَقِيبًا» «و از ميان آنها دوازده نفر بزرگ برانگيختيم»[4] و همچنين گروهي كه حضرت موسي عليه السّلام برگزيد تا به كوه طور برد را با عدد معرفي نموده است «وَ اخْتَارَ مُوسي‏ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِّمِيقَاتِنَا» «و موسي هفتاد مرد از قوم خود براي وعده‏گاه ما انتخاب كرد».[5]

3- معرّفي با صفت و ويژگي: شيوة سوّم معرّفي با صفات و خصايص است كه در قرآن نمونه‏هايي دارد از جمله پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله و سلّم را به اين شيوه نيز معرفي كرده است «الرَّسُولَ النَّبي‏َّ الْأُمِّي الَّذِي يجَِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ في التَّوْرَئةِ وَ الْانجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنهَْئهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ وَ يحُِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَ يحَُرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَئث‏» «آن رسول (ختمي) و پيغمبر امّي كه در تورات و انجيلي كه در دست آنهاست (نام و نشان و اوصاف) او را نگاشته مي‏يابند كه آنها را امر به هر نيكويي و نهي از هر زشتي خواهد كرد و بر آنان هر طعام پاكيزه و مطبوع را حلال، و هر پليد منفور را حرام مي‏گرداند».[6] در معرفي ولّي مؤمنين نيز از اين طريق استفاده كرده است «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ رَاكِعُون‏» «ولي امر و ياور شما تنها خدا و رسول و مؤمناني خواهند بود كه نماز به پا داشته و به فقرا در حال ركوع زكات مي‏دهند».[7]

معرّفي با صفت، بهترين راه معرّفي است. اين نوع معرّفي است كه راه را بر سود جويان مي‏بندد. زيرا نام را مي­توان جعل كرد‏ امّا تخلّق به صفات، كار آساني نيست و قابل جعل نمي‏باشد. لذا مي‏بينم در جريان طالوت، خداي متعال، بعد از آن كه او را به اسم معرّفي مي‏كند، بلافاصله بعد از معرّفي با اسم، وي را با صفات و نشانه نيز معرّفي مي‏كند تا جلوي هرگونه اشتباه احتمالي گرفته شود. بعد از آن كه مي‏فرمايد « إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً» «در حقيقت، خداوند، طالوت را بر شما به پادشاهي گماشته است‏» مي‏فرمايد «وَ قَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ ءَايَةَ مُلْكِهِ أَن يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ ءَالُ مُوسي‏ وَ ءَالُ هَرُونَ تحَْمِلُهُ الْمَلَئكَة» «پيغمبرشان به آنها گفت كه نشانه پادشاهي او اين است كه تابوتي كه در آن سكينه خدا و الواح بازمانده از خانواده موسي و هارون است و فرشتگانش به دوش برند براي شما مي‏آيد».[8]

اكنون اين نكته روشن مي‏شود كه چرا نام معصومين عليهم السّلام به نام در قرآن معرّفي نشد. زيرا اولاً تنها راه معرّفي اين نيست و ايشان از راه‏هاي ديگر كه همان معرّفي با صفات است معرّفي شده­اند؛ و ثانياً، مصالحي در كار بوده كه حضرات معصومين عليهم السّلام به نام ذكر نشوند كه از اين ميان محفوظ ماندن قرآن از تحريف را مي‏توان نام برد درست همان علّتي كه ايجاب كرد آيه اكمال دين در بين آيات تحريم خبائث و آيه تطهير در بين آيه نساء النبّي قرار گيرد تا ضمن ابلاغ پيام به همة حق‏جويان مانع از دست بردن در قرآن نيز بشود. چه كسي مي‏توانست تضمين كند كساني كه به پيامبر عظيم‏الشّان اسلام به خاطر تصميم به معرّفي علي عليه ‏السّلام به امامت، اهانت و جسارت نمودند[9] اگر تصريح به اسم آن حضرت مي‏شد به قرآن نيز جسارت نمي‏كردند؟ مضافاً اين كه اگر شخصي حقّ را نخواهد پيذيرد، معرّفي با اسم را نيز نمي‏پذيرد و هزار و يك بهانة واهي و توجيه ناصواب مي‏آورد. قرآن اين حقيقت را به همة ما گوشزد مي‏كند كه اهل كتاب (يهوديان و مسيحيان)، پيامبر را به خوبي مي‏شناختند. چنان كه فرزندان خود را مي‏شناختند و در انجيل آنان، پيامبر ختمي با اسم نيز معرفي شده بود امّا هنگامي كه پيامبر عظيم‏الشّان را ديدند كه هم با صفات هم با اسم براي‏ آنها شناخته شده بود بازهم انكار كردند و نپذيرفتند: «وَ لَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَ كاَنُواْ مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلي الَّذِينَ كَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُواْ كَفَرُواْ بِهِ  فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلي الْكَفِرِين‏» «و چون كتاب آسماني قرآن از نزد خدا براي هدايت آنها آمد با وجودي كه كتاب آنان را تصديق مي‏كرد و با آن كه خود آنها پيش از بعثت (پيامبر اسلام) انتظار غلبه بر كافران داشتند، آن گاه كه آمد و شناختند (كه همان پيغمبر موعود است) باز به او كافر شدند، پس لعنت خدا بر كافران باد».[10] البتّه خود اين نوع معرّفي با صفات نيز مي­تواند بر دو نوع صورت گيرد كه آن را در جاي خود بيان خواهيم كرد.

حال به بررّسي آية ولايت در قرآن مي­پردازيم. خداوند مي­فرمايد: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ رَاكِعُون‏ََ» «ولي امر شما تنها خدا و رسول و كساني هستند كه نماز به پا داشته و به فقرا در حال ركوع زكات مي‏دهند».[11] بر طبق بينش اسلامي و بر پايه حکم عقلاني، آدمي مأمور به تبعيّت و اطاعت همه جانبه از خالق خويش و پروردگار جهان است. چرا که انسان از ساعات و يا حتّي دقايق بعدي عمر خويش آگاه نيست و در جزئي‌ترين امور، نيازمند خداوند است. اما در مقابل، خداوندي که او را خلق نموده، حتّي بر کوچک­ترين اسرار وجودي مخلوق خود واقف است و مقصد و منتهاي حرکت او را نيز مي‌‌داند. از اين رو است که عقل بشر، او را به درگاه او رهنمون مي‌‌سازد. چرا که علاوه بر اين مطالب، او بي‌نياز مطلق و غني در تمام امور است و به مخلوقات خود کم­ترين نيازي ندارد. لذا جز خير آدمي را نمي‌‌خواهد. امّا اين اطاعت در ديدگاه اسلام و قرآن کريم، تنها به خداوند منحصر نمي‌‌شود. بلکه به امر الهي و فرمان خداوند، يک مسلمان بايد از وجود مقدّس رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و امامان معصوم عليهم السّلام نيز پيروي و تبعيت نمايد.[12] بنابراين نگرش، تبعيّت به طور مطلق و بدون قيد و شرط تنها مختصّ خداوند است و بر طبق فرمان اوست که ما مأمور به اطاعت و پيروي از رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و امامان معصوم عليهم السّلام در تمامي امور مي‌باشيم. رفتار و گفتار آنان هم در تمامي امور، راهي را که به رضايت پروردگار و سعادت ابدي انسان منتهي مي‌‌شود مشخّص مي‌‌نمايد. منشأ آغازين اطاعت از خداوند، پيامبر و اولي الامر، عقل بشري است. امّا در ادامه و همراه با عقلانيّت آدمي، اين رابطة محبّت نسبت به پروردگار است که آن را تکميل مي‌‌کند. آن هنگام که انسان قدري بيشتر مي‌‌انديشد، خود را در درياي لطف و نعمتهاي الهي غرق مي‌‌بيند. او مي‌يابد هر چه که دارد همه از خداوند است و علي­رغم ناسپاسيهاي فراوان آدمي، نه تنها لطف و مهرباني او قطع نگشته بلکه لحظه به لحظه نيز ادامه دارد. بنابراين، هر چه بيشتر سعي مي‌‌نمايد تا در مسير اطاعت چنين پروردگارِ مهرباني گام بر دارد؛ مسيري که جز به کمال و سعادت او به چيز ديگري ختم نمي‌‌گردد.  

حقيقت و مفهوم کلّي ولايت نيز که در ديدگاه اسلامي تبيين مي‌شود، چيزي خارج از اطاعت و پيروي از خداوند و معصومين عليهم السّلام نمي‌باشد. در قرآن کريم دلايل متعدّدي در جهت اثبات مقام ولايت رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و ائمّه عليهم السّلام از جمله اميرالمؤمنين عليه السّلام از جانب خداوند وجود دارد. اما ولايت ساير ائمه عليهم السّلام  بنا بر ابلاغ رسول اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم از جانب خداوند تأييد مي‌‌گردد.

ما در اين قسمت آية معروف به آيه «ولايت» را برّرسي كرده و دقّت و تأمل در اين آية شريفة قرآن مي‌كنيم که در آن مسألة ولايت بر مؤمنين مطرح شده و اين مقام علاوه بر خداوند، براي رسول اکرم و اميرالمؤمنين عليهما السّلام اثبات گشته است. به همين منظور، ابتدا به برّرسي کلمات به کار رفته در اين آيه به صورت مجزّا مي‌پردازيم، و سپس به شأن نزول آيه اشاره مي‌نماييم و در پايان، فرازهاي مختلف آيه را هر چه بيشتر مورد دقّت و توجّه قرار مي‌دهيم.

«انّما»کلمه‌اي است که در زبان عربي براي نشان دادن يک انحصار به کار مي‌رود. بدين معنا که گوينده منظور خويش را به معني و مفهومي خاصّ و يا اشخاصي معيّن محدود مي‌نمايد و آن را از ساير مفاهيم و يا اشخاص نفي مي‌نمايد. به عنوان مثال، اگر گفته شود فقط خداوند معبود ماست، به اين معناست که الوهيّت و معبود بودن، تنها منحصر در خداوند است و ساير موجودات از جايگاه الوهيّت خارج شده‌اند. بر اين اساس و بر طبق ساير قوانين مربوط به استفاده از اين کلمه در زبان عربي، آوردن «انّما» در آغاز اين آيه، مقام ولايت بر مؤمنين را در عدّه‌اي خاص منحصر مي‌کند. به بيان ديگر، تنها سه مورد را در هنگام نزول آيه به عنوان وليّ مؤمنين معرّفي مي‌کند و اين مقام را از سايرين نفي مي‌نمايد. پس معناي اين آيه بدين گونه مي‌باشد که: «ولي شما تنها خدا و رسول او و کساني که ايمان آورده اند؛ همان کساني که نماز را بر پا مي‌دارند و در حال رکوع  نماز، زکات مي‌پردازند مي‌باشند».

در زبان عربي، براي بيان يک مفهوم، دو نوع جمله از لحاظ ساختاري وجود دارند؛ يکي را فعليّه و ديگري را اسميّه گويند. جمله فعليّه جمله­اي ست که با فعل شروع شود و جمله اسميّه به جمله‌اي گفته مي‌‌شود که با اسم شروع گردد. هر يک از انواع مختلف جمله، داراي پايه‌ها و ارکاني اصلي مي‌باشند که بوسيلة آنها معناي جمله تکميل مي‌شود و در صورتي که هر يکي از آنها حذف گردد، معنا ناقص باقي مي‌ماند.

گوينده با توجه به مقصود خود از کلام، مي‌‌تواند اين ارکان را در محلهاي مختلف کلام خود ذکر کند و ترتيب قرار گرفتن آنها را تغيير دهد. «انّما» بر سر هر دو نوع جمله مي‌‌آيد و آخرين رکن جمله و يا رکني را که پيش از ذکر تمامي ارکان ذکر گرديده است حصر مي‌نمايد. حال براي روشن‌تر شدن بحث، مثالي را ذکر مي‌کنيم. فرض کنيم فردي به نام محمّد ايستاده است. اين واقعيّت را مي‌توان به دو صورت بيان نمود: «فرد ايستاده محمّد است» و يا «محمّد ايستاده است». در حالت اوّل، اگر از «انّما» استفاده شود و بر سر جمله بيايد، محمّد را که در انتها آمده حصر مي‌نمايد. بدين معنا که فرد ايستاده فقط محمّد است؛ يعني شخص ديگري ايستاده نيست. امّا در حالت دوّم، در صورتي که از «انّما» استفاده گردد، ايستادن که در انتها آمده حصر مي‌شود. يعني محمّد فقط ايستاده است و کار ديگري غير از ايستادن انجام نمي‌دهد. در آية محلّ بحث نيز آخرين رکني که از جمله ذکر شده است معرّفي افرادي است که بر مؤمنين ولايت دارند. در نتيجه، بنا بر مطالبي که ذکر گرديد، «انّما» اين اشخاص را حصر مي‌نمايد و آيه بيان مي‌کند که ولي شما تنها «خدا» و «رسول» و «مؤمنيني که نماز مي‌گذارند و در حال رکوع زکات مي‌دهند» مي‌باشند.

«زکات» يعني اعطاي مال در راه رضاي خداوند متعال. يکي از موارد آن، اعطاي مال به مستمندان مي‌باشدکه در اين آيه به آن اشاره شده است.

به اين دليل که پيش از آوردن لفظ «رکوع» صحبت از به جاي آوردن نماز توسّط مؤمنين مي‌باشد، رکوع در اين آيه به همان معني عمل خاصّ در نماز است که پس از قرائت حمد و سوره مي‌باشد و عبارت است از خم شدن و انحناي سر. «رکوع» داراي سه معني لغوي و اصطلاحي و مجازي است. معناي لغوي آن انحناي سر و خم شدن مي‌باشد، که اگر اين حالت با قصد قربت و در نماز باشد به عنوان فعلي در نماز به حساب مي‌آيد و اين همان معناي اصطلاحي است. به عبارت ديگر، معناي اصطلاحي رکوع از همان معني انحناي سر و خم شدن گرفته شده است، با اين تفاوت که يک عمل اصلي در نماز است و به همين خاطر بايد با قصد قربت انجام شود (قصد قربت يعني همه توجّه به سمت پروردگار باشد و عمل، فقط براي رضايت او انجام شود، نه به منظور ديگر). معناي مجازي آن ذلّت و خضوع در مقابل يک فرد مي‌باشد. هميشه در هنگام مطالعة يک متن، ابتدا معناي لغوي کلمات به ذهن مي‌رسد و اگر دليل و قرينه‌اي وجود داشته باشد، معناي اصطلاحي يا مجازي آن کلمه در نظر گرفته مي‌شود. قرآن نيز همين­گونه است که بايد اوّل معناي لغوي بررسي شود و در صورت وجود قرينه و دليل، به معناي اصطلاحي يا مجازي آن روي آوريم. رکوع نيز مستثناي از اين قاعده نيست و هر جا در قرآن با اين کلمه مواجه شديم، بايد ابتدا معناي لغوي آن در نظر گرفته شود. مثلاً در صورتي که در آن صحبت از نماز و نمازگزاران بود، به قرينة نماز، ناگزير به معناي اصطلاحي برمي‌گردد و در صورت وجود قرائن ديگر به معناي مجازي آن روي مي‌آوريم. در اين آيه هم به علّت اين که در ابتداي آيه صحبت از بر پا داشتن نماز است، رکوع را بايد در معناي اصطلاحي آن يعني يکي از اعمال خاص نماز به کار برد.[13]

ادامه در قسمت بعد ... 



[1] زمر: 30              

[2] آل عمران: 144

[3] صف: 6 

[4] مائده:‌12

[5] أعراف: 155

[6] آعراف: 157

[7] مائده: 55

[8] بقره: 247 و 248

[9] پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم هنگام وفات فرمود: «قلم و دواتي بياوريد تا برايتان چيزي بنويسم كه مانع از گمراهي‏تان شود». خليفة دوّم گفت: «ان الرجل ليهجر حسبنا كتاب الله» «اين مرد هزيان مي­گويد، همان كتاب خداوند ما را بس است». علامه حلّي، نهج الحق و كشف الصدق: 274

[10] بقره: 89

[11] مائده: 55

[12] نساء: 59 « َأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَ أَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلي الْأَمْرِ مِنكمُ‏»

[13] البته بايد توجه داشت که برخي از کلمات هستند که در بين متخصّصان، در رشته‌هاي مختلف، مقداري از معناي اوّلية خود فاصله گرفته‌اند و به صورت اصطلاح در آمده‌اند. مثلاً در بين فيزيکدانان و يا متخصّصان در شيمي، کلمه «اتم» که در اصل به معناي تقسيم‌ناپذير مي‌باشد، به صورت اصطلاح در آمده و به کوچک­ترين جزء مادّه اطلاق مي‌شود. يا در بين مسلمانان و علماي اسلامي کلمه «صلاه» که در اصل به معناي دعاست، به مفهوم عبادتي خاص به کار مي‌رود که تنها قسمتي از آن عبادت شامل دعا مي‌شود. در مراجعه به اين گونه از کلمات در رشته‌هاي مختلف که در آن رشته، معناي اصطلاحي پيدا کرده است، ابتدا بايد معناي اصطلاحي آن منظور نظر واقع شود و بعد در صورت وجود قرينه سراغ معناي لغوي و يا مجازي آن رفت. مثلاً هنگامي که در قرآن کريم سخن از «صلا»ه به ميان مي آيد، منطقاً ابتدا همان عبادت خاصّ به ذهن مي رسد و بعد در صورت وجود قرينه، به معناي آن يعني دعاو يا معناي مجازي آن مراجعه مي نماييم.

اثبات امامت اهل بيت (ع)

مطالب اين بخش در چهار قسمت «آية ولايت»، «آيه اولي الامر»، «آية اكمال دين» و «واقعه غدير خم» استدلال ميشوند كه در قسمت راست به صورت موضوعي ميتوان به آنها دسترسي داشت.