(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

تا بدين جا، هر گاه سخن از پيامبري بوده است، در ابتدا بايد ادّعاي آن پيامبر برّرسي شود كه آيا اين ادّعا درست است يا دروغي بيش نيست؟‌ همواره هر پيامبري براي اثبات ادّعاي خود بايد نشانه­اي مي­داشته است تا نشان دهد قدرتي مافوق بشر حامي اوست و او از خود سخن نمي­گويد. چرا كه در غير اينصورت، هر انسان جاه­طلبي ادّعاي پيامبري مي­كرد تا مردم را دور خود جمع كند و به بهانه­هاي واهي  ازآنان در مسير خواسته­هاي خود سوء استفاده كند. به طور كلّي، وقتي پيامبري ادّعاي رسالت مي­كند با استفاده از چند ابزار به طور همزمان ادّعاي او مورد برّرسي قرار مي­گيرد:

1.       استفاده از قراين و شواهد: عنوان قراين و شواهد نبوّت، مجموعه­اي از شاخصه­هاي مختلف است که مشاهده آنها مي­تواند اثبات­کننده نبوّت باشد.[1]

2.       معرّفي پيامبر سابق: وقتي نبوّت يک پيامبر ثابت شود، دروغ گفتن او عقلاً محال است؛ بنابراين اگر پيامبر پيشين خبر از نبوّت کسي بدهد، حتماً صادق است.

3.       اراية معجزه: معجزه يعني کاري خارق­العاده که منسوب به قدرت خداوند است و ديگران از آوردن مثل آن عاجز باشند.[2] معجزه فعل خداوند است و از آنجا که هم­زمان با ادّعاي نبوّت ايجاد مي­شود، در واقع مدّعي را تصديق مي­كند؛ و هرکس که خدا او را تصديق کند، صادق است؛ زيرا عقلاً محال است که خداوند دروغگو را تصديق کند؛[3] به عبارتي، معجزه، مُهري غير قابل جعل است که شخصي در اختيار نماينده خود قرار مي­دهد.[4]

بسيار خب، «محمّد»، ادّعا مي­كند كه من موعودِ تورات و انجيل هستم.[5] او هيچگاه در زندگي­ دروغ نگفته است و به «محمّد امين» معروف است. عقلاً هيچ دليلي بر دروغ گفتن او نمي­توان يافت؛ کسي که چيزي جز آزار و اذيّت و شکنجه و نفرتِ عمومي نصيبش نمي­شود چه لزومي دارد که ادّعا کند از طرف خدا مأمور هدايت مردم است؟! آيا امکان دارد يک دروغگو به خاطر ادّعايش مورد تحقير و توهين اکثر اقوام و بزرگان قوم خود قرار گيرد، هرجا مي­رود بچّه­ها را وادار کنند بر او سنگ بزنند، بر در خانه­اش کثافت بريزند و همسرش در دفاع از او بر در خانه سنگ بخورد و زخمي شود، يارانش شکنجه شوند، سه سال در شعب ابي طالب محصور شوند تا همسرش از دنيا برود و با اين همه بر دروغ خود اصرار ورزد و يک قدم عقب نشيني نکند، نه او و نه گروندگانش!؟ آنگاه بعد از تحمّل سختيها مهاجرت کند و بعد از تشکيل حکومت در خانه­اي گلين زندگي کند و روي حصير بخوابد در حاليکه حتّي دشمنانش حاضر بودند بهترين قصرها و امکانات را در اختيارش بگذارند تا دست از ادّعايش بردارد!؟

اينجا اشكال مي­كنند كه تنها نزديكان يك شخص هستند كه مي­توانند امين بودن و راستگويي يك شخص را تشخيص دهند و آيندگان تنها با گزارشهاي تاريخي مواجه مي­شوند كه يقين آور نيستند. آنچه به طور مستقيم مشاهده نشود اعتبار ندارد و گزارشهاي ديگران هم يقين آور نيستند. لذا ما هرگز نمي­توانيم پي به صداقت «محمّد» ببريم!

در جواب بايد گفت كه اگر اين چنين باشد كه گزارشهاي تاريخي بي فايده باشند كه نه تنها پيامبري «محمّد»، بلكه پيامبريِ هيچ پيامبري محرض نخواهد شد و در آن صورت، اصل وجود انبياء زير سؤال مي­رود. در حالي در عصر ما، تنها راه اثبات وجود پيامبري مثل عيسي و موسي عليهما السّلام همين گزارشهاي تاريخي است و الّا خودشان كه چيزي بر جا نگذاشته­اند كه صدق بر نبوّت آنها باشد؟! مثلاً كُشتي گرفتن خدا با يعقوب پيامبر در تورات صدق وجود موسي به عنوان پيامبر است؟! از طرف ديگر، اعتماد كردن به گزارشهاي موثّق تاريخي امري عقلايي است. چرا كه مهم اين است كه علم به يك چيز حاصل شود كه مشاهدة مستقيم يكي از ابزارهاي آن است نه  همة آنها.

از طرف ديگر اشكال مي­كنند كه شايد «محمّد» اصلاً انساني وارسته بوده امّا براي اصلاح جامعه و دلايلي دلسوزانه دروغ گفته باشد و ادّعاي نبوّت او دروغين بوده است!

در جواب بايد گفت كه اگر يقين داريم كه «محمّد» تا قبل از نبوّت دروغ نگفته است، احتمالي بي دليل، راستگويي او را نقض نمي­كند. از طرف ديگر، اگر اصلاح طلبي براي رسيدن به هدفش وسيله را توجيه كند و يك انسان وارسته مجاز باشد از هر وسيله­اي براي رسيدن به هدف خود استفاده كند، چه دليلي دارد به غير از دروغ از ابزارهاي ديگري چون قتل، خيانت، تهمت و دزدي استفاده نكرده باشد كه در اين صورت ديگر وارستگي و هدف والا ديگر معنايي ندارد. همچنين، «محمّد» تا قبل از ادّعاي نبوّتش به خاطر شرافتهاي اخلاقي و شرافت خاندانش محبوبيّت زيادي بين مردم داشته است. امّا بعد از آن تمام اين محبوبيّت را از دست مي­دهد و دشمنيها شروع مي­شود. آيا منطقي است كه «محمّد» براي پيشبرد اهداف خود سخت ترين راه را انتخاب كرده باشد؟ و دروغ بگويد آن هم بدترين دروغ ممكن را؟ چرا بعد از اين كه ديد دروغش جواب نداد حرف خود را پس نگرفت تا از راه ديگري جامعه را اصلاح كند؟ لذا دروغ گفتن در چنين شرايطي كاملاً غير منطقي است.

در هر صورت، او ادّعاي نبوّت مي­كند و سخناني كه مي­گويد بر فطرت هر انساني منطبق است. امّا آيا براي ادّعاي خود دليلي هم دارد؟

 او معجزه­اي از خود بر جاي مي­گذارد كه روي سخن ماست و اگر آن معجزه­اي كه ارائه مي­دهد دليلي محكم بر ادّعايش نباشد نيز عقلاً نمي­توان به صرف تحمّل سختيها و ايستادگيهايش در برابر ناملايمات او را پيامبر دانست. امّا اگر آنها هم جهت باشند سخن روي ديگري به خود مي­گيرد.

در زمان ظهور اسلام، هنر عرب به شعر و شاعري و خطابه‌ بوده است و ايشان معتقد بودند كه هر شاعري را فرشته­اي همراه مي­كند و حتي نام آن فرشته­ها در كتابهاي تاريخ و ادب ياد شده است. از طرف ديگر، در آن زمان، مردمِ زيادي خواندن و نوشتن نمي­دانستند و شايد تعداد آنها به 17 نفر نيز نمي­رسيده است. در حقيقت، مردم زمان ظهور اسلام در فنّ شعر و شاعري قوي و سخنوران ماهري بودند امّا سواد خواندن و نوشتن نداشتند (كه هنر سخنوري چيزي به غير از سواد خواندن و نوشتن است).[6] از طرف ديگر، خود «محمّد» سواد خواندن و نوشتن داشت. برخي بر اين باورند كه چون به ايشان امّي مي­گفتند اين به اين معنا بوده كه ايشان سواد خواندن و نوشتن نداشته­اند امّا اين صحيح نيست. چرا كه: «از محمّد بن علي جواد عليه السّلام سؤال شد يابن رسول الله! چرا پيامبر را امّي مي­گفته­اند؟ مردم گمان مي­كنند که پيامبر را از اين جهت امّي گفته­اند که چيزي ننوشت. فرمود: دروغ گفته­اند، لعنت خدا بر ايشان باد! کجا چنين چيزي ممکن است در حالي که خداي تبارک و تعالي در کتاب استوارش مي­فرمايد: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ في الْأُمِّيِّنَ رَسُولًا مِّنهُْمْ يَتْلُواْ عَلَيهِْمْ ءَايَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الحِْكْمَة»[7] «اوست خدايي كه در ميان مكّيان پيغمبري فرستاد تا بر آنها آيات وحي خدا را تلاوت كند و آنان را پاك سازد و شريعت كتاب آسماني و حكمت بياموزد». چگونه ممکن است چيزي را که خوب نمي­دانست به مردم تعليم دهد؟ به خدا سوگند که رسول خدا صل الله عليه و آله و سلّم به ۷۲ يا ۷۳ زبان مي­خواند و مي­نوشت و به اين جهت او را امّي گفته­اند که از مردم مکّه (از مراکز بزرگ اجتماع) بوده است و اين همان فرموده خدا در قرآن است: «لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَي‏ وَ مَنْ حَوْلهََا» «تا مردم مكّه و اطرافش را باندرزهاي خود متنبّه سازد».[8]

در هر صورت، معجزه­اي كه «محمّد» براي اثبات مدّعاي خود ارائه مي­دهد كلام خداوند، در قالب كلماتي است كه «قرآن» نام دارد.

اعجاز قرآن را از چند منظر مي­توان مورد برّرسي قرار داد:

1.       عجز بشر از آوردن همانند قرآن

بحث بر سر اينكه قرآن از نظر ادبي چه ويژگيهايي دارد از حيطة ‌بحث ما خارج است؛ چون اهل فن تنها مي­توانند در مورد آن سخن برانند. مثلاً تنها يك پزشك مي­فهمد كه عمق علم «بو علي سينا» در كتاب «قانون» چيست و من كه يك انسان ساده هستم (ولو متخصّص در اموري ديگر) از درك اين ويژگيهاي فنّي عاجزم. لذا يا بايد چند سالي را در گرفتن مدرك پزشكي در دانشگاه صرف كنم تا در آن متخصّص شوم و يا اينكه با رجوع به متخصّصين موجود در آن زمينه، حجّت را بر خود تمام كنم. لذا اگر كسي در اين باره ذرّه­اي ترديد دارد مي­تواند با اهل فنّ به سخن بنشيند تا عمق مطلب برايش روشن گردد. امّا گذشته از اين مطلب،‌ بحث بر سر اين است كه قرآن، تمام بشريّت را به مقابله طلبيده و بيان داشته است كه «وَ إِن كُنتُمْ في رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلي‏ عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَ ادْعُواْ شُهَدَاءَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِين‏»[9] «اگر شما در قرآني كه به محمد صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم بنده خود نازل نموديم شكّي داريد يك سوره مانند آن بياوريد و گواهان خود را غير از خدا دعوت نموده و بخوانيد اگر راستگو هستيد».

بديهي است كه با تعصّبات عامّة مردم نسبت به عقايدشان، و با فشار روحانيون مذاهب بر حفظ پيروانشان و با احساس خطر سلاطين از بيداري رعاياشان، اگر قدرت و توانايي داشتند در مقابل اين آيه قد علم كرده و جواب تحدّي قرآن را مي­دادند. با اين وجود، با وجود دانشمنداني كه اَعلام فصاحت و بلاغت بودند و بازار عكّاظ را ميدان مسابقه قرار مي­دادند و شعر برنده مسابقه را به افتخار او بر خانة كعبه مي­آويختند،‌ اگر قدرت معارضه داشتند آيا در اين مسابقه كه برد و باخت دنيا و دين آنها در كار بود چه مي­كردند؟ سرانجام چاره­اي نديدند كه گفتار او را به سحر تشبيه كنند: «إِنْ هَاذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّبِين‏»[10] «اين معجزات نيست جز سحري آشكار».

و به اين جهت، «ابوجهل» به نزد «وليد بن مغيره» كه مرجع و ملجأ فصحاي عرب بود رفت و از او درخواست كرد كه نظر خودت را نسبت به قرآن بگو. او گفت: «چه بگويم در آن؟ پس به خدا قسم كسي از شما در اشعار، عالمتر از من نيست و نيز كسي از شما عالمتر از من به رجز و فصايد و اشعار جن نيست. به خدا قسم، آنچه را او مي­گويد همانند هيچ يك از اينها نيست. به خدا قسم، همانا براي گفتار او شيريني و حلاوتي است و همانا هر سخني را پايمال مي­كند و همانا او برتر است و چيزي بر او برتر نمي­شود».[11]

خود اين، دليل بر تسليم در برابر اعجاز قرآن است زيرا سحر منتهي به اسباب عادّي است و از حيطة‌ قدرت بشر خارج نيست و ساحران و كاهنان زبر دست در جزيره العرب و ممالك همجوار آن فراوان بودند كه به شهادت تاريخ، كمال مهارت را در فنون سحر و كهانت داشتند. با اين حال، تحدّي پيغمبر اسلام به قرآن و عجز تمام آنان در مقابله با اين كتاب در تاريخ ثبت شد و به جاي معارضه به قرآن به دادن وعده و وعيد و مال و مقام به او بسنده كردند و چون اثر نكرد به قصد جان او برخاستند.

2.       هدايت قرآن

در زماني كه گروهي به ماوراي طبيعت معتقد نبودند و آن دسته­اي هم كه معتقد بودند معبودهايي به صورت بت را مي­پرستيدند، و كساني هم كه دين آسماني داشتند به استناد كتب تحريف شده،‌ خالق را به اوصاف خلق شبيه مي­دانستند و در محيطي كه تاريخ گواه نهايت انحطاط فكري و اخلاقي و علمي مرم آن محيط است، درس نخوانده و استاد نديده­اي برخاست و در مقابل هر پرتگاهي از ضلالت، شاهراهي از هدايت ترسيم نمود. بشر را به پرستش خدايي دعوت كرد كه از هر نقصي منزّه است و جز او هيچ معبودي سزاوار پرستش نيست و نداي «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الّا الله و الله اكبر» سر داد. آن خدايي كه قرآن ار او سخن گفت در قسمت «توحيد در اسلام» گنجانده شده است. همچنين با مطالعة‌ قسمتهاي «توحيد در آيين زرتشت» و قسمتهاي مربوطه در آيين يهود و مسيحيت، و مقايسة آنچه اسلام در مورد خداوند از قرآن ارائه مي­دهد با آنچه در تورات و اناجيل و اوستا هست به خوبي روشن مي­گردد كه تفاوت هدايت قرآن با آن اديان چيست. تفاوتهاي آنها قبلاً ذكر شد و براي اختصار، در اين قسمت از آوردن آنها خودداري مي­شود. از اين حيث است كه هدايت قرآن يكي از جنبه­هايي است كه از معجزه­هاي آن مي­باشد. و در واقع، در زماني كه همة مردم به بيراهه مي­رفتند،‌ با هدف قرار دادن فطرت انساني،‌ راه راست و حقيقت درست را جلوي پاي او قرار مي­دهد و رودخانه­اي از معارف را در اختيار او مي­گذارد.

همچنين، علاوه بر تعاليم توحيدي، قرآن دريايي ژرف از كمالات انساني را به جاي زور، زر، ‌نژاد و قبيله و ‌رنگ پوست جايگزين مي­كند: «يَأَيهَُّا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكمُ مِّن ذَكَرٍ وَ أُنثي‏ وَ جَعَلْنَاكمُ‏ْ شُعُوبًا وَ قَبَائلَ لِتَعَارَفُواْ  إِنَّ أَكْرَمَكمُ‏ْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَئكُم‏»[12] «اي مردم! ما همة شما را از مرد و زن آفريديم و شعبه­ها و فرقه­هاي مختلف گردانيديم تا يكديگر را بشناسيد گرامي‏ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست‏».

افكار فاسد به شرب مسكرات و اقتصاد بيمار به شيوع قمار و ربا را به اين آيات معالجه كرد: «يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِنَّمَا الخَْمْرُ وَ الْمَيْسرُِ وَ الْأَنصَابُ وَ الْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون‏»[13] ‌«اي اهل ايمان همانا شراب و قمار و بت پرستي و تيرهاي قمار پليد و از اعمال شيطاني است دوري بجوئيد از آنها تا رستگار شويد»؛ «وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَوا»[14] «خداوند داد و ستد را حلال و ربا را حرام نموده‏».

جان آدمي را به اين آيات بيمه نمود: «وَ لَا تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَق‏»[15] «و نفس محترمي كه خداوند حرام كرده جز بحق نكشيد»؛ «مَن قَتَلَ نَفْسَا بِغَيرِْ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ في الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا»[16] ‌«هر كسي نفسي را بدون حق، و فساد كردن در روي زمين بكشد مانند آنست كه همة مردم را كشته و اگر كسي نفسي را حيات بخشد مثل آن بود كه به همة مردم زندگاني بخشيده‏».

باب ظلم و تعدّي زبر دستان را به زير دستان سدّ نمود و درِ عدل و احسان را به سوي مردم گشود: «فَمَنِ اعْتَدَي‏ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَي‏ عَلَيْكُم‏»[17] «اگر كفّار حرمت آنها را نگاه نداشتند و با شما جنگ كنند شما نيز مجازات كنيد آنان را و هر كه ستمي بشما بنمايد بقدر آن ستم كنيد باو (نه بيش از آن)»؛ «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسَن‏»[18] « خداوند امر به نيكي و عدالت مي­نمايد».

و در زماني كه با زنان معاملة ‌حيوان مي­كردند فرمود: «وَ عَاشرُِوهُنَّ بِالْمَعْرُوف‏»[19] «و با آنها خوش رفتاري كنيد»؛ «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيهِْنَّ بِالمَْعْرُوف‏»[20] «زنان را بر شوهران حقوق مشروعي است».

پيروان خود را به هر خوبي امر و از هر بدي نهي كرد و طيّبات و پاكيزه­ها را بر آنان حلال و خبائث را بر آنان حرام نمود و آنان را از هر قيد و بندي كه بر خلاف فطرت خود به آن گرفتار بودند آزاد كرد: «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبي‏َّ الْأُمِّي الَّذِي يجَِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ في التَّوْرَئةِ وَ الْانجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنهَْئهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ وَ يحُِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَ يحَُرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَئثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلَالَ الَّتي كاَنَتْ عَلَيْهِمْ  فَالَّذِينَ ءَامَنُواْ بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِي أُنزِلَ مَعَهُ  أُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُون‏»[21] «كساني كه از رسول امّي كه در تورات و انجيل كه در دست آنهاست اوصاف و نامش نگاشته شده پيروي مي­كنند، آن رسول آنها را به نيكويي امر و از زشتيها نهي خواهد كرد و بر آنها هر طعام پاكيزه را حلال و هر پليدي را حرام مي­گرداند و احكام پر رنج و مشقتي كه چون زنجير به گردن نهاده‏اند همه را بر مي­دارد. پس آنان كه به او گرويده و او را معزز داشته و ياري نموده و از نوري كه به او نازل شده پيروي كنند آنها به حقيقت، رستگاران عالمند».

و با وسعت دايرة معروف نسبت به عقائد حقّه،‌ و دايرة منكر نسبت به عقائد باطله و اعمال فاسده،‌ امر به معروف و نهي از منكر را وظيفة‌ تمام مؤمنين دانست: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ  يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَر»[22] «مردان و زنان مؤمن دوستداران و ياور يكديگر بوده مردم را به كارهاي خوب تشويق و وادار نموده و از كردار و زشتي منع مي­كنند‏»؛ و از طرفي فرمود: «يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُون‏»[23] «اي اهل ايمان! چرا به زبان چيزي مي‏گوييد كه به آن عمل نمي­كنيد»؟

اينها نمونه­اي از هدايتهاي قرآن است و هدايت اين كتاب در تمام معارف الهيّه و ارشاد انسان به سعادت دنيا و آخرت، نيازمند به مطالعة آيات قرآن در عقايد، اخلاق، عبادت، ‌معاملات و سياست است كه مي­توان در آن باره كتابهاي مفصّل نوشت.

ادامه در پست بعدي ...



[1] برخي از اين ويژگيها عبارتند از: خصوصيات شخصي پيامبر، مضمون دعوت و کلام او، ابزاري که از آنها استفاده مي­کند و کساني که به او ايمان آورده­اند.

[2] کت­الاعتقاديه، شيخ مفيد: 35 «المعجز هو الأمر الخارق للعادة المطابق للدعوي المقرون بالتحدي المتعذر علي الخلق الاتيان بمثله».

[3] زيرا از آنجا كه مردم توان مقابله با معجزه را ندارند؛ و از طرفي معجزه دال بر صداقت است؛ چنانچه خداوند با دادن معجزه به دست دروغگو؛ او را تاييد كند، مردم را در بيراهه انداخته است.

[4] المحاضرات في الالهيات: 259

[5] تاريخ ابن اثير جلد 2: 859؛ تاريخ ويل دورانت جلد 4، عصر ايمان، کتاب 2

[6] فؤاد افارم البستاني، المجاني الحديثة، بيروت، مطبعة الکاتوليکية، جلد 1: 240؛ طه حسين، في الشعر الجاهلي، قاهره، مطبعة دارالکتب المصريه: 1344

[7] جمعه: 2

[8] بصائرالدرجات: 62؛ شيخ صدوق، علل الشرايع، جلد 1: 118

[9] بقره: 23

[10] مائده: 110

[11] تفسير الطبري، جلد 29: 156

[12] حجرات:‌13

[13] مائده: 90

[14] بقره: 275

[15] أنعام: 151

[16] مائده: 5

[17] بقره: 194

[18] نحل: 90

[19] نساء: 19

[20] بقره:‌228

[21] أعراف: 157

[22] توبه: 71

[23] صف: 2