خلاصه كلام مسيحيت
با سلام،
مسائل اساسي كه در مسيحيت مطرح ميشود چيست؟ مسيحيت خود را ملزم به پاسخگويي به كدام مطالب ميداند؟ مسيحيت چه ادّعاهايي در خصوص نشان دادن راه صحيح سعادت به بشريّت دارد؟ مسيحيت ادّعا ميكند كه به بشر، به عنوان پاسخي به سؤالات «اساسي» او، پاسخ اينكه «من كيستم» را ميدهد. اين همان اوّلين سؤالي است كه آن انسان جزيره نشين نيز همواره از خود ميپرسد. بسيار خوب، از نقطة خوبي شروع كرده است و نسبت به زرتشت و يهود بسيار پيشرفته تر، عاقلانه تر و بهتر عمل ميكند. ما هم به پاي سخنانشان مينشينيم تا با حقّ كلامشان آشنا شويم.
«من كيستم؟ مذهب بر اساس ايمان بنا گشته است. هر اعتقادي كه نسبت به ماهيّت و ذات خويش و حيات و خدا داريد، ممكن نيست به نحوي غير قابل انكار و مستدل ثابت گردد [!]. لذا انسان بايد به دنبال دين حق باشد. حال مشخّصة اين دين حق كدام است؟ همچنان كه بر شما پوشيده نيست، دين حق آنست كه با وضع جهان سازگار و مناسب باشد. دين بايد با منطق همراه باشد. دين بايد با خرد همرديف باشد و خرد بتواند دين را تأييد كند. شناخت حقيقت همچون عاشق گشتن است. در شما شعوري هست که واقعيّت را ميپذيرد و از غلط و نادرست گريزان است. خود به خود و به اتّکال خويش تمام واقعيّت را شايد نتوانيد بپرورانيد و بنا کنيد امّا چون آن را مشاهده کرديد يا کسي بيان داشت فوراً خواهيد گفت: آري همين است و جز اين نيست ...».[1] يعني اوّلاً دين بايد جواب نيازهاي امروز بشري را بدهد و ثانياً، با خرد موافق باشد كه خيلي اين حرف زيباست و ثالثاً، ممكن است ما انسانها نتوانيم به حق دست پيدا كنيم امّا زماني كه حق را به ما عرضه كنند، نيرويي خدادادي در ما هست كه به عنوان معيار سنجش ماست و ما ميتوانيم بوسيلة آن، حق را پيدا كنيم كه اين همان بحث وجدان و عقل فطري خداوند است كه ميزان تشخيص حق از باطل است و اين كلام نيز صحيح است و بر عقل و وجدان منطبق. «... هر فرد بايد توسّط ايمان زندگي کند. شما ناگزير از داشتن اعتقاد و ايمان هستيد منتها در اين ترديد است که چه ايماني؟ و آيا آن ايمان صحيح است يا غلط؟ ...» سپس نويسنده وارد كتاب مقدّس ميشود: «... سفر پيدايش که معاني عميق فلسفي را در قالب عبارات و ظواهري بس ساده بيان ميدارد چنانکه يک کودک نيز بر فهم مفهوم آن تواناست ميگويد خداوند خدا آدم را از خاک زمين بسرشت و در بيني او روح حيات دميد، پس شما تن و روان يا روح نيستيد بلکه روحي هستيد که تن را در اختيار دارد و به آن حکم ميراند ...» و اگر در مقام نقّادي بخواهيم نظر دهيم اين کلام درست است که انسان بدن نيست بلکه روحي است که بر اين بدن حکومت ميکند. پس مذهب راستين و مذهب حق آن مذهبي است که روح من را تقويت کند و مذهب براي پرورش روح ما آمده است. حالا بايد چه کنيم که روح تربيت بشود و پرورش بيابد؟ در صفحات بعد ايشان اين مطالب را بيان کردهاند. «... مع الوصف هرگز جواب کاملي براي پرسش خويش نخواهيد يافت مگر آنکه به سخن مسيح گوش فرا دهيد ...» مراد و مقصد از بيان اين کلام اين است که تنها راهي که ميتواند پرسشهاي ما را پاسخ بدهد و ما را به سوي سعادت ببرد کلام عيسي مسيح است (البتّه آن کلامي که به عيسي مسيح نسبت ميدهند) و ما امروز نسبت به آنچه به عيسي مسيح نسبت ميدهند معترضيم. خلاصه اي از اين اعتراضات در قسمت قبل بيان شد.
در حقيقت، برعهدة ما هم نيست که بياييم و ثابت کنيم که انجيل متّي و مرقس و لوقا و يوحنّا کلمات عيسي مسيح است. اين بر عهدة مسيحيان است که به ما اثبات کنند که آنچه را که متّي و لوقا و مرقس و يوحنّا ميگويند همان کلام عيسي مسيح است. مشکل هم از همين جا پيدا ميشود که نويسندة محترم اين جملات ميخواهد کلام عيسي مسيح را از مسير و از منظر و ديدگاه اناجيل فعلي بگويد که اين محلّ تأمّل است. و لذا به همين علّت در ارائة طريق و در پاسخگويي به اين سؤالات، مشکلات زيادي پيدا خواهد شد.
به مطلب اصلي باز ميگرديم. قرار است كه جاي خرد در ايمان و اعتقاد باز باشد و همه چيز خردمند باشد. حال ميخواهيم ببينيم اين دين كه ميگويد هرگز پاسخي براي سؤالات خويش پيدا نميكنيم مگر اينكه سراغ كلام عيسي مسيح برويم، اين كلام چيست و چگونه و چه اعتقادي را به ما القاء خواهد كرد تا با توجّه به عقل و فطرت بشري آن را سنجيده و جزو اعتقاد خود گردانيم.
«... پدر ما [عيسي مسيح] وي را خواند و گفت همة موهاي شما شمرده شده است [خداوند به تك تك موهاي شما هم علم دارد]. اين شما بوديد كه خداوند آنقدر محبّت نمود كه پسر يگانة خود را داد؛ شما چنين هستيد و چنين مقامي داريد. ازاين نيز برتريد. بالأخره براي وصول آخرين جواب «من کيستم» شما بايد به صليبي که بر دوش مسيح است نگاه کنيد که حاصل همة فلسفه و تاريخ در آن متمرکز است. صليب است که جاي انسان را در اين جهان تعيين و مشخّص ميکند. در آن، خداي متعال درجة محبّت خويش را نسبت به آدميان نمود. چنانچه پدر بر فرزندان خود رئوف است، همچنان خداوند. بنا بر اظهار کليسا، خدا روحي است لايزال و جاويدان و بي پايان و ثابت و در وجود وي عقل وقدرت و تقدّس و عدالت و نيکي و راستي نهاده شده است. مسيحيان جهان به اين نکته پي بردهاند که خدا را ميتوانند به سه طريق بشناسند همچنان که خورشيد را ميتوان از نور و گرما و نيروي جاذبة آن شناخت. ما خدا را چون پدري ميشناسيم که بر زمين نظارت ميکند و او را در وجود عيسي مسيح يافتيم».
پس جواب مسيحيت در جواب به اينكه من كيستم اين چنين استناد ميكند. حال به برّرسي آنچه ارائه شد ميپردازيم. بايد طبق آنچه كه گفته شد عنوان كنيم كه آنچه مورد اعتقاد سفت و سخت همة مسيحيان است اين است كه اوّلاً عيسي مسيح پسر يگانة خداوند است و ثانياً خدا پسر يگانة خودش را به ما داد و به اين خاکدان آورد تا او بر سر دار برود و مصلوب بشود تا آنکه گناهان همة انسانها از زمان آدم عليه السّلام تا زماني که قيامت برپا شود، آمرزيده شود! پس تمام پاسخي که مسيحيت به سؤالات اساسي زندگاني انسان به ما ميدهد در همين جا خلاصه شده است. رسالت مسيحيت در يک کلام بيشتر خلاصه نيست که در کتابهاي گوناگون به عبارات گوناگون و تعابير متعدّد و متنوّع که همه کاشف از يک حقيقت هستند بيان گرديد ه است و آن اينكه عيسي مسيح پسر يگانة خداست و خدا براي نجات همة انسانها از چنگال گناهاني که مرتکب شدهاند و مرتکب ميشوند و مرتکب خواهند شد، پسر يگانة خود را داد تا فدا بشود تا گناهان انسانها آمرزيده بشود. اين تمام رسالت مسيحيت است! پس خدا آن قدر محبّت نمود که پسر يگانة خود را داد تا در برابر آمرزيده شدن همة عصيانها و گناهان انسانها تا قيام قيامت مصلوب شود. در واقع، صليب نشانة محبتّ خدا به بندگانش است چرا که نشانة به دار آويخته شدن عيسي مسيح است و به دار رفتن او فقط به خاطر ما انسانها بوده است.
همچنين، اگر خداوند در مسيحيت خداوندي است كه لايزال است و روحي جاودان دارد و ابدي است و در وجود وي عقل و قدرت و غيره است، چگونه است كه اين خداوند بچهدار ميشود؟ اين موضوع كه عيسي مسيح به عنوان يك بشر و يك مخلوق ميشود پسر صلبي خداوند كاملاً از نظر عقلي منتفي است. و اينكه خداوند را در وجود عيسي مسيح «يافتيم» به چه معناست؟ آيا خداوند در وجود عيسي مسيح حلول يافته است؟ رابطة اين پدر با اين پسر چگونه است؟
پس تا كنون تا حدودي مشخّص شد كه نظر مسيحيان نسبت به عيسي مسيح چيست، امّا در اين عبارت همه چيز به طور واضح بيان ميشود: « ... اگر شما با آثاري که از عيسي مسيح به يادگار مانده است آشنا باشيد، شما هم ناچاريد اعتراف کنيد همين مطلبي را که ما نسبت به عيسي مسيح معتقديم. تعليمات او را بخوانيد، زندگي او را که يکپارچه معجزه است مطالعه کنيد که اگر اين کار را کرديد به ماهيت وي به هنگام رفتن به پاي صليب پي ميبريد. ببينيد که در طي قرون، وي چه کارها کرده است و هنوز هم وجود وي منبع چه اعمالي است. در صورتي که با فکر و دلي روشن و باز سوابق او را تحت نظر گيريد بسيار احتمال دارد که شما هم مثل بسياري ديگر در مقابل او سر فرود آوريد و [به او] بگوييد : اي خداوند من و اي خداي من ...»! «... اين که استدلاليان مي خواهند توجيه کنند که چگونه عيسي مسيح خدا نيست راه به جايي نميبرد. اصلاً مسئلة خدا بودن عيسي مسيح با منطق و استدلال قابل توصيف و بيان و تعريف و تثبيت و اثبات نيست بلكه بايد ايمان بياوريد و بعد مطلب برايت روشن مي شود». و اين همان نقطه اي است كه خرد و عقل ميايستد. ما ابتدا بايد ايمان بياوريم بعد فكر كنيم؟ اين آيين كه در ابتدا جاي عقل و خرد را در اعتقادات باز كرده بود امّا به اين نقطه كه ميرسد ذكر ميكند با هيچ عقل و استدلالي قابل ادراك نيست و ابتدا بايد ايمان بياوريم و بعد فكر كنيم تا مطلب برايمان روشن شود؟ آن هم مطلبي كه با هيچ عقلي جور در نميآيد؟ تمام توضيحات مسيحيت براي جواب دادن به سؤالات «اساسي» زندگي ما همين است: عيسي مسيح خداست؛ و اگر بخواهيم کمي تخفيف بدهيم، پسر خداست که خدا او را به اين خاکدان فرستاده تا بر صليب برود و فدا بشود تا گناهان همة انسانها تا روز قيامت آمرزيده شود!
آيا مسئلة اساسي زندگي ما اين است که عيسي مسيح که خودِ خداوند بوده و در قالب بشري قرار گرفته و آمده است تا بر سرِ دار رود تا اينکه گناهان انسانها در طول زمان آمرزيده شود؟ اين چگونه براي انسان راهگشايي ميکند؟ دين بايد خرد پذير باشد. دين بايد عقل پسند باشد. اين کجا با خرد انسان منطبق است؟ دين آمده به ما راه صحيح زيستن را ياد دهد؛ راه سعادت را نشان دهد؛ به سؤالات اساسي ما كه «از كجا آمده ام»، «براي چه آمده ام» و «به كجا خواهم رفت» پاسخ دهد. اينكه تا روز قيامت فدية تمام گناهان بشريّت با به صليب كشيده شدن عيسي مسيح داده شده است كه تنها باز كردن راه فساد است! مسيحيت با اين تعليمات، دست انسان را باز ميگذارد تا هرعملي خواست انجام دهد؛ ديگر چه ترسي از عذاب الهي؟! چون فدية آنها قبلاً پرداخت شده است. ما نميگوييم كه همة مسيحيان به خاطر اين اعتقاد هم اكنون در حال فساد در روي زمين هستند، بلكه حرف ما استدلال به واسطة اعتقادات ايشان كه از منابع خودشان است ميباشد.
مثلاً در تكاليف ديني مسيحيان از نظر يكي از بزرگترين عالمان ايشان آمده است: «چون عبادت مسيحيان از چند نظر با عبادت پيروان ساير مذاهب تفاوت دارد، گاهي اوقات اشتباهاً تصوّر شده است که مسيحيان تکاليف مذهبي ندارند. در عين حال مايلم اين موضوع را کاملاً روشن نمايم که منظور از عبادت مسيحيان تحصيل نجات و بخشش گناهان نيست؛ نجات را نميتوانيم بوسيلة کارهايي که انجام ميدهيم بدست بياوريم بلکه اين بخشش از طرف خدا به طور رايگان به ما عطا ميشود به شرط اينکه به مسيح ايمان بياوريم. از اين رو، ما خدا را عبادت مينماييم نه جهت تحصيل نجات بلکه به منظور ابراز محبّت و قدرداني نسبت به خدا براي نجات رايگاني که به ما بخشيده است».[2] يعني اگر يك مسيحي دعا ميکند، به ديگران کمک ميکند، به کليسا ميرود، ارگ مينوازد و دعاي دسته جمعي ميخواند و اگر احتمالاً روزه ميگيرد اينها را به خاطر تقرّب به خدا و رهايي و نجات از گناه انجام نميدهد چون قبلاً عيسي مسيح خيال همه را راحت کرده است؛ بر بالاي صليب رفته و همه انسانها را از همة گناهان رها و آزاد کرده است. يعني اين «ايمان به مسيح» است كه شما را از تمام گناهانتان پاک ميکند نه «عبادات». لذا اين اعمالي كه مسيحيان انجام ميدهند تنها براي تشكّر از اين لطف خداست!
عقايد مسيحيان در جايي ديگر اين چنين عنوان شده است[3]:
1- انسان بدون استثناء گناهکار و مورد غضب الهي ست. [يعني همه گناهکارند که اين عصيان و گناه از حضرت آدم عليه السّلام شروع شده و تا قيامت هم ادامه خواهد داشت و يک انسان بدون گناه هرگز پيدا نخواهد شد].
2- هيچ کس قادر نيست که خود را از نتايج وخيم گناه خلاص کند.
3- خداوند عيسي مسيح را کفارة گناهان قرار داد. يعني کلمة ازليه اي که از ازل نزد خدا بود و عبارت از مسيح بود، مجسّم گرديد و در ميان حوزة بشري ساکن شد. [تمام فرق مسيحيت هم همين را ميگويند که عيسي مسيح جنبة بشري نداشته است. نقد ازلي بودن موجودات هم در قسمت «توحيد در آيين زرتشت» بر خوانندگان محترم گذشت.]
4- مسيح معصوم و داراي جنبة الهي ست. چون تنها عيسي مسيح است که قدرت دارد کفارة گناهان واقع شود.
در جايي ديگر نيز به قول نويسندة محترم، از اساسيترين مسائل مربوط به مسيحيت اين مطالب است[4]:
1- عشاء ربّاني: عشاء ربّاني يعني آن آخرين شبي که عيسي مسيح شاگردان خود را دور خود جمع کرد و به آنها سخنهايي را گفت. مسيحيان عالم آن شب آخر زندگاني عيسي مسيح را به عنوان عشاء ربّاني تعظيم كرده و بزرگ ميدارند. آن وقت حتّي بسياري از مسيحياني که در طول سال کليسا نميروند، آن شب را به کليسا ميروند.
2- تعميد: تعميد يعني ورود يک انسان به طور رسمي در آئين مسيحيت که اين يا بوسيلة رفتن در داخل آب سه نوبت يا بوسيلة ريخته شدن آب بر سر کسي که ميخواهد تعميد شود انجام ميگيرد که با يک سري اوراد و اذکار خاصّي همراه است.
3- اعتراف گناه نزد کشيش
4- تأييد: يعني دست گذاردن يک نفر واعظ يا کشيش برشخص. اين رسمي ست که به موجب آن يک فرد مسيحي از کليّة امتيازات عضويت در کليسا برخوردار ميشود.
5- ازدواج: البته در اين مورد بين ميسحيان عالم اختلاف است. در ميان کاتوليکها اين مطلب نيست و تنها پروتستانها عمدتاً کلمة ازدواج را بر زبان جاري ميکنند.
6- آخرين تدهين: تدهين يعني عطر آلود کردن. يعني چشمها و گوشها و بيني و دهان و دست و پاي شخصي که محتضر است را با مايعي خوش بو که به آب آغشته شده است به اصطلاح مماس ميکنند.
7- تثليث: خداوند سه قسمت دارد، اَب، اِبن و روح القدس
حال به منظور كامل شدن «خلاصة كلام مسيحيت» به طور مختصر به يكي از تعاليم اخلاقي آنها اشاره ميشود كه خيلي هم روي آن حساسيّت به خرج ميدهند: «تمام تعليمات عيسي را ميتوان در کلمة محبّت خلاصه نمود. محبّت عيسي مسيح محبّت کاملي بود و او به شاگردان خود دستور داد که يکديگر را محبّت نمايند به همان طريقي که خود آنها را محبّت نمود. ما مسيحيان به خوبي ميدانيم که اين محبّت مسيحايي را در خود نداريم ولي هنگامي که به ياد بياوريم چگونه مسيح به ما محبّت نمود و براي ما جان داد از او سرمشق ميگيريم که ديگران را محبّت کنيم».[5] حال مقايسه كنيم با آنچه در كتاب مقدّس آمده است: «پس هر که مرا پيش مردم اقرار کند، من نيز در حضور پدر خود که در آسمان است او را اقرار خواهم نمود. امّا هر که مرا پيش مردم انکار نمايد، من هم در حضور پدر خود که در آسمان است او را انکار خواهم نمود. گمان مبريد که آمده ام تا سلامتي بر زمين بگذارم، نيامده ام سلامتي بر زمين بگذارم بلکه شمشير را».[6] بالاخره شمشير را باور كنيم يا محبّت را؟ اگر اين شمشير توضيحي هم دارد خوشحال خواهيم شد به آن گوش فرا دهيم.
موفق باشيد.
[1] (جزوه) پاسخ مسيحيت به مسائل اساسي زندگي، انتشارات نور جهان، 1334
[2] مسيحيت چيست، دكتر ويليام مک ميلر: 65
[3] راه زندگاني
[4] تاريخ اصلاحات كليسا، جان الدر
[5] مسيحيت چيست، دكتر ويليام مک ميلر
[6] امجيل متّي، باب 10، آية 32 الي 36