تشكيل فرقه بهاييت
(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)
با سلام،
«يحيي صبح ازل» پس از مرگ سيّد باب جانشين باب بود چرا كه در آغاز كتاب «قسمتي از الواح»، عين دستخطّ سيّد باب به مبرزا يحيي صبح ازل چنين ديكته شده است: «هذا كتاب من عليّ قبل نبيل ... الي من بعدل اسمه الوحيد (يعني يحيي) فاحفظ ما نزل في البيان و أمر به فانّك لصراط حق عظيم». امّا يحيي بنا به دلايلي كه معلوم نيست، اختيار امور را به دست برادرش ميرزا حسينعلي (ملقّب به بهاء الله) سپرد و خود به نام «غائب مستور» به گردش پرداخت و «منزل آن حضرت در تهران، محلّ رفت و آمد بزرگان و مشاهير اصحاب شد و امور مهمّه در آنجا رتق و فتق ميشد»[1] و همين زمامداري باعث شد كه اميركبير او را به عراق تبعيد كند.[2] امّا اميركبير بركنار شد و ميرزا آقاخان نوري سر كار آمد و بهاء به ايران باز گشت. پس از چندي، ماجراي ترور ناموفّق ناصرالدّين شاه به وسيلة چند نفر بابي به سركردگي «محمّد صادق تبريزي» و بر اساس نوشتة «عزيه خانم» خواهر حسينعلي[3] پيش آمد كه بابيان از جمله حسينعلي دستگير شدند و اعدام. امّا حسينعلي از ميان همة محبوسين نجات يافت و به عراق تبعيد گرديد كه جاي سؤال است چگونه اين اتّفاق تنها براي حسينعلي بهاء افتاد و نجات يافت ولي باقي افراد اعدام شدند؟
در عراق نيز كساني مدّعي بابيّت و نظير آن شده بودند كه با حسينعلي هم مخالفت ميكردند و حسينعلي تصميم به سركوب آنان گرفت به گونهاي كه تاريخ بابيّت براي نشاندن اين بابيان سر جاي خودشان آنان را لجن مال كرد: «شيوة بابيان اين بود كه شبهاي تار به دزديدن ملبوس و نقدينه و كفش و كلاه زوّار اماكن مقدّسه و شمعها و سحائف و زيارتنامهها و جامهاي آب سقّاخانهها ميپرداختند و ايّام عاشورا در كربلا جشن شادماني و رقص به راه ميانداختند و اين سنّت بيشرمانه را از قره العين به يادگار گذاشتند».[4] اگر بنا به آنچه در «قرن بديع» كه خود بهاييان قبول دارند نوشته است كه قره العين يك همچنين شخصيتي بوده چرا حسينعلي براي نجات او قبلاً اين همه تلاش كرده است؟ مگر بهاء الله علم لدني نداشته است كه او يك همچنين شخصيتي است كه حتّي روي واضحات و باورهاي حسينعلي نيز پا ميگذارد؟
اين گستاخيها، مسلمانان را بر انگيخت به طوري كه بابيان جرئت عبور و مرور و حضور در مجالس را نداشتند.[5] و خود حسينعلي بهاء شهادت ميدهد: «جميع ملوك اليوم اين طائفه را اهل فساد ميدانند چه في الحقيقه در اوائل، اعمالي از بعضي از اين طائفه ظاهر، كه فرائص ايمان مرتعد، در اموال مردم بدون اذن تصرّف و غارت، و سفك دماء را اعمال صالحه ميشمردند».[6] گرچه از نامة رسمي «ميرزا سعيد خان» وزير خارجة وقت به «ميرزا حسن خان» سفير ايران در دربار عثماني معلوم ميشود كه خود حسينعلي در اين فجايع دست داشته[7] و اين اعمال را براي يكي از دو منظور انجام ميداده است؛ يا براي ارعاب مسلمين و يا براي اين كه حكومت وقت را مجبور كند آنها را به جايي ديگر ببرند كه راحتتر بتواند انجام وظيفه كنند. گرچه از نوشتة عبدالبهاء بر ميآيد كه قصد ارعاب را داشته است: «زلزله در اركان عراق انداخت و اهل نفاق را هميشه خائف و هراسان داشت، سطوتش چنان در عروق و اعصاب نفوذ كه كسي در كربلا و نجف در نيمة شب جرئت مذمّت نمينمود».[8]
امّا مسأله كمكم براي بابيان روشن شد كه حسينعلي قصد دارد صبح ازل را كنار بگذارد. لذا بعضي از كبار بابيان سعي كردند كه اين موضوع را به صبح ازل بفهمانند و او نيز بعد از فهميدن عصباني شد و حسينعلي ناچار شد فرار كند(!). حسينعلي به كوههاي سليمانيه در نزديكيهاي موصل نزد دراويش نقشبنديّه و قادريّه رفت و دو سال تمام در آن ديار به نام «درويش محمّد» به سر برد و در اين دو سال به مطالعات عرفاني و كيمياگري پرداخت[9] و پس از دو سال از خانقاه دراويش اخراج شد.[10] اينجا بود كه حسينعلي ناچار شد نامههاي ترحّمانگيزي به برادر نوشته و تقاضاي بخشش كند. طبق اقرار خود حسينعلي بهاء، پس از اين نامهها با اجازة «ازل» به مقام اوّل بازگشت. امّا اين موضوع وقاهت بار را با يك سري كلمات لطيف بهاء الله در ايقان خود (كه معتقد است همهاش وحي الهي است) در آميخته كه موضوع مشتبه شود: «تا آن كه از مصدر امر حكم رجوع صادر شد. لابداً تسليم نمودم و راجع شدم».[11] تا به حال هيچ بهايي از خود سؤال كرده است كه اين حكم از كجا صادر شد؟ بله، از جانب صبح ازل برادر بهاء الله! جالبت اينجاست كه خود بهاء الله هم زماني كه اين جمله را در ايقان گفته فكر نميكرده يك روزي همة اينها بر عليه خودش استفاده شود.
پس از بازگشت، بهاء الله تصميم گرفت فرقهاي ايجاد كند و آنچه سيّد باب در تشكيل اين حزب منظور داشت شخصاً عهدهدار شود. لذا نخستين كاري كه انجام داد اين بود كه تمام اسناد و مدارك و آثار باب كه در اختيار بابيان بود جمعآوري كرد تا سندي بر ضدّ او نباشد.[12] سپس با مراجعه به آثار باب سعي كرد آيه نويسي كند و در صدد صدور لوح باشد. امّا چون تسلّط كافي به عربي نداشت مجبور شد زياد تمرين كند و چون خيلي از اين نوشتهها سست و بيپايه بود همه را به آب دجله ريخت: «صدها هزار بيت از آيات كه از اسماء مشيّت رب البيّنات نازل و اغلب به خطّ مبارك تحرير يافته بود حسب الامر در شطّ زوراء ريخته شده محو گرديد».[13] جاي سؤال اين است كه اگر آيهها بر او نازل شده چرا بايد در آب ريخته شود و محو گردد؟ عجب! آيات رب البيّنات نازل شد كه بعد بر حسب الامر به رودخانه ريخته شود؟ پس چرا خداوند آن را نازل كرد؟ حتماً خداي بهاييان نميدانسته است كه قرار است امري اتفاق بيفتد كه آيات را بگذارد بعداً نازل كند؟! جالب اينجاست كه اين كار وقاهت آور را به گونه اي با الفاظ عربي براي يك سري انسانهاي ساده در آن زمان جلوه داده كه آدمي مي-پندارد عجب آينده نگري داشته است اين پيامبر!
نهايتاً خود را آمادة داعية خود كرد و اين در زماني بود كه در اثر رفتار زشت آنها حكومت عثماني در سال 1280 هجري قمري آنان را از عراق به اسلامبول تبعيد نمود و در همين زمان و در ماه دوّم بهار سال 1208 قمري در باغ نجيب پاشاي بغداد اظهار «من يظهره اللّهي« نمود چرا كه سيّد باب در نوشتههايش بشارت به «من يظهره الله» يا «كسي كه خداوند او را ظاهر خواهد كرد» داده بود.[14] البتّه حسينعلي تنها كسي نبود كه ادّعاي «من يظهره اللّهي« نمود و در حدود 25 تن ديگر بودند كه حتّي برخي آنان قبل از حسينعلي بودهاند.[15] سؤال اينجاست كه در حالي كه اشخاص ديگر هم اين ادّعا را كرده بودند دليل حقانيّت حسينعلي چه بوده است؟ اصلاً مگر سيّد باب تعادل روحي داشته و ادّعاي ثابتي داشته كه حال براي خود جانشين تعيين كند يا بشارت به ظهور كسي دهد؟ آيا اين سيّد باب نبود كه از همة ادّعاهاي خود توبه كرد؟ آيا مگر جانشين سيّد باب صبح ازل نبوده است، پس چگونه ميشود كه جانشيني به حسينعلي بهاء نرسيده امّا در عوض ادّعايي جديد ميكند؟ آيا خود سيّد باب نميدانسته چه كسي را جانشين خود كند؟ و آيا آن ظهور قرار نبوده در حدود حدّاقل 1511 سال بعد صورت گيرد؟
لذا در همين زمان بود كه اختلافات بالا گرفت و فرقههاي زيادي به وجود آمد؛ طرفداران صبح ازل، «ازلي» شدند، طرفداران بهاء، «بهايي» شدند، طرفداران زرّين تاج مرحوم، «قره العيني» شدند، عدّهاي تنها بيان را قبول كرده و «بياني» شدند و عدّهاي هم تابع وجدان دروني و شهود وجداني شدند و «عياني» نام گرفتند.
موفق باشيد.
[1] حضرت بهاءالله، محمّد علي فيض: 40
[2] قرن بديع، جلد 1: 316
[3] تنبيه النّائمين: 5
[4] قرن بديع؛ جلد 1: 329؛ مائدة آسماني، جلد 8: 177؛ قرن بديع، جلد 2: 122
[5] قرن بديع، جلد 2: 123
[6] مائدة آسماني، جزء 7: 130
[7] در مقابل صفحة 148 بهاءالله
[8] مكاتيب، جلد 2: 177
[9] قرن بديع، جلد 2: 122
[10] رحيق مختوم: 341
[11] ايقان: 195
[12] لوح ابن الذئب، نوشتة بهاء: 123، چاپ مصر
[13] قرن بديع، جلد 2: 146
[14] بيان فارسي: 61، 71 و 100. سيّد باب بشارت به ظهور كسي داده بود كه حدود 1511 سال (به عدد كلمة غياث يا اغيث) و يا حدود 2001 سال (يه عدد كلمة مستغيث) ميآيد
[15] بهاءالله: 103. «سيّد بصير هندي»، « ميرزا اسد الله خوئي »، «سيّد علا ميرزا حسين» و ...