تشكيل فرقه بهاييت

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

«يحيي صبح ازل» پس از مرگ سيّد باب جانشين باب بود چرا كه در آغاز كتاب «قسمتي از الواح»، عين دستخطّ سيّد باب به مبرزا يحيي صبح ازل چنين ديكته شده است: «هذا كتاب من عليّ قبل نبيل ... الي من بعدل اسمه الوحيد (يعني يحيي) فاحفظ ما نزل في البيان و أمر به فانّك لصراط حق عظيم». امّا يحيي بنا به دلايلي كه معلوم نيست، اختيار امور را به دست برادرش ميرزا حسينعلي (ملقّب به بهاء الله) سپرد و خود به نام «غائب مستور» به گردش پرداخت و «منزل آن حضرت در تهران، محلّ رفت و آمد بزرگان و مشاهير اصحاب شد و امور مهمّه در آنجا رتق و فتق مي­شد»[1]  و همين زمامداري باعث شد كه اميركبير او را به عراق تبعيد كند.[2] امّا اميركبير بركنار شد و ميرزا آقاخان نوري سر كار آمد و بهاء به ايران باز گشت. پس از چندي، ماجراي ترور ناموفّق ناصرالدّين شاه به وسيلة چند نفر بابي به سركردگي «محمّد صادق تبريزي» و بر اساس نوشتة «عزيه خانم» خواهر حسينعلي[3] پيش آمد كه بابيان از جمله حسينعلي دستگير شدند و اعدام. امّا حسينعلي از ميان همة محبوسين نجات يافت و به عراق تبعيد گرديد كه جاي سؤال است چگونه اين اتّفاق تنها براي حسينعلي بهاء افتاد و نجات يافت ولي باقي افراد اعدام شدند؟‌

در عراق نيز كساني مدّعي بابيّت و نظير آن شده بودند كه با حسينعلي هم مخالفت مي­كردند و حسينعلي تصميم به سركوب آنان گرفت به گونه­اي كه تاريخ بابيّت براي نشاندن اين بابيان سر جاي خودشان آنان را لجن مال كرد: «شيوة بابيان اين بود كه شبهاي تار به دزديدن ملبوس و نقدينه و كفش و كلاه زوّار اماكن مقدّسه و شمعها و سحائف و زيارتنامه­ها و جامهاي آب سقّاخانه­ها مي­پرداختند و ايّام عاشورا در كربلا جشن شادماني و رقص به راه مي­انداختند و اين سنّت بي­شرمانه را از قره العين به يادگار گذاشتند».[4] اگر بنا به آنچه در «قرن بديع» كه خود بهاييان قبول دارند نوشته است كه قره العين يك همچنين شخصيتي بوده چرا حسينعلي براي نجات او قبلاً اين همه تلاش كرده است؟ مگر بهاء الله علم لدني نداشته است كه او يك همچنين شخصيتي است كه حتّي روي واضحات و باورهاي حسينعلي نيز پا مي­گذارد؟

اين گستاخيها، مسلمانان را بر انگيخت به طوري كه بابيان جرئت عبور و مرور و حضور در مجالس را نداشتند.[5] و خود حسينعلي بهاء شهادت مي­دهد: «جميع ملوك اليوم اين طائفه را اهل فساد مي­دانند چه في الحقيقه در اوائل، اعمالي از بعضي از اين طائفه ظاهر، كه فرائص ايمان مرتعد، در اموال مردم بدون اذن تصرّف و غارت، و سفك دماء را اعمال صالحه مي­شمردند».[6] گرچه از نامة رسمي «ميرزا سعيد خان» وزير خارجة وقت به «ميرزا حسن خان» سفير ايران در دربار عثماني معلوم مي­شود كه خود حسينعلي در اين فجايع دست داشته[7] و اين اعمال را براي يكي از دو منظور انجام مي­داده است؛ يا براي ارعاب مسلمين و يا براي اين كه حكومت وقت را مجبور كند آنها را به جايي ديگر ببرند كه راحتتر بتواند انجام وظيفه كنند. گرچه از نوشتة عبدالبهاء بر مي­آيد كه قصد ارعاب را داشته است: «زلزله در اركان عراق انداخت و اهل نفاق را هميشه خائف و هراسان داشت، سطوتش چنان در عروق و اعصاب نفوذ كه كسي در كربلا و نجف در نيمة شب جرئت مذمّت نمي­نمود»­.[8]

امّا مسأله كم­كم براي بابيان روشن شد كه حسينعلي قصد دارد صبح ازل را كنار بگذارد. لذا بعضي از كبار بابيان سعي كردند كه اين موضوع را به صبح ازل بفهمانند و او نيز بعد از فهميدن عصباني شد و حسينعلي ناچار شد فرار كند(!). حسينعلي به كوه­هاي سليمانيه در نزديكيهاي موصل نزد دراويش نقشبنديّه و قادريّه رفت و دو سال تمام در آن ديار به نام «درويش محمّد» به سر برد و در اين دو سال به مطالعات عرفاني و كيمياگري پرداخت[9] و پس از دو سال از خانقاه دراويش اخراج شد.[10] اينجا بود كه حسينعلي ناچار شد نامه­هاي ترحّم­انگيزي به برادر نوشته و تقاضاي بخشش كند. طبق اقرار خود حسينعلي بهاء، پس از اين نامه­ها با اجازة «ازل» به مقام اوّل بازگشت. امّا اين موضوع وقاهت بار را با يك سري كلمات لطيف بهاء الله در ايقان خود (كه معتقد است همه­اش وحي الهي است) در آميخته كه موضوع مشتبه شود: «تا آن كه از مصدر امر حكم رجوع صادر شد. لابداً تسليم نمودم و راجع شدم».[11] تا به حال هيچ بهايي از خود سؤال كرده است كه اين حكم از كجا صادر شد؟ بله، از جانب صبح ازل برادر بهاء الله! جالبت اينجاست كه خود بهاء الله هم زماني كه اين جمله را در ايقان گفته فكر نمي­كرده يك روزي همة اينها بر عليه خودش استفاده شود.

پس از بازگشت، بهاء الله تصميم گرفت فرقه­اي ايجاد كند و آنچه سيّد باب در تشكيل اين حزب منظور داشت شخصاً عهده­دار شود. لذا نخستين كاري كه انجام داد اين بود كه تمام اسناد و مدارك و آثار باب كه در اختيار بابيان بود جمع­آوري كرد تا سندي بر ضدّ او نباشد.[12] سپس با مراجعه به آثار باب سعي كرد آيه نويسي كند و در صدد صدور لوح باشد. امّا چون تسلّط كافي به عربي نداشت مجبور شد زياد تمرين كند و چون خيلي از اين نوشته­ها سست و بي­پايه بود همه را به آب دجله ريخت: «صدها هزار بيت از آيات كه از اسماء مشيّت رب البيّنات نازل و اغلب به خطّ مبارك تحرير يافته بود حسب الامر در شطّ زوراء ريخته شده محو گرديد».[13] جاي سؤال اين است كه اگر آيه­ها بر او نازل شده چرا بايد در آب ريخته شود و محو گردد؟ عجب! آيات رب البيّنات نازل شد كه بعد بر حسب الامر به رودخانه ريخته شود؟ پس چرا خداوند آن را نازل كرد؟ حتماً خداي بهاييان نمي­دانسته است كه قرار است امري اتفاق بيفتد كه آيات را بگذارد بعداً نازل كند؟! جالب اينجاست كه اين كار وقاهت آور را به گونه اي با الفاظ عربي براي يك سري انسانهاي ساده در آن زمان جلوه داده كه آدمي مي-پندارد عجب آينده نگري داشته است اين پيامبر!

نهايتاً خود را آمادة داعية خود كرد و اين در زماني بود كه در اثر رفتار زشت آنها حكومت عثماني در سال 1280 هجري قمري آنان را از عراق به اسلامبول تبعيد نمود و در همين زمان و در ماه دوّم بهار سال 1208 قمري در باغ نجيب پاشاي بغداد اظهار «من يظهره اللّهي« نمود چرا كه سيّد باب در نوشته­هايش بشارت به «من يظهره الله» يا «كسي كه خداوند او را ظاهر خواهد كرد» داده بود.[14] البتّه حسينعلي تنها كسي نبود كه ادّعاي «من يظهره اللّهي« نمود و در حدود 25 تن ديگر بودند كه حتّي برخي آنان قبل از حسينعلي بوده­اند.[15] سؤال اينجاست كه در حالي كه اشخاص ديگر هم اين ادّعا را كرده بودند دليل حقانيّت حسينعلي چه بوده است؟ اصلاً مگر سيّد باب تعادل روحي داشته و ادّعاي ثابتي داشته كه حال براي خود جانشين تعيين كند يا بشارت به ظهور كسي دهد؟ آيا اين سيّد باب نبود كه از همة ادّعاهاي خود توبه كرد؟ آيا مگر جانشين سيّد باب صبح ازل نبوده است، پس چگونه مي­شود كه جانشيني به حسينعلي بهاء نرسيده امّا در عوض ادّعايي جديد مي­كند؟ آيا خود سيّد باب نمي­دانسته چه كسي را جانشين خود كند؟ و آيا آن ظهور قرار نبوده در حدود حدّاقل 1511 سال بعد صورت گيرد؟‌

لذا در همين زمان بود كه اختلافات بالا گرفت و فرقه­هاي زيادي به وجود آمد؛ طرفداران صبح ازل، «ازلي» شدند، طرفداران بهاء، «بهايي» شدند، طرفداران زرّين تاج مرحوم، «قره العيني» شدند، عدّه­اي تنها بيان را قبول كرده و «بياني» شدند و عدّه­اي هم تابع وجدان دروني و شهود وجداني شدند و «عياني» نام گرفتند.

موفق باشيد.



[1] حضرت بهاءالله، محمّد علي فيض: 40

[2] قرن بديع، جلد 1: 316

[3] تنبيه النّائمين: 5

[4] قرن بديع؛ جلد 1: 329؛ مائدة آسماني، جلد 8: 177؛ قرن بديع، جلد 2: 122

[5] قرن بديع، جلد 2: 123

[6] مائدة آسماني، جزء 7: 130

[7] در مقابل صفحة 148 بهاءالله

[8] مكاتيب، جلد 2: 177

[9] قرن بديع، جلد 2: 122

[10] رحيق مختوم: 341

[11] ايقان: 195

[12] لوح ابن الذئب، نوشتة بهاء: 123، چاپ مصر

[13] قرن بديع، جلد 2: 146

[14] بيان فارسي: 61، 71 و 100. سيّد باب بشارت به ظهور كسي داده بود كه حدود 1511 سال (به عدد كلمة غياث يا اغيث) و يا حدود 2001 سال (يه عدد كلمة مستغيث) مي­آيد

[15] بهاءالله: 103. «سيّد بصير هندي»، « ميرزا اسد الله خوئي »، «سيّد علا ميرزا حسين» و ...

ماجراي «بدشت» و شبهه ها

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

در جمادي الاوّل سال 1264، ميرزا آقاسي امر نمود سيّد باب را از ماكو به چهريق[1] منتقل ساختند تا كمتر در دسترس مريدان باشد. اين كار خشم باب و بابيان را برانگيخت و حوادثي در پي داشت كه نخستين آنها ماجراي «بدشت»[2] بود كه در رأس آن، حسينعلي، قره العين و ميرزا علي بارفروشي بودند.

بابيان در آنجا جمع شدند تا براي رهايي سيّد باب از زندان چاره­اي بجويند و نيز براي اين كه باب را بشناسند و تكليفشان را بدانند در آنجا جمع شدند.[3] امّا طرحي ديگر نيز در شرف انجام بود كه آن نسخ اسلام بود (!) در حالي كه سيّد باب هنوز به آيين اسلام و قائم زمان پايبند بود.

در اين راستا، عدّه­اي از بابيان در جمادي الثّاني سال 1264 به بدشت آمدند. ميرزا محمّد علي نيز از خراسان آمد. طاهره و حسينعلي و ميرزا محمّد علي هر شب با هم خلوت مي­كردند[4] و حاصل كار را به صورت آثار باب براي بابيان مي­خواندند. در اينجا بود كه به يكديگر لقب دادند؛ «طاهره» را به زرّين تاج، «قدوس» را ميرزا محمّد علي و «بهاءالله» را به حسينعلي.[5] اين مجمع 22 روز طول كشيد و 80 نفر موجود همه ميهمان بهاءالله بودند و نماز جماعت برپا مي­شد. بالاخره در آخرين مرحله تصميم بر نسخ اسلام گرفته شد.[6] امّا اين عمل، عمل سختي بود. زيرا كساني كه در آنجا جمع شده بودند به اين عنوان آمده بودند كه علي محمّد، باب امام دوازدهم است و براي بسط عدالت و به اجرا گذاردن آيين اسلام مي­آيد و اگر نسخ را بفهمند تشنّجي سخت به وجود خواهد آمد. براي همين منظور، «حسينعلي» خود را به بيماري زد، قدّوس براي عيادت او آمد. ظاهراً بين قدوس و طاهره شكر آب شده بود. طاهره نيز به عيادت آمد در حالي كه چادر از سر برگرفته و جمال دل آراي خود را آشكارا و هويدا ساخت و اعلام ظهور كلّي نمود.[7] بساط نماز و عبادت برچيده شد، بابيان متوحّش شدند. قدّوس عصباني شده و شمشير را برگرفت كه كار طاهره را بسازد امّا بهاءالله نگذاشت و اصلاح ذات البين نمود. با اين كه اين ظهور با اين شيوه پياده شد، امّا در بابيان واكنشي ايجاد كرد به طوري كه عدّه­اي از بابيّت برگشتند[8] و بشروئي گفت: «اگر در بدشت بودم اصحاب آنجا را با شمشير كيفر مي­كردم».[9]

پس از آن، زمامداران كه صلاح ماندن نمي­ديدند به طرف مازندران حركت كردند و جالب اين كه قدّوس و طاهره هم كجاوه شدند. اين عمل باعث شد كه مسلمين خشمناك شده و آنها را در محلّي به نام »نيالا» سخت تنبيه كنند. البتّه مورّخان بهايي خود به آنچه اتّفاق افتاد بهتر اشاره كرده­اند: «وقتي نسخ اسلام اعلام شد و طاهره آنچنان آشكار شد، افراد خيال كردند همه چيز مباح شده لذا كارهايي و فسادهايي از دستشان سر زد كه خداوند آنها را در قرية «نيالا» مجازات نمود».[10]

همينكه خبر نسخ اسلام به باب رسيد او هم اعلام ظهور جديدي نمود و آن ادّعاي قائميّت و نبوّت بود: «چيزي از اين مقدّمه (بدشت) نگذشت كه حضرت باب با اظهار قائميّت و اثبات استقلال و اصالت مبارك، قيام پيروان خود را در احتفال بدشت تأييد و نظرات و معتقدات آنها را نسبت به شريعت الهيّه تقويت و تصويب فرمودند».[11]

بايد از اينان سؤال كرد كه ايشان چه پيرواني بودند كه مولاي آنها (سيّد باب) خود را باب امام دوازدهم معرّفي مي­كند و پيروان، او را خود امام زمان و قائم موعود؟ و بعد هم اينكه اين چه باب امام زماني است كه بعد از اينكه پيروان اعلام مي­كنند تو قائم موعودي عقيده­اش عوض مي­شود و به رنگ گفتة‌پيروانش در مي­آيد؟‌

چگونه است كه پيروان و امّت در ابتدا تصميم مي­گيرند و اعلام استقلال و نسخ مي­كنند و نقطة اولي (سيّد باب) بعداً تصويب مي­فرمايند؟ مگر نه اين كه اگر آيين جديدي بيايد صاحب آيين بايد ابتدا احكام و دستورات را با گرفتن وحي اعلام كند و طرفداران تبعيّت كنند؟ چگونه اينجا برعكس شده است؟ در ضمن، پس ادّعاهاي سيّد باب در خصوص اين كه حضرت محمّد صلّ الله عليه و آله و سلّم آخرين پيامبران است و خود را مخلص حضرت حجه بن الحسن عجّله الله فرجه مي­دانست پس چه مي­شود؟

اين ادّعاي جديد باب كه متناقض با گفته­هاي پيشينش بود كنشي ديگر ايجاد كرد كه واكنش آن اين بود كه «براي تحقيق بيشتر از عقائد باب، او را از چهرق به تبريز احضار كردند، اين جريان در ماه شعبان سال 1264 اتّفاق افتاد، روزهاي اوّل در تبريز به شيخ علي ترشيزي براي اوّلين بار اظهار قائميّت كرد».[12] عدّه­اي از علماي شيخي در جلسة وليعهد حضور داشتند  و از سيّد باب پرسشهايي نمودند. او تا به امروز ادّعاي بابيّت امام دوازدهم را داشت امّا اكنون ادّعاي نبوّت مي­كرد. لذا از او معجزه خواستند و او گفت: آيه­اي را از براي عصاي خود نازل مي­كنم و چنين نازل كرد: «بسم الله الرحمن الرحيم سبحان الله القدّوس السّبوح الّذي خلق السّموات و الأرض كما خلق هذه العصا آيه من آياته». «امير ارصلان خان» گفت: «از اين قبيل معجزات من هم مي­توانم داشته باشم: الحمدلله الّذي خلق العصا كما خلق الصّباح و الأسماء». بعد از آن شيخ الاسلام را احضار كردند و باب را چون مضبوط زده، توبه و اظهار انابه كرد[13] كه در جريان توبة باب نيز به آن اشاره شد.

بعد از كشته شدن سيّد باب بنا به دستور اميركبير[14] در 28 شعبان 1266، «قنسول روس در تبريز» در مراسم تيرباران حضور يافته و فردا نقّاشي چيره­دست را برده تا از نعش عسكبرداري كند[15] و مخفي كنندة جسد، احمد ميلاني بابي، از تحت الحمايگان دولت روس بوده است.[16]

به راستي چرا دولت روس اين همه حامي كسي بوده كه داراي ثبات روحي نبوده و اين همه ادّعاهاي ضدّ و نقيض داشته است؟ رابطة باب با دولت روس چه بوده است؟

موفق باشيد.



[1] نزديكي شهر شاپور آذربايجان

[2] شهري مصفّا در كنار شهر شاهرود فعلي در استان خراسان

[3] قرن بديع، جلد 1:‌170

[4] تذكره الوفاء: 307

[5] تلخيص تاريخ نبيل: ‌295

[6] تذكره الوفا: 307

[7] تلخيص تاريخ نبيل:‌297

[8] ظهورالحق: 58

[9] ظهورالحق: 110

[10] مطالع الانوار فارسي

[11] قرن بديع، جلد 1: 178

[12] تلخيص تاريخ نبيل: 317

[13] كشف الغطاء: 201

[14] قرن بديع: 256

[15] قرن بديع، جلد 1: 257؛ ظهور الحق: 25

[16] كواكب، جلد 1: 249

شناخت قره العين

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

شناخت قره العين به آن جهت اهميّت دارد كه پا به پاي حسينعلي بهاء در جرياناتي كه ذكر مي­گردد پيش مي­رود و حسينعلي بهاء بر له او اقداماتي انجام داده است. امّا براي اين كه بدانيم او كيست بايد از شيخ احمد احسائي شروع كنيم.

شيخ احسائي در سفري كه به ايران آمد به تعدادي از شهرهاي ايران رفت  و سرانجام به عراق رفت و از آنجا به مدينه و در همانجا درگذشت. او در طيّ مسافرتش با »ملّا محمّد تقي قزويني» معروف به «شهيد ثالث» برخورد داشته و بحثي ميانشان صورت گرفت. در اين بحث مشخّص شد كه عقايد شيخ احمد با اسلام سازگار نيست ملّا محمّد او را تكفير كرد تا مسلمانان فريب عقايدش را نخورند و بعدها علماي شيعه، «سيّد كاظم رشتي» را نيز تكفير كردند و عقايد شيخيّه افراطي شناخته شد. پس از مرگ سيّد رشتي نيز، شاگردانش از جمله باب، گرفتار ممانعت شهيد ثالث شدند. شهيد ثالث دو برادر ديگر داشت به نامهاي «ملّا صالح قزويني» كه راجع به شيخيّه ساكت بود و «ملّا محمّد علي برقاني» كه از شيخيها دفاع مي­كرد. ملّا صالح دختري ماهر و و پري­چهره به نام «زرّين تاج» داشت كه بعدها به «قره العين» و «طاهره» مشهور شد.[1] او در خانة پدري از علوم و فنون آموخته بود. زرّين تاج به ازدواج پسر عمويش (شهيد ثالث) درآمد ولي در اثر تبليغات «ميرزا جواد ولياني» و عمويش «ملّا محمّد علي» در مسلك مريدان شيخ و سيّد درآمد، لذا شوهر و فرزندانش را رها نمود و به عتبات رفت تا در درس سيّد كاظم رشتي شركت كند و تا زماني كه سيّد كاظم درگذشت در آنجا بود و پس از درگذشت او با مدد همسر سيّد، مجلسي آراست و در آن پيرامون عقائد شيخيّه و آرا ويژة خود سخن راند و در مجلس درس روبند از رخساره بر مي­گرفته[2] و با چهره­اي سيمين و لبخدني نمكين به تدريس مي­پرداخت و مطالب دشوار را با قصائد دلربا مي­آميخت. لذا برخي از شيخيان به او سر سپردند مانند «سيّد محمّد گلپايگاني» كه جواني رعنا بود و زرّين تاج او را لقب «فتي المليح»[3] داد. ميرزا صالح شيرازي نيز يكي از اين مريدان سينه چاك بود كه ايشان را «قرتيه» ­خواندند. ‍

زرّين تاج با شنيدن صداي بابيّت ميرزا محمّد علي به او گرويد و پس از چند سال به ايران بازگشته و به قزوين رفت. در آن زمان نيز شهيد ثالث و پسرش سخت با شيخيگري مخالفت مي­كردند. طاهره به محض ورود به قزوين دستور داد همة بابيان به جز چند نفر از قزوين خارج شوند و اعلام كرد كه فتنه و آشوبي در پيش است.[4] دو هفته پس از اين دستور، در سپيده دمي كه ملّا محمّد تقي در مسجد مشغول نماز بود، ميرزا صالح با همكاري پنهاني ديگران به بالين وي آمد و هنگامي كه ملّا محمّد تقي سر از سجده برداشت با ضرب نيزه و خنجر او را كشت و گريخت.[5]

سؤال اوّل اينجاست كه چرا ايشان مرتكب قتل شدند؟ آيا كشتن يك انسان آن هم به دليل مخالفتش با يك مذهب جايز است؟

قاتل و همدستانش و محرّكين دستگير شدند و با اين كه صاحب دم، قاتل را بخشيد ولي حكومت به لحاظ افكار عمومي آنها را روانة تهران نمود و قرّه العين را در قزوين تحت نظر قرار داد. حسينعلي دست به كار شد و با آشناياني كه در رده­هاي بالا داشت و با انعامهايي كه به زندانيان داد وسائل گريز آنها را فراهم ساخت. ميرزا صالح را كه فراري دادند كلانتر تهران متوجّه شد و حسينعلي را نيز به جرم شراكت در قتل به زندان انداخت[6] امّا آشنايان او همچون آقا خان نوري و برادرش جعفر قلي خان وساطت كرده و آزادش ساختند.[7]

دخالت بابيان و به ويژه اين حضرات درشهادت شهيد ثالث آنچنان آشكار و هويداست كه مورّخان بهايي نتوانستند منكر شوند.[8] پس از آن، حسينعلي براي فرار قره العين از قزوين اقدام كرد و او نيز پس از فرار از قزوين مستقيم به تهران آمد، وارد خانة حسينعلي شد[9] و از اينجا بين آنها ارادتي تام حاصل شد.[10] بهاييان بايد به داستان اين قتل و اين كمك حسينعلي به قاتل، توضيحات قانع كننده­اي ارائه كنند كه البتّه تنها با انكار متون خودشان امكانپذير است يا آفرينش متني جديد كه اين مطالب در آنها حذف شده باشد.

مسئول قتل شيخ ثالث كيست؟ آيا هويدا نيست كه قره العين مسئول و مسبّب اصلي اين عمل بوده است؟ و اگر چنين باشد (كه هست) بهاييان لطف كنند اين موضوع را توضيح بدهند. و اگر او قاتل است پس چرا پيامبر بهاييان به او كمك ميكند كه از زندان آزاد شود؟ آيا كمك حسينعلي بهاء به يك قاتل پذيرفته است؟‌

در اين زمان نيز علي محمّد باب در زندان در ماكو به سر مي­برد و خود را بنده و مطيع فرمان حضرت حجّت مي­خوانده، اگر چه روز به روز براي خود مقاماتي عاليتر و درجات رفيعتري اختيار مي­نمود: «حيث اشار الحجه «ع» في دعائه في شهر رجب الموجب و بمقامك التي ...».[11] «خدا را شاهد مي­گيرم به اين كه وحدانيّت او و نبوّت حبيب او و ولايت خلفاي رسول او ظاهر نمي­شود مگر به مرآت چهارم (يعني ركن رابع) كه پرتوي از سه مرآت قبلي است و خدا مرا از طينتي پاك آفريد و به اين مقام رسانيد ... و من تو را به اين مطلب آشنا مي­كنم براي اين كه از فرمان مولاي بزرگوارت حضرت بقيه الله سر پيچي نكرده باشم ... به جان خودم اگر اطاعت فرمان حجه الله كه روح من و ديگر موجودات فدايش باد واجب نبود، هر آينه تو را به اين گفتار آگاه نمي­ساختم ... بنا بر روايات، نوري كه در عصر موسي بر كوه تابيد، نور يكي از شيعيان علي بود و به خدا سوگند آن نور، نور من بود».[12] عجب ...!!!

موفق باشيد.



[1] قرن بديع يكم: 325؛ قرن بديع 2: 37، چاپ اوّل و دوّم

[2] كشف الغطاء: 96؛ كواكب، جلد 1: 110؛ تذكرة شعراي بهايي، جلد 3: 75

[3] مطالع الانوار فارسي: 265          

[4] كشف الغطاء: 106؛ ظهور الحق: 324؛ كواكب، جلد 1: 120

[5] تاريخ نبيل: 269

[6] تذكره الوفاء: 303؛ تاريخ نبيل: 271

[7] بهاءالله: 31؛ تلخيص تاريخ نبيل: 272؛ تذكرة شعراي بهايي، جلد 3: 91

[8] علاوه بر مطلب گفته شده از منابع بهايي در اين خصوص، فاضل مازندراني نيز در صفحة 389 تاريخش ضمن بيان اماكن قزوين مي­نويسد: «و مسجد حاجي كه در آنجا به دست بابيّه كشته شد».

[9] مطالع الانوار فارسي: 282؛ تذكره الوفاء: 305

[10] كواكب، جلد 1: 125

[11] ظهور الحق: 13. در اين كتاب، در بخشي از رساله­اي از سيّد باب (در صفحة 14) كه سيّد در ماكو در تاريخ جمادي الاولي سال 1263 نوشته، اين فراز كه ذكر شد آمده است.

[12] رحيق مختوم، جلد 1: 581؛ مطالع الانوار عربي: 199 (پاورقي)

رابطه باب با حاكم اصفهان

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

سيّد باب پس از توبة خود در شيراز تحت مراقبت حكومت قرار گرفت و از ملاقاتهاي عمومي ممنوع شد و پنهاني پيروانش را تبليغ مي­كرد.[1] در سال 1262 بيماري سختي شيراز را فرا گرفت. باب توسّط برخي هوادارانش از شيراز گريخت. باب در نمية دوّم سال 1263 ترسان و گريزان عازم اصفهان شد.[2] در بين راه نامه­اي به حاكم اصفهان «منوچهر خان معتمد الدّوله» از مردم گرجستان روس و عناصر متنفّذ دربار قاجار نوشت تا خانه­اي برايش مهيّا كند. منوچهر خان با ديدن نامه به امام جمعة شهر دستور داد تا منزلش را براي سكونت و پذيرايي باب آماده كند و برادرش را تا بيرون دروازه به پيشواز بفرستد.[3] «حاكم اصفهان شخصي نامسلمان و ارمني نسب بوده و سوابقي هم با سيّد باب نداشته است».[4]

سؤال اوّل اينجا است كه رابطة باب با حاكم اصفهان چه بوده؟ چرا شخصي را كه تا به حال نديده و آن شخص مطرود 8 حكومت و تحت مراقبت بوده آن هم بر خلاف دستور دولت، اين همه احترام كند؟ حاكم اصفهان از چه كسي چنين دستوري گرفته است؟ كه البتّه براي كساني كه با تاريخ سياسي ايران آشنايي داشته­ باشند واضح است كه «منچهر خان گرجي« بنابر وحدت آب و خاك و عقيده و آداب به كشور «روسية تزاري» تعلّق داشته است و احتمال مي­رود كه از «دولت بهيّه» سفارشي در مورد سيّد باب به حاكم اصفهان رسيده باشد كه در آينده روشن مي­گردد.[5]

سيّد باب به خانة امام جمعه مي­رود و شبي به درخواست او تفسيري بر سورة والعصر مي­نويسد و به گوش حاكم نيز مي­رسد و از آن استقبال مي­كند. بعد از آن، در مجلسي كه تني از چند از علماء بودند منوچهر خان از ايشان تمنّا كرد تا برايش نبوّت حضرت رسول صلّ الله عليه و آله و سلّم را اثبات كند و چون علماء از پاسخ فروماندند (!؟) سيّد باب رساله­اي در اين باره نوشت به نام «نبوّت خاصّه». معتمدالدّوله تحت تأثير واقع شد و به ديانت اسلام گرويد[6] و با صداي بلند اعتراف نمود كه تا به آن زمان به دين اسلام ايمان قلبي نداشته است.[7]

سؤال اينجاست كه حاكم اصفهان كه چنين اعترافي مي­كند، اگر راست گفته باشد (يعني با حرفهاي باب به دين اسلام گرويده باشد) كه منافقانه وارد دستگاه حكومت ايران شده بوده است تا به نفع دولت تزار روسيه كاري صورت دهد چرا كه در آن زمان، در ايران، غير مسلمان را والي مسلمان نمي­كردند و اگر دروغ گفته باشد مفهومش اين است كه مي­خواسته سيّد باب را به بازي بگيرد و او را بزرگ جلوه دهد و اين نمي­تواند بدون دليل باشد؛ زيرا بزرگ ساختن سيّد باب مي­بايست در نقطه­اي به نفع حاكم يا اولياي او باشد و گرنه عمل و سخن بي معني است ولي از رفتار بعد سيّد باب و حاكم مشخّص مي­گردد كه اين عمل طيّ نقشة حساب شده­اي صورت گرفته است.

به دنبال اين جريان، منوچهرخان علناً به تبليغ و ترويج و حمايت خود از سيّد باب پرداخت و چون اين عمل به مردم اصفهان گران آمد، به محمّدشاه شكايت كردند و او دستور داد سيّد باب را به تهران منتقل كنند. منوچهرخان نيز براي اغفال مردم، سيّد را با گروهي به طرف پايتخت فرستاد امّا شبانه او را به در خفا به عمارت خود برگردانيد.[8]

سؤال بعد اينجا است كه چرا اين همه حمايت از سيّد باب؟ مگر او چه كرده است؟‌ چرا حاكم اصفهان از فرمان حكومت مركزي سرپيچي كرده است؟ به پشتوانة چه مقامي؟‌

سيّد باب به عمارت منوچهرخان مي­رود و در آنجا براي اين كه به ايشان بد نگذرد، دوشيزة‌ زيبايي به ازدواج او در مي­آيد.[9] هر شبي نيز عدّه­اي به عمارت مي­آمدند و گفتارش را مي­شنيدند و به بابيّت تبليغ مي­شدند.[10] منوچهرخان نيز به او پيشنهادهاي گوناگون مي­كرده است؛ زماني وعده مي­داده كه ميرزا آقاسي را از صدرات براندازد و محمّدشاه را به پيروي از آينن او وا دارد و خواهر شاه را هم برايش خواستگاري كند و هزينة عروسي را هم خود متحمّل شود؛ شاهان جهان را مطيع او گرداند و علماء و روحانيون ديني را از روي زمين بردارد[11] و اگرشاه نپذيرد به روز متوسّل مي­شود و تا دو سال مي­تواند با دولت قاجار بجنگد.[12]

سؤال اينجاست اين همه وعده وعيد براي چه بوده است؟ اگر راست بوده به پشتيباني چه كسي؟ و اگر دروغ بوده چرا؟ شايد مي­خواسته سيّد باب در ادّعاي خود سست نشود و ديگر مثل مسجد شيراز دسته گُل به آب ندهد و فوراً برنگردد. سؤال ديگر اينكه وقتي سيّد باب ادّعايي غير از نيابت از حضرت ولي عصر عجّله الله فرجه نداشته است (كه آن هم از علماي شيعه به دست او رسيده بود)، پس چرا علماي شيعه بايد از روي زمين برداشته مي­شدند؟ قشون­كشي براي چه؟ عروسي با خواهر شاه چرا؟ مگر همان دختر زيبا روي در اصفهان براي سيّد باب كافي نبود؟ اينها سؤالاتي است كه همواره بي­جواب مانده است.

موفق باشيد.



[1] كواكب، جلد 1: 52

[2] كواكب، جلد 1: 64

[3] تلخيص تاريخ نبيل: 190

[4] قرن بديع، جلد 1: 110

[5] تعاريفي كه رؤساي بهايي از دولت تزار روسي كرده­اند و القابي كه به آن داده­اند نيز اشاره­اي به اين معني دارد.

[6] قرن بديع، جلد 1: 110

[7] همان: 193

[8] مطالع الانوار فارسي: 200

[9] پاورقي صفحة 104 كتاب بهاءالله نوشتة محمّد علي فيض كه توسّط مؤسسة مطوعات امري منتشر شده؛ ظهور الحق، بخش 3: 105. همسر اوّل باب البتّه در شيراز بوده و اين دوّمين همسر او بوده است.

[10] كواكب، جلد 1: 57

[11] مطالع الانوار فارسي: 201؛ مطالع الانوار عربي: 267

[12] ظهورالحق: 93


توبه باب

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

مسلّماً يكي از اصولي كه براي هر فرستاده و منتخب از جانب پروردگار ضروري است متّكي بودن به امداد خداوند و دستگيري خدواند از ايشان مي­باشد. لذا هيچ گاه هيچ پيغمبري امر خود را آشكار نكرد مگر آن كه از طرف خداوند ياري شد. و الاّ اگر قرار باشد كه خداوند بندة خود را موظّف به امري علني و آشكار كند و از او پشتيباني نكند در حقيقت مرتكب كاري نامعقول شده است كه از خداوندي به اين حكمت و بزرگي و قدرت چنين چيزي بعيد است. لذا در طول تاريخ بوده­اند پيامبراني كه امر خود را هيچ گاه علني نكردند و فقط پيامبراني مخصوص براي جمعيّتي خاص بودند امّا عدّه­اي كه موظّف به آشكار كردن امر خود بودند هميشه از حمايتهاي پروردگارشان برخوردار بوده­اند و الاّ در مقابل مخالفت انسانهاي دنياپرست دوام نمي­آوردند. مانند قوم بني­اسرائيل كه خداوند پيامبر ايشان را در رهايي بخشيدن آنان از ظلم فرعون زمان به شكافته شدن دريا و از اين قبيل ياري كرد. تاريخ نمونه­هاي بسيار در خود دارد كه با مراجعه به آن مي­توان به موارد مشابه بيشتري دسترسي پيدا كرد. امّا آن چه منطقي و عقلانه است اين است كه هر كسي كه ادّعاي پيامبري يا حجّت خداوند در روي زمين را مي­كند و آن را علني مي­سازد مسلّماً بايد از امدادهاي غيبي خداوند برخوردار باشد. در غير اين صورت، اگر يك انسان بگويد من فرستادة خداوند هستم و با يك زيرِ گوشي خوردن ادّعاي خود را پس بگيرد جز ترس و پشتوانة خدايي نداشتن، از حركت او هيچ نتيجة ديگري نمي­توان گرفت. ممكن است اشكال شود كه آن شخص در آن لحظه تقيّه كرده و آن موضوع را پنهان ساخته است امّا اگر بنا به پنهان شدن بود چرا از اوّل آشكار شد كه با يك سيلي دوباره نهان شود!

در مورد جناب باب، قبل از اين كه به سراغ سندهاي تاريخي بهايي براي توبة باب در انظار عمومي برويم، بايد خاطر نشان كنيم كه هيچ بهايي نمي­تواند اشكال كند كه آقاي باب در لحظة سيلي خوردن تقيّه كرده است. چرا كه اوّلاً پس چرا آن را آشكار كرد كه حال بخواهد تقيّه كند، ثانياً ايشان خود را بابِ دقيقاً امام زمان شيعيان مي­دانسته و كسي نمي­تواند اشكال كند كه او شخص ديگري مدّ نظرش بوده كه در آينده مي­آيد چرا كه در حقيقت، او و استادانش شيخ احمد احسائي و سيّد كاظم رشتي ادّعاي ركن اربع داشته­اند و به روشني از نوشته­هاي ايشان پيداست كه منظور از ركن اربع چه بوده است (همانطور كه در قسمت قبل نقل كرديم). همچنين، كسي كه ادّعاي بابيّت امام زمان يا خود امام زمان مي­كند بايد با معيارهاي نقل شده از ائمّة معصومين شيعه نيز هم­خواني داشته باشد كه اين اشكال را در قسمت بعد وارد خواهيم كرد. چرا كه هر انساني با اين حساب مي­تواند ادّعاي امام زماني كه چه عرض كنم، بلكه پيغمبري و حتّي خدايي كند و بعد با اندكي تهديد از ادّعاي خود دست بردارد و هيچ اتّفاقي هم نمي­افتد. امّا حرف اين است كه آن را به حساب «از جانب خدوند» بودن آن شخص نبايد نوشت. لذا هـر كسي كه ادّعا مي­كند با خداوند ارتباطي دارد (اعم از امام و پيـغمبر) و بـعد با اندكـي تهديد از ادّعاي خود دست بر مي­دارد شخصي ترسو و درغگوست كه هيچ ارتباطي با خداوند ندارد.

طبق نقل كتابهاي خود بهاييان، علي محمّد باب در سال 1261 از حجاز به بوشهر بازگشت و به يكي از مريدانش به نام «ملّا صادق خراساني» نوشت كه بايد در اذان نماز جمعه اين جمله را بگويند: «اشهد انّ عليّاً قبل نبيل باب بقيّيه الله».[1] ملّا صادق اين عمل را انجام داد. اين بدعت آشوبي به پا كرد و مردم خواستار تنبيه او شدند. حاكم شيراز «نظام الدّوله حسين خان آجودان باشي» ملّا صادق را دستگير كرد. او گناه را به گردن سيّد باب انداخت و آثار او چون سورة الملك را ارائه داد. نظام الدّوله باب را از بوشهر احضار نمود و آن طور كه «نبيل زرندي» در تاريخ نبيل صفحات 137 تا 141 آورده، «نقطه اولي» (سيّد باب) را به شيراز آوردند و در مجلس با حضور امام جمعة شيراز مورد بازخواست قرار گرفت. در آغاز بين سيّد باب و نظام الدّوله گفتگوي تندي در گرفت به طوري كه نظام الدّوله دستور داد ا يك سيلي جاناه از او پذيرايي كنند ولي امام جمعه واسطه شد و بالاخره دربارة ادّعايش سؤال شد. پاسخ داد: «من نه وكيل قائم موعود هستم و نه واسطة بين امام غائب و مردم». امام جمعه گفت همين بس است. بعد از آن قرار شد سيّد باب روز جمعه به مسجد وكيل شيراز براي رفع هيجان عمومي اين اقرار را تكرار كند. باب، روز جمعه بر فراز منبر رفت و با اين گفتار ادّعاي خود را پس گرفت: «لعنت خدا بر كسي كه مرا وكيل امام غائب بداند، لعنت خدا بر كسي كه مرا باب امام بداند ... لعنت خدا بر كسي كه مرا منكر امامت اميرالمؤمنين عليه السّلام و سائر ائمّة اطهار بداند».

حتّي به فرض محال ايشان اگر تقيّه هم كرده باشد كه نكرده است[2]، دروغي بزرگ گفته و چگونه مي­شود به فردي دروغگو تمسّك جست؟‌ و چگونه مي­شود كه «قائم موعود شيعيان» و كسي كه دنيا در انتظار اوست كه بيايد و دنيا را از ظلم تهي كند تا اين حدّ ترسو بوده باشد؟! اگر تفسير سورة قرآن نوشتن نشانة خاصّي است و ادّعا كردن و زير آن زدن نشانة حقّي بالاتر، من هم با جمع كردن عدّه­اي به دور خودم، همين فردا صبح ادّعاي پيغمبري خواهم كرد!

باب بعد از ادّعاي قائميّت بعد از جريان بدشت نيز كه بعداً عنوان مي­شود از ادّعاي خود توبه مي­كند: «اشهد الله و من عنده كه اين بندة ضعيف را مطلق علمي نيست ... أستغفرالله ربّي و أتوب اليه من أن ينسب اليّ أمر ... و مدّعي نيابت خاصّة حضرت حجّت عليه السّلام را محض ادّعا مبطل است و اين بنده را چنين ادّعايي نبوده و نه ادّعاي ديگر».[3]



[1] اين دستور ضمن رسالة فضائل سبعه به وي داده شد. تلخيص تاريخ نبيل: 130

[2] رجوع شود به: كواكب الدريه، جلد 1: 35، رحيق مختوم: 22 (قسمتي از تفسير سورة يوسف كه «سوره الملك» نام دارد)، اسرار الآثار، جلد 2: 11، مقالة شخصي سيّاح

[3] كشف الغطاء: 204-201. در پاورقي صفحة 205 نيز مي­گويد كه «اصل اين دو مكتوب (توبه نامة باب) و بعضي مكاتب رسمي اخري را كه مندرج مي­گردد پس از خلع محمّد علي شاه كه مخازن دولتي به دست ملّت افتاد، يكي از محبّبين تاريخ عكس برداشته منتشر ساخت».