(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

داستان از اين قرار است كه در ابتداي قرن سيزدهم هجري قمري، در پي ادّعاهاي آشكار و نهانِ شخصي به نام «شيخ احمد احسايي»، مبني بر ارتباط با امام زمان عليه السّلام، فرقه­اي پديد آمده كه بعدها به نام خود او، «شيخيّه» ناميده شد. پس از شيخ احمد، جانشين او سيّد كاظم رشتي، به آن ادّعاي شيخ احمد آب و رنگ بيشتري داد و گروه شيخيّه هم عنوان جديدتري به خود گرفت و گروهي از شيعيان را به گرد خود درآورد. علّت اصلي رئي  آوردن مردم به اين فرقة جديد، نااميدي از شرايط ناهنجار جامعه در پي شكست ايران در جنگهاي بدفرجام ايران و روس بود. ياد كردن از امام زمان (كه عامل بسيار مؤثّري در ايجاد روحية اميد و آرزو در مردم بود) و بهره­گيري شيخ احمد و سيّد كاظم از اين حربه، موجب آن گشت تا عدّه­اي ساده لوح و زودباور، ادّعاهاي آن دو را مبني بر ارتباط با امام زمان عليه السّلام بپذيرند و به اين وسيله، بازار شيخي­گري گرم شد. هر چند شيخيّه خود را شيعه مي­دانستند و مي­دانند و به خاتميّت رسول اكرم صلّ الله عليه و آله و سلّم و قائميّت حضرت حجه بن الحسن العسكري عليه السّلام اعتقاد كامل و راسخ داشتند، امّا ندانسته و ناخواسته باعث پديد آمدن فرقه­اي به نام «بابيّه» شدند كه منشء فتنة بزرگي در ايران شد. «حسينعلي بهاء» نيز بعد از اينكه مي­بيند «باب» ادّعاي امام زماني كرده است، بعد از جريانات مفصّلي كه آن را ذكر خواهيم كرد، نسخ آيين اسلام را اعلام (!) و خود را پيامبر بعد معرّفي مي­كند. اين كليّت ماجراست. امّا از اين به بعد ما قدم به قدم با تاريخ آورده شده از كتب خود ايشان به نقد ايشان مي­نشينيم و منتظر پاسخهاي ايشان مي­باشيم.

سيد احمد احسايي خود را «ركن اربع» مي­دانسته (اركان: خداوند، پيامبر، امام زمان، باب امام زمان) يعني «باب امام زمان» و او در هنگام سفر خود به مدينه «سيد كاظم رشتي» را به عنوان جانشين خود معرّفي كرده و بعد از آن در همان مدينه درگذشته است. سيد كاظم رشتي نيز خود را بنا به جانشيني سيد احمد احسايي، ركن اربع مي­دانسته است. هيچ بابي و بهايي نمي­تواند به طور مستند ادّعا كند كه سيد كاظم پس از مرگ خود جانشيني به عنوان ركن رابع تعيين كرده باشد. لذا پس از مرگ او چهار نفر ادعّاي ركن رابع كردند كه از جملة آنها «حاج كريم خان كرماني»، «ميرزا شفيع تبريزي»، «ميرزا طاهر حكّاك اصفهاني» و نيز «ميرزا محمّد علي شيرازي (باب)» بودند.[1]

سؤال اين جاست كه در بين اين چهار نفر، كسي كه ادعّاي صحيح و حقّي داشته باشد بايد نشانه­اي داشته باشد تا دروغ ديگران ثابت شود. ميرزا محمّد علي شيرازي براي اثبات درستي مدّعاي خود تفسيري بر سورة مباركة يوسف نوشته[2] و آن را نشانة صدق گفتار خود و عجز ديگران مي­داند! اولّين سؤال بنده اين است كه آيا نشانة باب امام زمان بودن نوشتن تفسير سورة يوسف است؟ ‌هر طلبة عربي خوانده­اي قادر خواهد بود تفسيري بر سوره­هاي قرآن بنويسد. اصلاً نوشتن تفسير توسّط همان طلبه يا حتّي مرجع عاليقدر چه ارزشي دارد و مگر اينان چه كساني هستند كه تأويل كلام الهي را مي­دانند؟ ما در قبل اثبات كرديم كه تفسير قرآن تنها توسّط معصومين عليهم السّلام جايز است و تفسيري غير از تفسير ايشان به هيچ عنوان اعتباري ندارد و اين خيلي واضح است. بنابراين، حتّي اصل نوشتن تفسير خود زير سؤال بوده چه برسد كه آقاي باب اين موضوع را كار شگفت­انگيزي دانسته و دليل بر ادّعاي خود دانسته است! چگونه صدق گفتار او معلوم شده كه بعد از قبول آن، ادّعاي ارادت حسينعلي بهاء را به باب بپذيريم؟ چرا كه اين تفسير در نظر حسينعلي بهاء و بهاييان اعتبار زيادي دارد همان طور كه حسينعلي بهاء مي­گويد: «اوّل و اعظم و اكبر جميع كتب باب است».[3] چرا كه حسينعلي بهاء به گفته بهاييان، پيامبر خدا بوده و علم خدايي داشته است و نمي­تواند اشتباه كرده باشد. لذا، باب ادعّاي خود را چگونه ثابت كرده است؟ در ضمن اگر ركن رابع در بين شاگردان رشتي بوده چرا خود او اين معرّفي را انجام نداده است؟ مگر رشتي باب امام زمان نبوده است؟‌

مقام «شيخ احمد احسايي» در آيين بهايي كاملاً مشخص است و نيازي به پرس و جو از اصحاب بهايي نيست چرا كه ايشان خود به صحّت كتب پيام­آوران خود اقرار دارند و جاي بحثي نيست. مثلاً «حسينعلي بهاء» شيخ احمد را با لفظ «قدّس الله تربته» مورد خطاب قرار مي­دهد و مي­گويد: «قبل از ظهور جمال محمّدي آثار سماء ظاهره ظاهر شد.  و آثار باطنه که مردم را در ارض بشارت مي دادند به ظهور آن شمس هويّه چهار نفر بودند واحداً بعد واحد.  چنانچه روزبه که موسوم به سلمان شد به شرف خدمتشان مشرّف بود و زمان وفات هر يک مي رسيد روزبه را نزد ديگري مي فرستاد تا نوبت به چهارم رسيد و او در حين موت فرمود:  اي روزبه، بعد از تکفين و تدفين من برو به حجاز که شمس محمّدي اشراق مي­نمايد و بشارت باد تو را به لقاي آن حضرت.  تا رسيد به اين امر بديع منيع.  و اکثر از منجّمان خبر ظهور نجم را در سماء ظاهره داده‏اند.  و همچنين در ارض هم نورين نيّرين، احمد و کاظم، قدّس اللّه تربتهما».[4] از آن طرف كه حسينعلي بهاء خود علم خدايي داشته است (به گفتة خود بهاييان) و مي­بينيم كه او شيخ احمد را اينگونه تقدير مي­كند پس بايد لزوماً عقايد او را هم قبول داشته باشد و الّا اين تقدير در نظر بهاء در مورد كسي كه عقايد ضالّه دارد خيلي بي معني بوده است. اما عقايد شيخ احمد چه بود؟ از اين نقطه نظر كه او بعـداً توسط حسينعـلي بهاء مورد ستايـش قرار مي­گيرد و اساس عقايد بابيت و بهاييّت بر «آن» سوار است بايد ديد ايشان چه عـقيده­اي داشته­اند و اسـاسـاً چه شد كه پيام­آوران بهايي برخلاف عقايد ايشان قدم نهادند كه در بحث خاتميّت به آن خواهم پرداخت.

هيچ بهايي نمي­تواند منكر اين شود كه حسينعلي بهاء از مريدان باب نبوده است: «در جمادي الاولي سال 1264، ميرزا آقاسي امر نمود سيد باب را از ماكو به چهريق (نزديكي شهر شاپور آذربايجان) منتقل ساختند تا كمتر در دسترسي مريدان باشد. حسينعلي و قره­العين در تهران بودند. اما اين انتقال باب، خشم مريدان را در پي داشت. مريدان از جمله حسينعلي و قره­العين و ميرزا محمد علي (از خراسان) به بدشت آمدند با 80 نفر ديگر به منظور اعتراض و اين كه باب را بشناسند و تكليفشان را ادا كنند».[5] و تاريخ، سندهاي فراواني در ارادت حسينعلي به باب دارد.

در واقع، در اينجا اثبات شد كه باب اعتبار خود را از شيخ احمد احسايي گرفته است چرا كه خود را جانشين او معرّفي كرده است. حسينعلي بهاء هم اعتبار خود را از باب گرفته است چرا كه از مريدان سينه به چاك باب بوده است و بر اساس ادّعاي قائميّت باب است كه ادّعا مي­كند پيامبر جديد است. القاب و حرفهايي كه حسينعلي بهاء در آثار خود نسبت به باب زده است هم معيّد همين مطلب است.

موفق باشيد.



[1] كواكب الدريه، جلد 1: 35

[2] تفسير كامل آن به «قيوم الاسماء» معروف است.

[3] ايقان: 180

[4] ايقان (چاپ اول، نشر جديد): 43

[5] قرن بديع، جلد 1: 170