دليل تقرير

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

در حقيقت، دلاليل تقرير براي اثبات حقّانيّت دو پيشواي اين مسلك است. سيّد باب در «دلائل سبعه» و حسينعلي بهاء در «ايقان» جسته و گريخته به اين دليل اشاره كرده­اند و ابوالفضل گلپايگاني در «فرائد» فصلي از كتاب را به اين موضوع اختصاص داده است. در واقع، اين دلايل به عنوان راه شناخت انبياء الهي و مدّعيان نبوّت را بيان مي­كنند. اين دلايل چهار شرط هستند كه اگر در كسي باشد آن شخص «نبي» است و اگر نباشد آن شخص «نبي» نيست.

شرط اول: «ادّعا» است؛ يعني آن شخص بايد ادّعاي نبوّت كند و اعلام دارد كه من از طرف خداوند آمده­ام.

شرط دوم: «استقامت» است؛ يعني مدّعي بايد در ادّعاي خود پايداري كند و هجوم دشمنان و اذيّت و آزار آنان او را از مسير و ادّعاي خود منحرف نكنند.

شرط سوّم: «كتاب» است؛ يعني بايد داراي كتاب احكام و آداب باشد.

شرط چهارم: «نفوذ» است؛ يعني بعد از اعلام ادّعاي خود داراي پيرواني شود و احكام و آيينش تداوم يابند و نافذ گردند.

اين چهار شرط را براي شناسايي انبياء، دليل تقرير نامند و بهاييان مي­خواهند بگويند چون اين چهار شرط در باب و بهاء بوده است پس آنان پيامبرند چرا كه گلپايگاني مي­گويد: «به اندك تأمّل معلوم مي­شود كه اگر از اين دليل صرف­نظر شود ابداً تفريق بين الحق و الباطل ممكن نباشد»­.[1]

امّا ايراداتي كه به اين «دليل تقرير» است:

1-      آيا اين دليل عقلي است يا نقلي؟ چرا كه عبدالبهاء مي­گويد: ««ميزان سنجش» چه حس باشد، چه عقل و چه نقل، تامّ نيست و محتمل الخطا است».[2] لذا دليل تقرير بر اساس هركدام از اينها باشد محتمل الخطا است و نمي­توان به طور قاطع روي آنها حسابي باز كرد.

2-      همچنين بايد ببينيم اوّلاً اين دليل با انبياء گذشته كه نبوّتشان از نظر همه از جمله خود پيام­آوران بهايي مسلّم است تطبيق مي­كند يا خير؟ و ثانياً اين دليل با باب و بهاء منطبق هست يا نه؟

3-      در ضمن، شرط استقامت و نفوذ به درد كساني كه مي­خواهند در مرحلة اوّل به پيامبر ايمان بياورند نمي­خورد بلكه براي پس از مرگ او يا در پايان عمر او مي­خواهند ايمان بياورند مي­­خورد زيرا تا مدّتي طولاني از ادّعاي آن پيامبر نگذرد معلوم نمي­شود كه او استقامت دارد يا خير.

4-      اين دليل ابهام دارد چون حدود آن معلوم نيست. مشخّص نمي­كند چقدر استقامت كافي است؟ چقدر نفوذ كفايت مي­كند و كتاب چقدر مطلب داشته باشد. آيا اگر چند مناجات و چند حكم داشته باشد كتاب به آن تلقّي مي­شود؟

5-      اين دلايل فقط اين فايده را دارد كه در مورد انبياء گذشته مطالعه كنيم امّا براي امروز كافي نيست.

براي ردّ اين دليل تنها يك مثال نقض كافي است كه با خود عرايض حسينعلي بهاء نمي­خواند. مثلاً نوح 950 سال تبليغ كرد و تنها 80 نفر به او ايمان آوردند (هر 12 سال يك نفر) كه شرط نفوذ را ندارد؛ همچنين او داراي كتاب نبود. امّا حسينعلي بهاء مي­گويد: «از جملة انبياء نوح بود كه 950 نوحه نمود و عباد را به وادي ايمن روح دعوت فرمود و احدي او را اجابت ننمود و حضرت لوط كه فقط دو دخترش به او مؤمن بودند و همچنين حضرت يونس كه نفوذ نداشت و از شهر بيرونش كردند و به كام ماهي رفت».[3] و بالعكس، ما كساني را در تاريخ مي­شناسيم كه 4 شرط بالا را دارا بودند امّا پيامبر نبودند.[4] لذا دليل تقرير به تنهايي نمي­تواند ملاك شناسايي پيامبران واقعي و مدّعي نبوّت باشد. لذا كافي است دليل تقرير را با دليل اسلام براي شناسايي انبياء مقايسه كنيد تا مشخّص گردد كه عقل و حجّت چقدر در اين دو آيين فاصله دارد.

موفق باشيد. 



[1] فرائد: 76

[2] مفاوضات: 219                          

[3] ايقان: 5

[4] «غلام احمد قادياني» از اهالي پاكستان كه در همان اوّل ادّعاي باب مدّعي شد مسيح موعود و مهدي منتظر است و كتابهايي به نام «سرّ الخلافه»، «حمّامه البشري»، «المواهب و الفيوضات» و «براهين احمديّه» را نوشت و تا پايان عمر بر دعوي خويش باقي ماند و پيروان زيادي پيدا كرد كه به «قاديانه» يا «احمديّه» مشهورند. مركز آنان يكي از شهرهاي پاكستان است. دوّم، «ماني» كه در زمان «شاپور اوّل ساساني» ادّعاي نبوّت كرد و كتاب مصوّر به نام «ارژنگ» آورد. عقايد او متّخذ از مسيحيّت و زرتشتي بود، ضمناً رنگ اشتراكي نيز داشت. ا. در چين و در ايران و پاكستان پيرواني داشت كه تا چندين قرن وام پيدا كردند (كتاب «ماني»). سوّم، «جمشيد معاني» جواني از بهاييان خراسان و تحصيلكردة دبيرستان البرز تهران، مدّعي حضور جديد بعد از بهاء شد و الواح زيادي به زبان عربي و فارسي و اندونزيايي نگاشت و خود را «سماء الله» ناميد و در ميان بهاييان ايران، اندونزي و پاكستان پيرواني پيدا كرد و در برابر صدمات و آزار بهاييان استقامت نمود. 

حديث يوم در آيين بهايي

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

بهاييان براي نسخ اسلام و توجيه ظهور باب به حديثي از اهل تسنّن متمسّك مي­شوند كه به «حديث يوم» معروف است. جريان از اين قرار است كه مي­گويند شخصي به نام «عبدالوهّاب شعراني» از علماي اهل سنّت در كتاب خود نوشته است: «قبل از قيامت، علائمي به وقوع خواهد پيوست مانند خروج مهدي، دجّال، نزول عيسي، و ... اگر چه يك روز به آخر دنيا بيشتر باقي نمانده باشد اين علائم بوقوع خواهد پيوست».[1]  و از طرفي شخصي به نام شيخ «تقي الدّين ابو منصور» گفته است: «تمام اين وقايع در صد سال آخر از يك «يوم» رخ مي­دهد و آن «يوم» مأخوذ از كلام پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم است كه فرمود: «اگر امّت من صالح شد، يك روز باقي خواهد ماند و اگر فاسد شد، نصف روز» و اين «يوم» از ايّام پروردگار است كه فرموده: «يك روز در نزد پروردگارت مانند يك هزار سال است كه شما مي­شماريد»». اين حديث را ابوالفضل گلپايگاني ذكر كرده[2] و پس از نقل اين جريان گفته است: «اين حديث را مجلسي در مجلّد غيبت بحار ذكر نموده». و بعد نوشته است: «اين حديث هنگامي نازل شد كه آية «لكلّ أمّه اجل»[3] نازل شد و مردم پرسيدند: اجلِ اسلام چه موقع است؟ پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمود: «اگر صالح شد يك روز و اگر فاسد شد نصف روز، و يك روز در نزد پروردگارت مانند هزار سال است كه شما مي­شماريد»».

ابوالفضل گلپايگاني نتيجه مي­گيرد چون اسلام صالح شد هزار سال درنگ نمود كه اگر يك هزار سال بر وفات امام حسن عسكري عليه السّلام (سال 260 هجري قمري) بيفزاييم همان سال ظهور باب مي­شود. اين نظريه نيز با چندين سؤال اساسي روبروست كه بهاييان بايد به همة آنها جواب دهند.

1-      نقطه آغاز اين هزار سال را از كِي بايد حساب كرد؟‌ از بعثت پيامبر؟ از هجرت پيامبر؟ و يا از سال وفات پيامبر كه آيه «اليوم اكملت لكم دينكم»[4] نازل شد؟ از هر كدام از اينها حساب كنيم بيش از هزار سال مي­شود زيرا باب در جمادي الاول سال 1260 ادّعاي خود را آغاز كرد. بنابراين اگر از ابتداي بعثت حساب كنيم 1273 سال مي­شود (13+1260) و اگر از هجرت حساب كنيم 1260 مي­شود و اگر از رحلت رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم حساب كنيم 1250 سال مي­شود! اگر هم قرار است از سال وفات امام حسن عسكري عليه السّلام حساب كنيم سؤال اين است كه چرا از سال وفات ايشان؟ اگر به عنوان اين كه دورة امامت نيز در تكامل اسلام دخالت داشته بايد به حساب آوريم پس بايد بعد از حضرت مهدي عجّل الله فرجه حساب كنيم. حتّي اگر گفته شود خود باب امام دوازدهم است پس بايد مبدأ هزار سال، 1266 (سال كشته شدن باب) حساب شود و اگر خيلي اصرار ورزيده شود كه حتماً سال وفات امام حسن عسكري عليه السّلام بايد حساب شود به عنوان مبدأ باز هم ايراد مي­شود كه ايشان در هشتم ربيع الاول سال 260 شهيد شده­اند و باب پنجم جمادي الاولي 1260 ادّعاي خود را آغاز كرد كه باز هم 56 روز فاصله است با اين كه ساعتي نبايد تقدّم و تأخّر شود. علاوه بر اين، سيّد باب در اين سال ادّعاي مظهريّت نكرد و اسلام را نسخ نمود بلكه تا اواخر سال 1266 خود را پايبند به اسلام مي­دانست چنان كه در تفسير سورة يوسف (سوره الملك) به نقل «رحيق مختوم» صفحه 22 اين موضوع بيان شده آمده است.

2-      اگر بهاييّت بخواهد حرف ابوالفضل گلپايگاني را بپذيرد و يا به تعبير ديگر به حديث يوم استدلال كند بايد يا قائميّت ربّ اعلي (سيّد باب) را انكار كند و يا كتاب ايقان را زير پا بگذارد. چرا كه طبق نوشتة «شعراني» علامات قيامت بايد قبل از قيامت رخ دهد و چون قيام سيّد باب همان قيامت است[5] در حقيقت قيام سيّد باب نبايد قيامت باشد تا معني حرف «شعراني» درست در بيايد. و اگر سيّد باب همان مهدي موعود باشد، طبق گفتة «شعراني» كه نشانه­هاي قيامت قبل از قيامت اتّفاق مي­افتند، مهدي نيز بايد قبل از قيامت ظهور كند كه در اينصورت ايقان زير پا گذاشته مي­شود چون ظهور مهدي كه همان سيّد باب است را همان قيامت مي­داند.

3-      اگر واقعاً حرف «شعراني» براي بهاييان سند است، همين شيخ در همان مبحث و در همان كتاب مهدي منتظر را چنين معرّفي مي­كند: «او از اولاد امام حسن عسكري عليه السّلام است. توّلدش در نمية شعبان سال 255 واقع شده و باقي است تا زماني كه با عيسي بن مريم در يك جا اجتماع كنند. عمر او تا امروز كه سال 958 هجري است، 703 سال است. اين گونه شيخ حسن عراقي به من خبر داد هنگامي كه ملاقات با امام مهدي برايش پيش آمده، استاد ما سيّد علي الخواص نيز با او موافق بود». سؤال اين است كه آيا سيّد باب اين ويژگيها را دارا بود؟ پس وقتي ابوالفضل گلپايگاني به اين موضوع استناد مي­كند، يا بايد پذيرفت كه سيّد باب مهدي موعود نبوده كه ايقان زير پا گذاشته مي­شود و يا ابوالفضل گلپايگاني نمي­دانسته چه مي­گويد.

4-      از همة اينها كه بگذريم، آنچه شيخ تقي به پيامبر نسبت داده و گلپايگاني از «بحار» نقل نموده ساختة «كعب الاخبار» يهودي است و طبق نوشتة «طريحي» در «مجمع البحرين» او در زمان اميرالمؤمنين علي عليه السّلام مسلمان شده، پس چگونه از رسول خدا صلّي الله عليه  و آله و سلّم نقل حديث مي­كند.

5-      اگر هم چشم روي هم بگذاريم و همة گفته­ها را درست فرض كنيم، اين گفتارها با نصّ صريح قرآن متناقض است. چرا كه خداوند مي­فرمايد: «يَسَْلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَئهَا  قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبي‏ِ» «از تو در باره قيامت مي‏پرسند [كه‏] وقوع آن چه وقت است؟ بگو: «علم آن، تنها نزد پروردگار من است».[6] امّا حسينعلي بهاء و در اينجا گلپايگاني سعي دارند بگويند كه بعد از 1000 سال قيامت شده است كه ظهور سيّد باب را با آن درست كنند.

6-      علاوه بر اين، در «بحار» و ديگر كتب كه اين روايت از «كعب» نقل شده، قسمت «انّ يوماً عند ربّك» ندارد. پيداست كه شيخ تقي براي تأييد استنباط خود شاهد آورده و گلپايگاني به هنگام ترجمة عبارات «اليواقيت» آن را به روايت كعب چسبانده است و بعد هم داستان دروغين نزول آية «لكلّ امّه اجل» را به آن اضافه كرده است و الّا طبق كدام سند اين داستان را از تاريخ دربارة اين آيه نقل مي­كند؟

اينها تمام ترفندهايي است كه بهاييان به آنها چنگ زده­اند تا خود را اندكي اثبات كنند و عوام فريبي كنند و عدّه­اي انسان ساده را با حرفهاي پيچيده به طوري كه حقّ مطلب گم شود بفريبند. امّا مي­بينيم كه حجّت قاطع ما كه همان عقل است حتّي اصول آيين بهايي را نمي­پذيرد.

موفق باشيد. 



[1] اليواقيت و الجواهر، مبحث 65

[2] فرائد: 34

[3] أعراف: 34

[4] مائده: 3

[5] ايقان: 76

[6] أعراف: 187

دور و كور در آيين بهايي

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

وقتي بهاييان ديدند كه در توجيه خاتميّت پيغمبر اسلام صّلي الله عليه و آله و سلّم راه به جايي نمي­برند، قبول كردند كه حضرت محمّد صلي اللهعليه و آله و سلّم آخرين پيامبر بوده است امّا با خلق تعريفي نوين. ايشان صحبت از دور و كور مي­كنند و مي­گويند محمّد آخرين پيامبر بود امّا در «كور آدم». در اين تعريف، «دور» عبارت از مدّت زماني است كه شريعت يك پيامبر در ميان بشر باقي مانده، نسخ نشود و پيامبران ديگر در ظلّ دين او يعني مروّج دين او باشند. و «كور» مجموع حلقات چند «دور» است. مثلاً «دور» آدم، «دور» نوح، «دور» ابراهيم ... و «دور» محمّد. مجموعة اينها هم مي­شود «كور» آدم. و مي­گويند «كور» بعد كور جمال مبارك است كه از ادوار باب و بهاء و ظهورات بعدي ساخته مي­شود. با توجّه به اين نكته، در هر كور، نخستين مظهر به عنوان اوّلين پيامبر و آخرين مظهر به عنوان خاتم آن كور خوانده مي­شود. لذا در كور آدم، محمّد خاتم است و آنچه در مورد خاتميّت او آمده درست است.

در جواب بايد بگوييم كه اوّلاً بهاييان ثابت كنند كه كور آدم تمام شده است تا بعد برويم سر كور جمال مباك. مگر كور آدم به مهدي موعود اسلام ختم نمي­شود؟ مگر ويژگيهاي ظهور مهدي موعود در قبل ذكر نشد؟ مگر نبايد جهاني پر از عدل و داد بر پا مي­شد؟ آيا چنين چيزي تا به امروز تحقّق يافته است كه به فرض پذيرفتن اين تئوري كور آدم پايان يافته باشد؟

ثانياً، آيا اين تئوري با آنچه از بزرگان بهايي رسيده همخواني دارد يا تئوريِ شخصي است كه متناقض با گفتة بزرگان بهايي است؟ براي روشن شدن اين موضوع به نقل گفتة پيام آوران بهايي مي­پردازيم:

1-  سيّد باب مي­گويد: «چنان كه هر كس در كور قرآن قبل بود اين معني را مشاهده نمود ... و همجنين در كور بيان».[1] در اينجا كلمة «كور« در مورد قرآن و بيان به كار برده شده در صورتي طبق آن نظريه بايد «دور» باشد نه «كور».

2-  عبدالبهاء مي­گويد: «انظروا في ادور الموسوي ... و في كور المسيح ... و في الدور المحمّدي».[2] ملاحظه مي­شود نظرية «دور» و «كور» ابداً در اينجا معني نمي­دهد. چون براي موسي و محمّد «دور» به كار برده شده و براي عيسي «كور». در صورتي كه همه بايد طبق نظريه «دور» باشند.

3-  همچنين مي­گويد: «و آن «دور و كور» محمّدي بود كه بعد از غروب تا ظهور حضرت اعلي هزار سال است».[3] كه «دور» و «كور» هر دو در مورد حضرت محمّد صلي اللهعليه و آله و سلّم به كار برده شده است.

4-  و نيز مي­گويد: «ما در دوره­اي هستيم كه بدايتش آدم و ظهور كليّه­اش جمال مبارك».[4] كه «دور» به جاي «كور» به كار برده شده است.

5-  و مي­گويد: «كور جمال مبارك غير متناهي است».[5] كه جدا از اين كه جريان آن پانصدهزار سال يا 365 ميليون سال چه مي­شود بايد گفت كه با متناهي بودن نظريه نمي­خواند.

6-  و مي­گويد: «و دور جمال مبارك چون شمس حقيقت در برج الهي كه خانة شمس است طلوع و اشراق نمود ... لهذا امتدادش بسيار اقلّاً 500 هزار سال است».[6] اگر قبل از اين كه اين 500 هزار سال كامل شود نصوص از بين رفتند آن قضية «حدّاقل» چه بلايي بر سرش مي­آيد، آيا بايد مردم در گمراهي به سر ببرند تا اين مدّت كه حدّاقل زمان است تكميل گردد؟ و البتّه در اينجا به جاي «دور» بايد «كور» به كار برده مي­شد.

اين عمل تقسيمات را شوقي انجام داد كه البتّه با جملات ذكر شده از ديگر بزرگان بهايي همخواني ندارد. او يك «دور» هزار ساله براي باب و بهاء تعريف كرد كه از سال 1260 شروع مي­شد و يك «كور» 500 هزار ساله نيز براي بهاييّت ترتيب داد كه در آن مذاهب ديگري داراي شريعت تازه مبعوث خواهند شد وليكن همة آنها در ظلّ بهاء الله هستند.[7] لذا نه اين «دور» و «كور» ريشة اصلي دارند و نه سران بهاييّت اين دو را درست استعمال كرده­اند. با اين دستاويزها نمي­توان خاتميّت پيغمبر اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم را منكر شد.

موفق باشيد. 



[1] بيان فارسي: 175

[2] مكاتيب، جلد 1: 130

[3] همان، جلد 2: 75

[4] مفاوضات: 121

[5] رحيق مختوم، جلد 1: 321

[6] مكاتيب، جلد 2: 76

[7] توقيع 105 يا قاموس، همان توقيع به قلم اشراق خاوري يا كتاب نظر اجمالي


بهاييان و مقتضيات زمان

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

بهاييان ادّعاهايي را در خصوص مقتضيات زمان مطرح مي­كنند كه خلاصة آن اين است كه انسان مركّب از روح و جسم است و ديانت هم، هم بر جنبه­هاي روحي حاكم است و هم جسمي. جنبه­هاي روحي اصول كلّي دارد كه تغيير نمي­كنند. ولي امور جسماني با گذشت زمان تغيير مي­كنند و دگرگون مي­شوند. پس بايد پس از هر چندي پيامبري بيايد و احكامي بياورد كه با زمان مطابقت مي­كند.

در جواب بايد بگوييم كه مقتضيات زمان بر دو گونه است:

1-      زمان نيازهاي قانوني و حقوقي تازه و جديدي مي­طلبد.

2-      مردم داراي خواسته­هاي جديدي مي­شوند و هوا و هوسهاي جديدي برايشان پيش مي­آيد.

در مورد اوّل بايد گفت كه درست است و با گذشت زمان مسائل جديدي در جامعه پيش مي­آيد. امّا اين مسائل جديد آنقدر دگرگون نيستند كه بنوّت جديدي را بطلبند زيرا در قرآن و روايات ائمّة معصومين عليهم السّلام يك سلسله اصول كلّي وجود دارد كه حكم مسائل جزئي از آنها استنباط مي­شود كه يا خود فرد بايد برود و به اين اصول تسلّط پيدا كند و حكم مسائل جزئي پيش آمده را استخراج كند يا به علمِ متخصّصين در اين زمينه اعتماد كرده و به حكم استخراجي آنان عمل كند. در هر صورت بايد با اصول كلّي و علم و عقل جلو رفت.

امّا اگر مقصود بهاييان مورد دوّم باشد كه بايد گفت پيامبران بر اساس مصالح خاصّ جامعه مبعوث مي­شوند نه بر اساس هوا و هوسهاي مردم. زيرا اگر ملاك تغييرات زمان در لباس پوشيدن، مركب سواري و در آداب و رسوم ديگر باشد، همه مي­دانيم كه مردم در هر نقاط جغرافيايي به گونة خاصّي زندگي مي­كنند و آداب و رسوم خاصّي دارند؛ پس بايد براي هر نقطه از عالم يك پيامبر مبعوث كرد. بلكه هر صبح و شام در هر نقطه اين آداب و رسوم در حال تغييرند و بايد در هر نقطه و در هر صبح و شام پيامبري نازل كرد. اگر بهاييان اين معني را قبول داشته باشند آيا زمان آيين بهايي پايان نيافته است؟

همچنين، آيا بنابر اعتقاد بهاييان، بعد از اسلام دو ظهور واقع نشده است؟[1] آيا اختلاف بين اين دو ظهور بيش از 20 سال بود؟ مگر دنيا در آن زمان محدود چقدر تغيير يافته بود كه در عرض 20 سال دو ظهور واقع شد آن هم با انبوهي از احكام متفاوت؟ يعني آنقدر جامعه در طي آن 20 سال تغيير كرده بود كه نياز بود دو ظهور واقع شود و با احكامي كاملاً متفاوت؟[2] با اين تفاوت در احكام و با توجّه به اينكه هيچ جامعه­اي در كلّ تاريخ تغيير فاحشي در رسم و رسوم و آداب و فرهنگ نمي­كند بايد پذيرفت كه يا احكام باب مخالف زمان بوده يا احكام بهاء و يا استدلال آنها به مقتضيات زمان غلط است.

واقعيّت امر هم همين است؛ يعني نسخ اسلام به واسطة مقتضيات زمان نبود و طبق گفتة سيّد باب نسخ اسلام به خاطر مخالفت و اعتراض مسلمانان به باب بوده نه مقتضيات خاصّ زمان و بلكه لجبازي مسلمانان سبب اين موضوع بوده است: «اگر اعتراض و اعراض اهل فرقان (مسلمانان) نمي­بود هر آينه شريعت فرقان در اين ظهور نسخ نمي­شد».[3] همچنين، علّت بيان احكام جديد درخواست عدّه­اي با نامه از سيّد باب در آن ايّام بوده كه باعث نزول الواح از ايشان شده است نه مقتضيات زمان.[4]

امّا سؤال اينجاست آيا احكامي كه در آيين بهايي آمده است با مقتضيات زمان مي­خواند كه ناسخ اسلام باشد؟[5] لذا به برّرسي احكام باب و بهاء مي­پردازيم تا ببينيم احكام اين آيينهاي به اصطلاح مترقّي كه به قول ايشان ناسخ دين عقب افتادة اسلام است چيست.

احكام باب

1-      سيّد باب استفاده از داروها را حرام مي­دانند مگر آنكه در ساخت اشياء از آنها استفاده شود.[6]

2-      باب حكم مي­كند كه تمامي كتب و آثار نويسندگان را جز كتابهاي امري بايد سوزانده و محو كرد.[7] اين حكم حتّي به بهاء نيز گران آمده و آن را از احكام سبعي و جنگلي و سدّ عظيم به حساب آورده: «معرضين و منكرين به چهار كلمه متمسّك: اوّل كلمه فضرب الرّقاب و ثاني حرق الكتب و ثالث اجتناب از ملل اخري و رابع فناي احزاب، حال از فضل و اقتدار كلمة الهي اين چهار سدّ عظيم از ميان برداشته شد و اين چهار امر مبين از لوح محو گشت و صفات سبعي را به صفات روحاني تبديل نمود».[8]

3-      باب دستور داده جز كتاب بيان و آنچه در آن آمده مطلبي تدريس نشود.[9] حسينعلي بهاء فضاحت اين حكم را مي­يابد و براي رفع آن مي­گويد: «قد عفي الله عنكم ما نزل في البيان من محو الكتب و آذناكم ان تقرئوا من العلوم ما ينفعكم» «خدا شما را از آنچه در بيان نازل شده كه عبارت از محو كتب باشد عفو نموده و به شما اذن داد كه علوم نافع به حالتان را بخوانيد».[10] اين چه خدايي است كه دستورش در طيّ 20 سال از زمين تا آسمان فرق مي­كند؟

4-      باب دستور داده «سوار گاو نشويد، بار به آن منهيد ... شير خر نخوريد ... سوار حيوان نشويد مگر اينكه افسار داشته باشد و ركاب؛ تخم مرغ را پيش از طبخ به چيزي نكوبيد كه محتوايش خراب مي­شود».[11] آيا دردهاي فردي و اجتماعي، مادّي و معنوي، حقوقي و سياسي، تربيتي و اقتصادي بشر در سال ظهور باب در گرو اين دستورات و احكام بود كه باب براي نسخ قرآن آورده؟!

آيا اين كتاب مي­تواند جايگزين كتب علمي، فنّي، ديني، فكري، اخلاقي و فلسفي بشود كه در دنيا در دانشگاه­ها تدريس مي­شود؟ آيا اين مطالب است كه سيّد باب مردم دنيا را ملزم به تدريس تنها اين كتب مي­كند و سوزاندن همة كتب را غير از آن جايز مي­داند؟‌ مگر سيّد باب به گفتة حسينعلي بهاء مهدي موعود اسلام نيست؟ وظيفة مهدي موعود در اسلام، آوردن حكمهاي خلاف عقل و به قول ايشان عقب ماندة آيين اسلام است يا بر پا كردن عدل و داد و قسط در سراسر دنيا؟ كه البتّه آن هم هيچگاه تحقّق پيدا نكرد. اگر به گفتة حسينعلي بهاء سيّد باب موعود اسلام است (كه خود باب هيچگاه به اين موضوع اقرار نكرده و در ابتدا تنها خود را باب امام زمان مي­دانسته) آيا بايد چيزي غير از اسلام بياورد؟ آيا اين سيّد باب نيست كه دربارة اسلام مي­گويد: «به علّت اين كه تبديلي براي او مقرّر نشده اين شريعت مقدّسه هم نسخ نخواهد شد». «بل حلال محمّد حلال الي يوم القيامه و حرام محمّد حرام الي يوم القيامه»[12] چگونه مي­شود كه مهدي موعود اسلام حكمي را بر خلاف حكم اسلام در مورد تعليم و تعلّم مي­آورد؟ آن حكم هم آنقدر خلاف عقل باشد كه حسينعلي بهاء در ظهور خود آن را نسخ كند؟ لذا يا سيّد باب نمي­دانسته چه مي­گويد و حرفهاي ضدّ و نقيض مي­زده است و يا حسينعلي بهاء به دروغ سيّد باب را به عنوان مهدي موعود اسلام جا زده تا خود بعد از او ادّعاي پيغمبري كند. داستان خيلي روشن است.

احكام حسينعلي بهاء

1-      حكم سارق و دزد در نزد حسينعلي بهاء چنين است: «سارق و دزد سه حكم دارد: تبعيد، زندان، و اگر بار سوّم دزدي نمود بايد بر پيشانيش علامتي بگذاريد تا شناخته شود و شهرهاي خدا و ديارش او را نپذيرند».[13] سؤال اوّل اين است كه پس از بار سوّم با آن دزد چه بايد كرد؟ آزادي محض؟ دزد كه با اجازه وارد شهري نمي­شود، لذا اگر شهرهاي خدا او را نپذيرند و او مخفيانه وارد شهر شد و دزدي نمود با او چه بايد كرد؟ به نظر مي­رسد اين قانون هيچ منعي را براي دزدان ايجاد نخواهد كرد و حكم اين آيين در خصوص دزدان بلا تكليف مانده است. در ضمن، سؤالي كه براي بنده در مورد اين آيين مترقّي كه براي جامعة امروز تا 350 ميليون سال ديگر آمده اين سؤال پيش مي­آيد كه آيا آن نشانه بر روي پيشاني بايد به چه صورت باشد تا با عمل جرّاحي پلاستيك هم قابل زدودن نباشد؟ مگر اينكه تكّه­اي از جمجمة دزد را جدا نمود تا قابل شناسايي باشد و الّا هر نشانه­اي در دنياي امروز قابل زدودن است چه برسد به 350 ميليون سال ديگر!

2-      حكم زناكار در نظر حسينعلي بهاء بدين گونه است: «خدا حكم كرده كه هر مرد زنا كار و زن زنا كار دية مسلّمي را به بيت العدل بپردازند، اين ديه 9 مثقال طلاست و اگر بار ديگر مرتكب شدند دو برابر بايد بپردازند».[14] در دنبالة اين حكم در كتاب گنجينه از سخنان حسينعلي بهاء در رسالة سؤال و جواب چنين اضافه شده: «دفعة اوّل 9 مثقال، ثاني 18 مثقال، ثالث 36 مثقال الي آخر دو مقدار جزاي سابق».  و از عبّاس افندي نقل شده كه «اين تعلّق به غير محصن دارد نه محصن» و علّت اين جزاي نقدي را چنين توضيح مي­دهد: «اين جزا بدان جهت است تا ذليل و رسواي عالم گردد و محض تشهّر است و اين رسوايي اعظم عقوبت است».  سؤال اوّل اين است كه پس حكم زناي محصنه چه مي­شود؟ اگر حكمي در مورد زناي محصنه صادر نشده آيا اين موجب شيوع زنا نخواهد شد؟ سؤال دوّم اين است كه چرا جزاي نقدي تعيين شده است وآيا اين باعث نمي­شود تا افراد پولدار بي مهابا به زنا بپردازند؟ سؤال سوّم اينجاست كه اگر كسي زنا كرد و مفلس بود و پولي نداشت كه به بيت العدل پرداخت كند، حكم او چيست؟ اگر بيت العدل اين مبلغ را پرداخت كند كه يعني بخشش، اگر صندوق خيريّة انجمن بهاييان بپردازد كه آيا اين باعث نمي­شود تهي دستان بي مهابا به زنا بپردازند؟‌ سؤال بعد اين است كه اگر كسي آنقدر زنا كند كه جريمه­اش از ثروتش بيشتر باشد چه بايد كرد؟ اگر مفلس به حال خود رها شود اين امر باعث نمي­شود كه فرد آنقدر زنا كند تا در حدّ مفلس قرار گيرد؟ سؤال بعد اين است كه فرقي بين زاني مختار و مجبور نيست؟ فرض كنيد يك دختر بهايي را ربودند و به او تجاوز كردند بايد جريمه بدهد؟ اگر متجاوزين متعدّد بودند آنها هر كدام 9 مثقال و اين بيچارة مورد تجاوز چقدر؟ چرا؟ سؤال ششم اين است كه استفاده از اين جريمه براي اعلان جرم چه دردي را دوا مي­كند و چه حسني دارد؟ سؤال هفتم اين است كه راهي بهتر براي تأمين هزينه­هاي بيت العدل نبود؟ كساني كه مي­خواهند از بيت العدل كمك بگيرند احساس مي­كنند چه پولي را مصرف مي­كنند؟‌ اينكه ادّعا مي­كنيم اگر حكمي مثلاً در مورد زناي محصنه در آيين بهايي نيامده لذا انجام آن جايز است حرف خود بهاييان است نه حرف ما. حسينعلي بهاء در اين باره مي­گويد: «عدم ذكر در الواح نفس جواز است زيرا نهي از نصوص استفاده مي­شود».[15] يعني آنچه در الواح ذكر نمي­شود انجامش جايز است و فقط در موارد نهي از نصوص استفاده مي­شود. پس در آيين بهايي، زناي محصنه نهي نشده است و آزاد است.  

3-      حسينعلي بهاء در مورد ازدواج مي­گويد: «همسران پدرتان بر شما حرام شده­اند».[16] لذا يك فرد بهايي جواز ازدواج با خواهر و عمّه و خاله و ... را دريافت مي­كند. طبق آنچه كه حسينعلي بهاء بيان داشته بود «عدم ذكر در الواح نفس جواز است زيرا نهي از نصوص استفاده مي­شود» هيچ كسي نمي­تواند اين مطلب را توضيح دهد. بعدها بهاييان خودشان ديدند اين حكم سخت ناراحت كننده است لذا در صدد توجيه برآمدند و عبّاس افندي در صفحة بعد همين كتاب نقل نموده كه «در خصوص حرمت نكاه پسر با زوجات پدر مرقوم نموده بوديد، صراحت اين حكم دليل بر اباحت ديگران نه، مثلاً قرآن مي­فرمايد: «حرّمت عليكم الميّته» اين دليل بر آن نيست كه خمر حرام نه». در جواب بايد گفت يا عبّاس افندي آن جملة حسينعلي بهاء را نديده است و يا خواسته روي آن سرپوش بگذارد تا معلوم نشود چه شد!

4-      حسينعلي بهاء در مورد همجنس­گرايي مي­گويد: «ما از حكم غلمان حياء مي­كنيم از خداوند رحمان بر حذر باشيد اي ملأ امكان».[17] آيا واقعاً گفتن اين كه شخص همجنس باز گناهكار است و بايد مجازات شود حيا مي­خواهد؟ آيا بيان داشتن احكام و حدود خدا جز بر عهدة پيامبر است؟ حال اگر او در بيان احكام خدا حيا كند چه پيش مي­آيد؟ بالاخره حكم همجنس­گرايي در آيين بهايي چيست؟ گويي چون ذكر حكم و مجازات در نصوص نشده طبق گفتة خود حسينعلي بهاء انجام آن بايد مباح باشد!

5-      حسينعلي بهاء در خصوص نماز مي­گويد: «قد كتب عليكم الصلوه تسع ركعات لله منزل الايات» «نوشته شده بر شما نماز نُه ركعت. اين فرمان خداوند، نازل كنندة آيات است».[18] از خود حكم كه بگذريم، خود بهاء گويي حتّي يكبار هم آن را نمي­خوانده تا خانواده­اش حدّاقل يكبار آن را شنيده باشند تا مقداري از آن را براي بقيّه نقل كنند. مگر مي­شود پيغمبري نمازي را بر امّت واجب كرده باشد، و فرزندان و عيال و مخلصان نزديك او را نديده باشند كه بخواند و براي آنها توضيح نداده باشد؟! دليل اين ادّعا، سندي از كتاب گنجينة حدود و احكام است كه از عبدالبهاء راجع به نماز نُه ركعتي نقل مي­كند: «اي ثابت بر پيمان، در خصوص صلاه تسع ركعات سؤال فرموديده­ايد، آن صلاه با كتابي از آثار در دست «ناقصان» گرفتار تا كِي حضرت پروردگار، آن يوسف رحماني را از چاه تاريك و تار درآرد».[19] معلوم مي­شود اين نماز جماعت در تمام مدّت عمر بهاء خوانده نشده تا كسي بشنود يا ببيند، بلكه جزو اوراق بوده كه به دست عبّاس افندي افتاده و عبدالبهاء نديده است كه پدرش اين نماز را خوانده باشد و اهل او همه از آن بي­خبرند. پس تكليف حكم خدا براي نسل 350 ميليون سال يا پانصدهزار سال چه مي­شود؟ آيا اين مدّت مردم بايد نمازي كه خداوند حكم كرده را نخوانند يا بايد آيين ديگري كه حدّاقل حكم نمازش مشخّص است نازل شود؟!

                                                                                         

يك توضيح در اينجا لازم به نظر مي­رسد و آن اين كه ممكن است يك شخص بهايي بگويد كه احكام باب به ما ربطي ندارد و آن ديني منسوخ شده است و ايرادات به احكام بابي به بهاييان ربطي ندارد. در جواب بايد گفت:

اوّلاً، بهاييان سيّد باب را موعود اسلام مي­دانند؛ كسي كه آمده است تا جهان را پر از عدل و داد كند و كتاب او را كتاب خدا (كه اگر مهدي موعود است پس آيين جديدش چيست!؟) مي­دانند و يكي از بحثهاي اصلي كه در كتاب ايقان حسينعلي بهاء به آن پرداخته بحث حقّانيّت باب و آسماني بودن آن است و خود بهاء در حدود 23 سال از زمان نگارش بيان (1264 تا نگارش اقدس 1287) به احكام آن عمل كرده. اين دليل آن است كه اين اجكام را درست و مطابق عقل مي­دانسته.

ثانياً، «شوقي» دوره­هاي بهايي را چهار قسمت كرده است: «عهد باب، عهد بهاء، عهد عبدالبهاء و عهد خودش».[20] و آنگاه در ادامه مي­گويد: «ميان اين چهار عهد و مظاهر آن و آثار و كتب آن جدايي و انفكاك امكان پذير نيست». لذا يا شوقي اشتباه گفته است كه در اين صورت خيلي مشكلات براي بهاييان به وجود خواهد آمد يا بايد احكام سيّد باب و كتابهايش را بپذيرند.

موفق باشيد. 

 



[1] مفاوضات: 124

[2] ابوالفضل گلپايگاني، كشف الغطاء: 166 «و اين دو (اقدس و بيان) هر دو در اصول و فروع چندان مختلف و متفاوتند كه انجيل با تورات، و كعبه با سومنات».

[3] اقتدارات، به نقا از سيّد باب: 47

[4] اقدس، چاپ تهران: 97 «قد  حضرت لدي العرش عرائض شتي من الذين آمنوا و سئلوا فيها الله رب ما يري و مالا يري رب العالمين لذا انزلنا اللوح ... و كذلك سئلنا من قبل في سنين متواليات و امسكنا القلم حكمه من لدنا الي ان حضرت كتب من انفس معدودات في تلك الايام لذا اجبناهم بالحق بما تحي القلوب».

[5] احكام باب كه ناسخ اسلام است در كتاب بيان فارسي و عربي و لوح هيكل الدّين آمده و احكام بهايي كه ناسخ احكام باب است در كتاب اقدس و رسالة سؤال و جواب او بيان شده كه در كتاب «گنجينة حدود و احكام» تأليف اشراق خاوري مي­توان به آنها دسترسي پيدا كرد.

[6] بيان عربي: 42 «انتم الدّواءثم المسكرات و نوعها لاتملكون و لا تبيعون و لا تشترون و لا تستعملون الّا بما انتم تحبّون ان تصنعون»؛ بيان فارسي: 323 «في حرمه الترياق و المسكرات و الدّواء مطلقاً ... و نهي شده از مسكرات و آنچه حكم دواء بر او شود ... در ظهور صنايع لازم دارند اهل آن بعضي از اين اشياء را اذن داده شده».

[7] بيان فارسي: 198 «في حكم محو كلّ الكتب كلّها الّا ما أنشأت أو تنشيء في ذلك الأمر».

[8] مجموعة الواح: 294

[9] بيان عربي: 14 «لا تتعلّمن الّا بما نزل في البيان او ما ينشأ فيه من علم الحروف و ما يتفرع علي عمل البيان»؛ بيان فارسي: 130 «لا يجوز التدريس في كتب غير البيان الّا اذا انشيء فيه ممّا يتعلّق بعلم الكلام و ان ما اخترع من المنطق و الاصول و غير هما لم يؤذن لأحد من المؤمنين».

[10] اقدس، چاپ بمبئي سال 1314: 23

[11] بيان عربي: 49

[12] صحيفة عدليه: 5

[13] گنجينة حدود و احكام، اشراق خاوري: 317، به نقل از كتاب اقدس، سال 119 و 128 بديع «قد كتب علي السارق النفي و الحبس و في الثالث فاجعلوا في جبينه علامه يعرف بها لئلّا تقلّبه مدن الله و دياره».

[14] گنجينة حدود و احكام: 300، به نقل از كتاب اقدس «قد حكم الله لكل زان و زانيه ديه مسلّمه الي بيت العدل و هي تسعه مثاقيل من الذهب و ان عاداه مره اخري عودوا لضعف الجزاء».

[15] مائدة آسماني، جزء 2، باب 36

[16] گنجينة حدود و احكام: 186، به نقل از كتاب اقدس «قد حرّم عليكم ازواج آبائكم».

[17] گنجينة حدود و احكام،: 338، «أنّا نستحي أن نذكر حكم الغلمان اتّقوا الرّحمن يا ملأ ألامكان».

[18] گنجينة حدود و احكام، از كتاب اقدس: 30

[19] گنجينة حدود و احكام: 32

[20] مقدّمة قرن بديع، جلد 1                                                                   

آيات قرآن عليه ختم نبوّت توسّط بهاييان

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

با وجود مطالب آشكار ذكر شده از منابع بهاييان، آنها براي فريفتن عوام، دت به گريبان چند آيه از قرآن مجيد شده­اند تا شايد با دستكاري در معناي آنها به مقصود خود برسند كه در اينجا به آنها اشاره­اي مي­شود.

1- امّت وسط: «وَ كَذَالِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شهَُدَاءَ عَلي النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا ...»[1] تفسير روايي[2]: «و يؤيده ما رواه محمد بن يعقوب الكليني رحمه الله عن علي بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن ابن أذينة عن بريد بن معاوية العجلي قال سألت أبا عبد الله عليه السّلام عن قول الله عز و جل وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَي النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً قال نحن الأمة الوسط و نحن شهداء الله علي خلقه و حججه في أرضه‏.

و روي أبو القاسم الحسكاني رحمه الله في شواهد التنزيل بإسناده عن سليم بن قيس عن علي ع أن الله تعالي إيانا عني بقوله لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَي النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً فرسول الله شاهد علينا و نحن شهداء الله علي خلقه و حججه في أرضه».

لذا امّت وسط اهل بيت عليهم السّلام مي­باشند و وسط هستند بين مردم و پيغمبر. شاهد بر مردم و پيغمبر شاهد بر آنها.

امّا بهاييان به جمله­اي كه در زيارت نامة نبيّ اكرم صلّ الله عليه و آله و سلّم آمده است اشكال مي­كنند و آن اين است كه در شأن ايشان آمده است: «الخاتم لما سبق و الفاتح لما استقبل»، «خاتم پيشينيان و آغاز كننده آيندگان». در ابتدا بايد متذكر شد كه حتّي اگر به اين هم اشكال شود (كه مي­بينيم اشكال وارد نيست) حضرات باب و بهاء همانطور كه در بحث خاتميّت ذكر شد به خاتميّت پيغمبر اقرار دارند و نمي­شود گفت آنها اين مطالب و روايات را نمي­دانستند (اگر نمي­دانستند پس چگونه پيغمبر بودند!) و اگر مي­دانستند و باز هم اقرار داشته­اند پس هيچ اشكالي نه به اين جمله وارد است و نه هيچ جمله ديگري. در ضمن، اگر جمله زيارت نامه حمل بر اين شود كه هر پيامبري خاتم پيشينيان و آغاز كنندة آيندگان است با توجه به آيات قرآن و روايات وارده و اقرار حضرات نه تنها تفسير به رأي اين عبارت صحيح نيست بلكه آنچه از عبارت برداشت مي­شود اين است كه پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم خاتم دينهاي گذشته بوده و آغاز كننده و باب دين جديدي براي انسانهاي بعدي است نه اينكه بعد از پيغمبر اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم هم ديني مي­آيد.

در ضمن،‌ طبق فرموده حسينعلي بهاء[3] و باب[4] پيامبران هيچ ابتدا و انتهايي ندارند لذا تعريف وسط اصلاً براي آنها معنايي ندارد كه حال بگوييم امّت اسلام وسط است و بعد از آن نيز بايد امّتي با دين و آيين جديد بيايد.

2- اجل امّت: «وَ لِكلُ‏ِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ  فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً  وَ لَا يَسْتَقْدِمُون‏» «و براي هر امّتي اجلي است پس چون اجلشان فرا رسد، نه [مي‏توانند] ساعتي آن را پس اندازند و نه پيش‏». «يَا بَني ءَادَمَ إِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِّنكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكمُ‏ْ ءَايَاتي فَمَنِ اتَّقَي‏ وَ أَصْلَحَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيهِْمْ وَ لَا هُمْ يحَْزَنُون‏‏» «اي فرزندان آدم، چون پيامبراني از خودتان براي شما بيايند و آيات مرا بر شما بخوانند، پس هر كس به پرهيزگاري و صلاح گرايد، نه بيمي بر آنان خواهد بود و نه اندوهگين مي‏شوند».[5]

بهاييان مي­گويند كه هر امّتي اجلي دارد و مقصود از «امّت» دين است (!) كه وقتي مدّتش تمام شد برداشته مي­شود. دين اسلام نيز مدّتي دارد كه پس از اجل، پايان خواهد يافت. و در آية بعد هم مي­گويد كه پيامبراني مي­آيند و احكام خدا را بازگو مي­كنند لذا اين دليل بر اين است كه بعد از پيغمبر اسلام بايد پيامبراني بيايند. پس آيين اسلام آخرين اديان نخواهد بود. و در نتيجه بهائيت دين جديد است و آقاي حسينعلي هم پيامبر جديد. بسم الله!

سؤال اوّل اينست كه چگونه از «امّت» به دين تفسير مي­شود؟ در تمام آياتي در قرآن كه كلمه «أُمَّةٍ» به كار رفته است[6]  معني مردم و اجتماع مي­دهد حال چگونه مي­شود كه در عربي «أُمَّةٍ» به دين ترجمه و حتّي تفسير به رأي مي­گردد و «مِلَّة» كه در فارسي به معني دين مي­باشد جايگزين آن شده است؟‌ به عنوان نمونه در آيه 123 سوره نحل مي­خوانيم: «ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا» كه يعني «سپس به تو وحي كرديم كه از آيين[7] ابراهيم حق‏گراي پيروي كن‏».

ممكن است اشكال شود كه خداوند فرموده «يَا بَني ءَادَمَ ...» «اي فرزندان آدم!» «إِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِّنكُمْ» «چون پيامبراني از خودتان براي شما بيايند ...» و اين سخن در زمان پيامبر اسلام وارد شده و خطاب به مردم زمان آن حضرت و بعد از زمان ايشان مي­باشد در حالي كه پيامبران و يا رسولان به صورت جمع آمده است؛ پس بعد از پيغمبر اسلام نيز بايد پيغمبري بيايد مه اين جمعي كه براي رسولان به كار برده شده درست در بيايد. امّا در اين اشكال يك عبارت مورد كم عنايتي واقع شده است و آن هم «يَا بَني ءَادَمَ» مي­باشد. كلمه «ءَادَمَ» كلمه خاص است و بالاي 20 مرتبه در قرآن اين لغت به كار رفته است[8] كه در همه جا به معناي حضرت آدم عليه السّلام مي­باشد و در اين آيه نيز هيچ فرقي با آيات مذكور نيست و لذا خداوند يك عبارت كلّي را به بني بشر عرضه مي­دارد نه يك جمعيت خاص كه حال به آن بتوان اشكال كرد. لذا خود حضرات باب و بهاء صريحاً مي­گويند كه پيامبر اسلام آخرين پيامبران و دينش آخرين اديان است و اين استدلال به آيات توسّط بهاييان به اصطلاح روشنفكر امروزي صحيح نمي­باشد. يا باب و بهاء در آن گفتارهايشان ناصحيح گفته­اند و يا اين استدلال كننده تحريف كرده است كه صد البتّه هيچ بهايي معتقد نيست كه حضرات باب و بهاء نفهميده­اند و لذا استدلال به اين آيات صحيح نيست.

3- خداوند و تدبير امور:  مي­گويند خداوند در قرآن فرموده است: « يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلي الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ في يَوْمٍ كاَنَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّون‏» «كار را از آسمان تا زمين اداره مي‏كند آن گاه در روزي كه مقدارش- آن چنان كه شما برمي‏شماريد- هزار سال است، به سوي او بالا مي‏رود».[9] و استدلال مي­كنند كه منظور از «امر» دين و شريعت است، پس خداوند شريعت را از آسمان به زمين مي­فرستد، ولي اين مدّتي خواهد داشت؛ پس اين امر و شريعت به سوي او عروج مي­كند (يعني نسخ مي­شود) در مدّت هزار سال. پس بنا به اين تفسير هر آيين و شريعتي هزار سال بقا دارد؛ سپس نسخ مي­شود و دين جديد مي­آيد و چون باب پس از هزار سال كه از اسلام گذشته ادّعاي دين جديد كرده پس آيين اسلام پايان يافته است. سؤال من از اين حضرات اين است كه:

  • اولاً: پيامبر اسلام طبق آنچه از پيام پيام­آوران بهايي مشخّص شد پيغمبر خاتم است و پس از او دين جديدي نمي­آيد.
  • ثانياً: اگر باب پيامبر باشد و بهاءالله هم پيامبر باشد (آنطور كه عبدالبهاء گفته كه حرف او هم حرف خدا بوده طبق اعتقادات بهاييان) بين شريعت باب و شريعت حسينعلي كه هزار سال نشده است!
  • ثالثاً: اگر قاعدة كلّي خداوند اين گونه بوده است (چون آية شريفه استثناء نمي­پذيرد) بين حضرت موسي عليه السّلام و عيسي عليه السّلام در حدود 500 سال فاصله بوده است و بين حضرت عيسي عليه السّلام و حضرت محمد صلّي الله عليه و آله و سلّم در حدود 610 سال فاصله بوده است![10]
  • رابعاً: نقطة آغاز اين هزار سال را از كي بايد حساب كرد؟‌ از بعثت پيامبر؟ از هجرت پيامبر؟ و يا از سال وفات پيامبر كه آيه «اليوم اكملت لكم دينكم»[11] نازل شد؟ از هر كدام از اينها حساب كنيم بيش از هزار سال مي­شود زيرا باب در جمادي الاول سال 1260 ادّعاي خود را آغاز كرد. بنابراين اگر از ابتداي بعثت حساب كنيم 1273 سال مي­شود (13+1260) و اگر از هجرت حساب كنيم 1260 مي­شود و اگر از رحلت رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم حساب كنيم 1250 سال مي­شود! اگر هم قرار است از سال وفات امام حسن عسكري عليه السّلام حساب كنيم سؤال اين است كه چرا از سال وفات ايشان؟ اگر به عنوان اين كه دورة امامت نيز در تكامل اسلام دخالت داشته بايد به حساب آوريم پس بايد بعد از حضرت مهدي عليه السّلام حساب كنيم. حتّي اگر گفته شود خود باب امام دوازدهم است پس بايد مبدأ هزار سال، 1266 (سال كشته شدن باب) بايد حساب شود و اگر خيلي اصرار ورزيده شود كه حتماً سال وفات امام حسن عسكري عليه السّلام بايد حساب شود به عنوان مبدأ باز هم ايراد مي­شود كه ايشان در هشتم سال ربيع الاول 260 شهيد شده­اند و باب پنجم جمادي الاولي 1260 كه باز هم 56 روز فاصله است با اينكه طبق آيه مورد بحث ساعتي نبايد تقدّم و تأخّر شود. علاوه بر اين، سيّد باب در اين سال ادّعاي ظهور  نكرد و اسلام را نسخ نمنود بلكه تا اواخر سال 1266 خود را پايبند به اسلام مي­دانست چنانكه در تفسير سورة يوسف (سوره الملك) به نقل «رحيق مختوم» صفحه 22 به اين مطلب اشاره شده است.

اين بيان بهاييان جز تفسير به رأي اين آية قرآن چيزي بيش نيست. قبلاً اثبات شد كه حقّ تفسير قرآن در دست چه كسي است. بايد ديد تفسير اين آيه طبق روايات وارده از ائمه معصومين (عليه السلام) چيست. اوّلاً، در هيچ از تفاسير روايي شيعه و سنّي «امر» به اين معنا نيامده است و به طور كلّي، اداره و امر رسيدگي به آنچه در آسمان و زمين است بيان شده است. ثانياً، روزي كه در آن روز همة اين امورات نزد پروردگار بالا مي­رود روز قيامت عنوان شده است. چرا كه قيامت طبق روايات معصومين عليهم السّلام پنجاه موقف دارد و هر موقف هزار سال است[12] و منطقاً مي­توانسته اين قسمت تنها يك موقف را شامل شود و نقضي بر كلام ايشان وارد نيست و بايد براي توضيح بيشتر اين موضوع را به خود ايشان ارجاع داد و چيزي بيش از اين در دست نيست. امّا براي روشن شدن موضوع كه آنچه كه بهاييان در اين آيه مي­گويند و به آن نسبت مي­دهند كاملاً نادرست و بر خلاف قرآن است در قبل ذكر شد.[13]

4- وحي يا القاء روح: «رَفِيعُ الدَّرَجَاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلي‏ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِيُنذِرَ يَوْمَ التَّلَاق‏» «بالابرنده درجات، خداوند عرش، به هر كس از بندگانش كه خواهد آن روح را، به فرمان خويش مي­‏فرستد، تا [مردم را] از روز ملاقات [با خدا] بترساند».[14] بهاييان معتقدند كه اين آيه مي­رساند كه خداوند روح (يعني وحي) را بر هر كدام از بندگان بخواهد نازل مي­كند تا انذار كنند، پس محمّد آخرين پيامبر نيست. مشكلي براي اين اشكال نيست امّا اوّل بايد جواب اشكالات ذيل روشن گردد:

1-      پس چرا خود پيام آوران بهايي به كرّات معتقدند كه پيامبر اسلام صلّ الله عليه و آله و سلّم آخرين پيامبر بوده و به ايشان درود مي­فرستند؟

2-      در ضمن، حسينعلي بهاء در حقيقت ظهور الله بود (ظهور خود خدا در زمين) و از باب القاء روح و وحي نبود و اين آيه در حقّ ايشان كاربردي ندارد.

3-      بهاييان ادّعا مي­كنند روح و وحي بر پيامبران نازل مي­شود و هر كس به او روح و وحي نازل مي­شود پيامبر است و وظيفة انذار دارد. امّا آيات قرآن خلاف اين را ثابت مي­كند و در حقيقت به هر كس وحي شود پيامبر نيست كه ايشان چنين ادّعا مي­كنند. بلكه وحي در مورد حواريين[15] و مادر حضرت موسي عليه السّلام[16] نيز در قرآن به كار رفته است و ادّعاي مطرح شده در مورد اين آيه بي اساس است.

5- دوام يا قطع فيض خدا: يكي از ادّعاهاي بهاييان اين است كه خداوند داراي صفات بي­شماري است و از جملة آن «دوام فيض» است. از آنجا كه ارسال رسولان يكي از بزرگترين فيوضات الهي است پس عنوان كردن خاتميّت هم بستن دست خداست و «قطع فيض». لذا همواره بايد رسولاني بيايند و بشر را مستفيض كنند. جواب اين اشكال بسيار روشن است؛ آيا در فاصلة حضرت موسي و عيسي عليهما السّلام كه پيامبري نيامد قطع فيض بود؟‌ اگر خداوند قطع فيض را جايز مي­داند، بين اين دو پيامبر قطع فيض كرده كه با آنچه بعد از پيامبر اسلام هم كرده منافاتي ندارد. پس اشكال بي­مورد است. در ضمن، آيا مگر دست خداوند بسته است كه فيض خود را تنها با فرستادن پيامبران ادامه دهد؟ او قادر و مختار است و بندگان را هر گونه بخواهد هدايت مي­كند. در فاصلة بين حضرت موسي و عيسي عليهما السّلام نيز كتاب تورات وجود داشت و بعد از حضرت عيسي عليه السبلام نيز انجيل هدايتگر بود. اين صحيح نيست كه بگوييم خداوند در اين بين مردم را به حال خود وا گذاشته است بلكه باب هدايت را به وسيلة كتابهاي تورات و انجيل بر مردم باز گذاشته بود. همچنين، پيام آوران بهايي كه معتقدند پيامبر اسلام صلّ الله عليه و آله و سلّم ختم كننده نبوّت بوده (كه منابعش را ذكر كردم) آيا آن قطع فيض نبوده است؟ و نيز آيا آيين بهايي پايان ندارد؟ آيا بعد از اتمام و نسخ آيين بهايي مردم شامل «قطع فيض» نمي­شوند؟

حال مي­رويم سراغ پيام آوران بهايي كه عمر آيين بهايي چقدر است و اگر عمري براي آن قائل هستند جريان قطع فيض خدا چه مي­شود؟ امّا صرف نظر از اين كه اين مدّت چقدر است، بسيار جالب توجّه است كه حرفهاي بسيار متناقضي از ايشان سر زده است كه جريان بحث را كاملاً عوض مي­كند و ما را به اين نكته متوجّه مي­سازد كه اصلاً چرا اين مدّت در آيين بهايي اين همه متناقض عنوان شده است.

حسينعلي بهاء مي­گويد: «و نفسي الحق قد انتهت الظهورات الي هذا الظهور الأعظم و من يدعي بعده انّه كذّاب مفتر» «قسم به جان خودم كه تمام ظهورات با اين ظهور اعظم پايان گرفته و كسي كه ادّعاي ظهور پس از اين كند كذّاب و دروغگو است».[17] پس با اين حساب بعد از ايشان هيچ ظهوري نخواهد بود. چطور آنجا كه در مقام نسخ اسلام و لزوم ظهور جديد سخن به ميان مي­آيد «قطع فيض خدا» معني ندارد امّا به آيين بهايي كه رسيد هر كس بعد از ايشان ادّعاي چيزي كند دروغگو است؟! امّا قضيه به اينجا ختم نمي­شود و حسينعلي بهاء اين گفتة خود را فراموش مي­كند و در جايي ديگر جاي ادّعاي پيامبري را براي ديگران بعد از هزار سال باز مي­گذارد: «من يدعي امراً قبل اتمام ألف سنه كامله انّه كذّاب مفتر» «كسي كه پيش از پايان هزارسال كامل ادّعاي امر (نبوّت) كند كذّاب و دروغگو است».[18]  (!)

بالاتر از آن، عبدالبهاء اين جمله از اقدس را كه حسينعلي بهاء گفته است را به گونه­اي ديگر تفسير مي­كند: «امّا آية مباركة «من يدعي امراً قبل اتمام ألف سنه كامله انّه كذّاب مفتر» بدايت اين ألف (هزار سال)، ظهور جمال مبارك است كه هر روزش هزار سال است «و ان كلّ يوم عند ربّك كألف سنه و كل سنه ثلاثمائه و خمسه و ستون ألف سنه ...» كور جمال مبارك غير متناهي است، بعد از آن كه احقابي بگذرد و بكلّي صحت كتب و آثار و اذكار اين اعصار فراموش شود كه از تعاليم جمال مبارك چيزي در دست نماند، ظهور جديدي گردد و الّا تا آثار صحف و تعاليم و اذكار و انوار جمال مبارك در عالم مشهود، نه بروزي و نه صدوري».[19] ملاحظه مي­فرماييد كه مي­فرمايند منظور بهاء از هزار سال، سالي است كه هر روزش هزار سال است. بنابراين تا ظهور بعدي يعني 365 ميليون سال.

جدا از اين رقم بالا براي ظهور بعدي خود متن با عقل تناقض دارد. اگر آثار و اذكار بعد از 2 ميليون سال فراموش شد، تكليف چيست؟ بايد صبر كرد تا 365 ميليون سال تكميل شود و بعد ظهور بعدي بيايد؟ چون طبق متن، تا زماني كه آثار صحف مشهود است ظهوري اتّفاق نمي­افتد. وقتي معلوم نيست كه اين عدم شهود آثار در چه زماني قرار است اتّفاق بيفتد، پس چرا براي آن زمان تعيين شده؟ اگر در اين ميان زودتر اين عدم شهود اتّفاق افتاد تكليف انسانها چيست؟ در ضمن، اين قطع شهود قسم نخورده كه آني واقع شود؛ يعني ممكن اين موضوع ساليان سال طول بكشد تا تمامي آثار به عدم شهود برسند. لذا در اين مدّتِ چندين سال يا شايد چندين صد يا هزار سال كه روز به روز به اين عدم شهودآثار اضافه مي­شود تكليف مردمي كه اين آثار در دستشان نيست چه مي­شود؟ آيا اين قطع فيض خدا نيست؟‌ در ضمن، در كدام برهه­اي از تاريخ، خداوند اين بازة بسيار طولاني را بدون فرستادن هيچ پيامبري قرار داده است. چگونه مي­شود هزار و اندي سال كه از اسلام گذشته آن را منسوخ و عقب مانده مي­پندارند و نياز يه تجديد شريعت و احكام و قوانين است ولي در اينجا انسانها بايد با همين قوانين تا 365 ميليون سال زندگي كنند و هيچ نيازي به تجديد شريعت و قوانين و احكام نيست؟ همچنين، چگونه مي­شود در جايي اين مدّت را 365 ميليون سال مي­دانند و در جايي آن را به پانصد هزار سال تقليل مي­دهند: «لهذا امتدادش بسيار، اقلاً پانصد هزار سال».[20] اين رقم را چه شد كه حسينعلي بهاء بيان نكرد؟ اين پانصدهزار سال با كدام منطق و مبنا در آمده است؟ اگر هم به قول خود حسينعلي بهاء: «قرآن كتابي است مقدّس و محفوظ كه بر محمّد رسول خدا «ص» و خاتم النّبيين نازل شده و آن را حجّت باقي داده و هدايت و تذكّر براي همة جهانيان»[21] چه نيازي به نوشته­ها و آثار بهاء است كه حال منتظر عدم شهودش باشيم تا آيين جديدي بيايد؟

برخي از بهاييان هم چون راه به جايي نمي­برند تا ادّعاي خويش را ثابت كنند خلط مبحث كرده و در جايي كه خداوند پيامبر را «خاتم النّبيين» ناميده[22] مي­گويند كه «نبوّت» به محمّد ختم شده (اين نقطه را نهايتاً مي­پذيرند كه نبوّت به محمّد ختم شده) امّا مي­گويند كه «رسالت» پايان نيافته است. اين سخن خامي است كه از انسانهايي سر مي­زند كه واقعاً حتّي اندكي سواد عربي و قرآني ندارند. همان طور كه در قرآن آمده است «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ نُوحي‏ إِلَيْه‏»[23] «وحي» تنها بر «رسول» نازل مي­شود نه «نبي». در هيچ جاي قرآن نيامده است كه بر نبي «وحي» مي­شود و اين مختصّ «رسول» است. پس مقام رسالت مقامي والاتر از نبوّت است. به همين دليل خداوند مي­فرمايد «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلاّ ...»[24] كه ملاحظه مي­گردد خداوند براي روشن شدن موضوعي كلمة «رسول» را قبل از «نبي» آورده است چرا كه با نيامدن «رسول» دليل نمي­شود «نبي» نيز نيايد و لذا هر رسولي نبي هست اما هر نبي­اي رسول نيست. به زبان ساده­تر، فرض كنيد 1000 انسان وجود دارند (همة انسانها) كه 900 نفر از آنان لباس آبي پوشيده­اند (انسانهاي عادّي) و 100 نفر لباس قرمز پوشيده­اند (رسولان و نبيّان) ولي بر سرِ 20 تاي آناني كه لباس قرمز پوشيده­اند كلاه سفيدي قرار داده شده (رسولان) و بقيّة آنها كه 80 نفر مي­باشند بدون كلاهند (نبيّان). حال اگر بگوييم «آناني كه لباس قرمز دارند نيامدند» به اين معني است كه همة آن 100 نفر نيامدند و لزومي نيست كه اضافه كنيم «حتّي آنهايي كه كلاه سفيد داشتند». امّا اگر بگوييم «آناني كه كلاه سفيد داشتند نيامدند» يعني تنها آن 20 نفر نيامدند. لذا براي اين كه فرقي بين نيامدن رسولان و نبيّان لحاظ كنيم و هم بگوييم «همة رسولان و نبيّان نيامدند» مي­گوييم: «آناني كه كلاه سفيد داشتند نيامدند و نيز همة آن كساني كه لباس قرمز داشتند هم نيامدند». لذا اگر خداوند مي­فرمود «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ نَبِيٍّ وَ لا رَسُولٍ» بي معني مي­نمود چرا كه وقتي نبيّ­اي فرستاده نشده (و هر رسولي نيز نبي است) منطقاً نتيجه گرفته مي­شد كه رسولي هم فرستاده نشده است و اين كلام («وَ لا رَسُولٍ») در آنجا اضافه مي­نمود. همچنين در عبارت «رَسُولاً نَبِيًّا»[25] واژه «نبي» به عنوان صفتي براي «رسول» بيان گرديده كه عام بودن نبي و خاص بودن رسول را نشان مي­دهد. از همه بـالاتر، كلام روشن كنندة امـام محمّد باقـر عليه السّلام است كه در توضيح ويژگيهاي رسول و نبـي مي­فرمايد: «رسول، آن كسي است كه جبرئيل در برابر او مجسّم مي‏شود،  و او جبرئيل را مي‏بيند و با او سخن مي‏گويد. نبي، آن كسي است كه در خواب مي‏بيند مانند خوابهائي كه ابراهيم خليل مي‏ديد و مانند آن خوابها كه رسول خدا مي‏ديد پيش از وحي رسالت و مجسم شدن جبرئيل. محمّد رسول خدا در آن هنگامي كه صاحب هر دو مقام نبوّت و رسالت بود، جبرئيل امين، احكام رسالت را به او ابلاغ مي‏كرد و با او روياروي سخن مي‏گفت. برخي از انبياء كه فقط صاحب مقام نبوت مي‏باشند در عالم رؤيا با روح القدس (جبرئيل) تماس دارند و با او سخن مي‏گويند بدون اين كه در عالم بيداري با روح القدس آشنا شوند».[26]

لذا اگر خداوند در سورة احزاب حضرت محمّد را ختم نبوّت اعلام فرمود پس قائلة كلّ نبيّان را بست و واضح است وقتي هيچ نبيّ­اي نباشد، هيچ رسولي نيز نخواهد بود. چرا كه اتّفاقاً اگر مي­فرمود «و خاتم الرسل» جاي اين اشكال بود كه رسالت ختم شده و رسالت بالاتر از نبوّت است و با وجود ختم رسالت، نبوّت بر سر جاي خود باقي مي­ماند ولي خداوند با كلام كامل و نافذ خود، اين راه را نيز بر كوردلان بسته است.

موفق باشيد. 



[1] بقره:143

[2] تأويل الآيات الظاهرة، ص: 86

[3] لوح «سوره الرسل» برگرفته از كتاب «گنج شايگان» نوشته اشراق خاوري، صفحه 202: بعثنا الرسل من قبل الذي لا قبل له و ارسلناهم الي العباد ... و نرسلن به الرسل الي الاخر الذي لا آخر له.

[4] دلايل سبعه فارسي، صفحه 1

[5] اعراف: 34 و 35

[6] در ذيل اين آيات جمع­آوري شده است:

1-      بقره: 128  رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحيم‏.

2-      بقره: 143  وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَي النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيداً ...

3-      بقره: 213  كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ ...

4-      مائده: 48 ...  وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ في‏ ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَي اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُون‏.‏

5-      يونس: 19  وَ ما كانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فيما فيهِ يَخْتَلِفُون‏.

6-      هود: 118  وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفين‏.

7-      نحل: 93  وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُون‏.

8-      نحل: 120  إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكين‏.

9-      انبياء: 92  إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُون‏.

10-   مؤمنون: 44  ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا كُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْناهُمْ أَحاديثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُون‏.

11-   مؤمنون: 52  وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُون‏.

12-   قصص: 23  وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ قالَ ما ...

13-   شوري: 8  وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ في‏ رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصير.

14-   الزخرف: 33  وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُون‏.

[7] قاموس: جلد 6، صفحه 290  در مفردات ميگويد: «ملت مانند دين است و آن نام شريعتي است كه خدا بر زبان انبياء براي مردم فرستاده است. فرق دين با ملّت آنست كه ملّت فقط بر پيامبر نسبت داده ميشود نه بآحاد امّت، گفته نميشود ملّت خدا، امّت زيد ولي گويند دين خدا و دين زيد». خلاصه دين بخدا و پيامبر و شخص نسبت داده ميشود امّا ملّت فقط برهبر و آورنده دين اضافه ميشود.

[8] اعراف: 11 و 19، مائده: 27، بقره: 34-31 و ...

[9] سجده: 5                                                        

[10] تاريخ طبري، تاريخ يعقوبي، الكامل: جلد 1

[11] مائده: 3

[12] أمال الطوسي، جلد 1: 34 «بإسناده إلي أبي عبد اللَّه- عليه السّلام- أنّه قال في كلام طويل: فإنّ للقيامة خمسين موقفا. كلّ موقف مثل ألف سنة ممّا تعدّون. ثمّ تلا هذه الآية: فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ».

[13] براي تفاسير روايي وارده بر اين آيه به تفسير قمي، تفسير برهان، تفسير روان جاويد، تفسير لاهيجي و تفسير اثني عشري مراجعه كنيد.

[14] مؤمن: 15

[15] مائده: 111

[16] قصص: 7؛ مجادله: 22

[17] اقتدارات: 237

[18] اقدس: 35

[19] رحيق مختوم، جلد 1: 320

[20] مكاتيب، جلد 2: 76

[21] سوره الملك: 11

[22] احزاب: 40

[23] أنبيا: 25

[24] حج: 52

[25] مريم: 51 و 54

[26] گزيدة كافي، جلد‏1: 52

خاتميّت در اسلام و بهاييان

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

يكي از اساسي ترين مباحث در صحبت با بهاييان بحث خاتميت پيامبر اسلام صلّ الله عليه و آله و سلّم است. چرا كه بهاييان معتقدند بعد از پيامبر اسلام نيز رشتة ارسال پيامبران از جانب خداوند قطع نشده است. لذا اگر در اين موضوع دلايلي براي ردّ ادّعاهايشان ايراد شود ديگر تمام بحثهاي مربوطه تحت الشّعاع قرار گرفته و بهاييان بايد از تمام ادّعاهاي خود دست بكشند.

 اسلام اگر خود ادّعا داشته كه بعد از پيغمبرش ديگر پيغمبري نخواهد آمد بايد دليلي را هم براي آن ارائه كرده باشد. هم اكنون به ارائه اين دلايل و شبهه­هايي كه بهاييان در اين خصوص بيان كرده­اند مي­پردازيم تا معلوم گردد با چه حربه­اي بهاييان خواسته­اند اين موضوع را نيز مانند مسائل ديگر طوري بپيچانند كه حق مطلب ادا نشود و عوام فريب داده شوند.

خداوند (جلّ جلاله) در قرآن كريم مي­فرمايد: «مَّا كاَنَ محَُمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَ لَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّنَ  وَ كاَنَ اللَّهُ بِكلُ‏ِّ شي‏ْءٍ عَلِيمًا». «محمد صلّي الله عليه و آله و سلّم پدر هيچيك از مردان شما نبوده اما او رسول و فرستاده خدا و خاتم انبياء است البته خداوند بحقيقت تمام اشياء دانا است».[1] در ابتدا لازم است كه به آيات قبل رجوع شود تا ديد داستان از چه قرار است. به آيه 36  از همين سوره (سورة احزاب) رجوع مي­كنيم: «وَ مَا كاَنَ لِمُؤْمِنٍ وَ لَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضي اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لهَُمُ الخِْيرََةُ مِنْ أَمْرِهِمْ  وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِينًا» «همين كه درباره كاري خدا و رسولش حكمي دادند هيچ مرد و زن مؤمن نميتواند و نبايد از خود اظهار تمايل و عقيده‏اي ابراز نمايد و هر كس از فرمان خدا و رسولش سرپيچي و عصيان ورزد علي التحقيق دچار گمراهي و ضلالت حتمي خواهد شد». اين آيه در بارة زينب، دختر جحش دختر عمّة پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و برادرش عبد اللّه بن جحش نازل شده[2] و داستان آنها بدين قرار است كه رسول خدا شخصي را به خواستگاري زينب براي زيد بن حارثه غلام آزاد شده خود فرستاد. زينب گمان كرد پيغمبر براي خود او را خطبه‏ نموده قبول كرد پس از آنكه فهميد براي زيد است امتناع نمود و غضبناك گرديد و گفت من از اشراف زنان قريش و دختر عمّة پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم هستم چگونه همسر غلامي بشوم. برادرش هم بيان داشت كه خواهر من در نهايت حسن و جمال و از اشراف است، شايسته نيست همسر بنده‏اي بشود.

آية مزبور نازل شد و فرمود حكمي كه خدا و رسولش دادند شايسته نيست هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنه­اي با آن مخالفت كنند. پس از نزول آيه، زينب و برادرش حضور پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم شرفياب شده عرض كردند: اي رسول خدا! ما به فرمان حضرتت راضي هستيم تا امر خود را بشما واگذار بنماييم؛ هر چه بفرمائيد از جان و دل فرمانبرداريم. رسول خدا زينب را به عقد زيد در آورد و صداق او را ده دينار و شصت درهم و مقداري لباس و پنجاه مد گندم و سي صاع خرما قرار داد.

حال بايد ديد هدف از اين امر الهي چه بوده است كه در آيات بعد با رجوع به احاديث و متن آيات روشن مي­گردد:

«وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تخُْفِي في نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تخَْشي النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَن تخَْشَئهُ  فَلَمَّا قَضي‏ زَيْدٌ مِّنهَْا وَطَرًا زَوَّجْنَكَهَا لِكَي لَا يَكُونَ عَلي الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ في أَزْوَاجِ أَدْعِيَائهِمْ إِذَا قَضَوْاْ مِنهُْنَّ وَطَرًا  وَ كاَنَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا»

«و آن گاه كه به كسي كه خدا بر او نعمت ارزاني داشته بود و تو [نيز] به او نعمت داده بودي، مي‏گفتي: «همسرت را پيش خود نگاه دار و از خدا پروا بدار» و آنچه را كه خدا آشكاركننده آن بود، در دل خود نهان مي‏كردي و از مردم مي‏ترسيدي، با آنكه خدا سزاوارتر بود كه از او بترسي. پس چون زيد از آن [زن‏] كام برگرفت [و او را ترك گفت‏] وي را به نكاح تو درآورديم تا [در آينده‏] در مورد ازدواج مؤمنان با زنانِ پسرخواندگانشان- چون آنان را طلاق گفتند- گناهي نباشد، و فرمان خدا صورت اجرا پذيرد».[3]

آيه 37  سوره احزاب دربارة طلاق دادن زينب و ازدواج او با رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم به امر پروردگار نازلشده و داستان آن بدينقرار است[4]:

روزي زيد به اتفاق همسرش زينب حضور پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم شرفياب شد و عرض كرد مي­خواهم زينب را طلاق بدهم زنان قريش بسيار او را ملامت و سرزنش مي­كنند و مي­گويند تو از اشراف و بزرگ زادگان قريش هستي چگونه همسر بنده شده‏اي من راضي نيستم زينب آزرده شود و از اين جهت او را طلاق مي­دهم. پيغمبر فرمود عيالت را نگاه دار و از طلاق دادن منصرف بشو با او حسن سلوك نموده و از خدا بترس. جبرئيل بر پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم نازل شد و گفت پروردگار رسم و سنة جاهليت را باطل نموده زيد زينب را طلاق ميدهد؛ بايد حضرتت او را تزويج كني و به همسري خود درآوري تا مردم بدانند زن پسر خوانده مانند عيال فرزند صلبي حرام نيست. رسم جاهليت اين بود هر كس پسري را به فرزندي مي­گرفت عيال او بر خودش حرام بود. آية فوق اين حكم را برداشت و باطل نمود و فرمود: اي پيغمبر! ما وقتي به زيد كه خداوند به او نعمت اسلام و تو نيز به او آزادي بخشيدي گفتي همسرت را نگاهدار و با او حسن سلوك نموده و از خدا بترس؛ و پنهان مي­داشتي آنچه را كه خداوند آشكار مي­نمود (چون خداوند به پيغمبر فرمان ازدواج با زينب را داده بود ولي ايشان طبق فرهنگ جاهلي آنزمان اين موضوع را پنهان مي­داشت ) و از ملامت و سرزنش مردم مي­ترسيدي و خدا سزاوارتر است به ترسيدن.

لذا خداوند پس از آنكه زيد زينب را مطلقه ساخته و رها نمود او را به زوجيت و نكاح پيغمبر درآورد تا آنكه مؤمنين در ازدواج با زنهاي پسر خوانده‏هاي خود (در صورتي آنها را طلاق دهند) در حرج نباشند.‏ زينب نيز به اين آيه بر زنان پيغمبر فخر و مباهات مي­نمود و مي­گفت شما را پدرانتان به پيغمبر داده‏اند ولي مرا پروردگار به او عطا فرمود[5] و امر نكاح من از آسمان فرود آمد. شبي به پيغمبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم عرض كرد من به سه چيز از ساير زنان شما امتياز دارم يكي آنكه جدّ من و شما يكي است؛ ديگر اينكه خداوند مرا به شما داده؛ و سوّم خواستگاري من به توسّط جبرئيل بوده است.

بعد از اين آيات، دو آية ديگر در ادامة آيات قبل كه مرتبط با اين حكم است مي­آيد كه فقط نص آيات آورده مي­شود تا از مقصود دور نشويم:

«مَّا كاَنَ عَلي النَّبي‏ِّ مِنْ حَرَجٍ فِيمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ  سُنَّةَ اللَّهِ في الَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلُ  وَ كاَنَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَرًا مَّقْدُورًا»

«الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَلَتِ اللَّهِ وَ يخَْشَوْنَهُ وَ لَا يخَْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ  وَ كَفَي‏ بِاللَّهِ حَسِيبًا»[6]

و امّا آية مورد بحث ما كه آية بعد از اين دو آيه مي باشد چنين است:

«مَّا كاَنَ محَُمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَ لَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّنَ  وَ كاَنَ اللَّهُ بِكلُ‏ِّ شي‏ْءٍ عَلِيمًا»

«محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست، ولي فرستاده خدا و خاتم پيامبران است. و خدا همواره بر هر چيزي داناست».

با اينكه به صراحت در اين آيه بيان مي­دارد كه محمّد فرزندي ندارد (و زيد هم پسر خواندة او بوده نه پسر او) و اتّفاقاً چون پسري ندارد و پايان دهندة رسالت است كسي نمي­تواند بعد از او ادّعاي فرزندي و سپس جانشيني او را كند تا بگويد من پسر پيغمبر هستم و بعد از او نيز رسالت به من داده شده است. امّا با اين حال كه هم نصّ صريح آيه و هم تاريخ زمان نزول آيه، همه و همه واضح و مبرهن است كه اين آيات دالّ بر خاتميّت ايشان است ولي بهاييان براي فريفتن عوام و به مرسي نشاندن ادّعاهاي خود بيان داشته­اند كه «خاتم» در اينجا به معناي «زينت» است و نه «خاتميّت».

قبل از رجوع به تفسير روايي آيه، لازم است به معني ختم از نظر لغت عربي پرداخته شود.

«مهر زدن. گاهي بنفسه متعدّي مي­شود و گاهي به «علي» (اقرب) وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلي‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلي‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ[8]. در آية ديگري به جاي ختم، طبع آمده است أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلي‏ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ[9]. كَذلِكَ نَطْبَعُ عَلي‏ قُلُوبِ الْمُعْتَدِينَ[10]. خَتَمَ اللَّهُ عَلي‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلي‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلي‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ[11]. ظنّ قوي آن است كه «غِشاوَةٌ» مبتداي مؤخّر و «عَلي‏ سَمْعِهِمْ» خبر مقدّم و «عَلي‏ أَبْصارِهِمْ» معطوف بر «عَلي‏ سَمْعِهِمْ» باشد. معني آيه اين مي­شود: خدا به دلهاي آنها مهر زده و بر گوشها و چشمهاي آنان پرده بخصوصي هست و آنها راست عذاب بزرگ. علي هذا اين آيه نظير آيه قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلي‏ قُلُوبِكُمْ ...[12] است كه مهر فقط براي قلب است و چون گوش و چشم مأخوذ شده دل ممهور مي­گردد. در آية ديگري مهر براي قلب و گوش و پرده براي چشم ذكر شده است. أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلي‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلي‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلي‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً[13]. نا گفته نماند: پايان دادن و به آخر رسيدن يكي از معاني ختم است «ختمت القرآن» يعني قرائت قرآن به آخر رساندم».

در تمام منابع موثّق و معروف عربي نيز به تنها همين معنا اشاره شده است.[14]

و امّا آية مورد بحث ما؛ خاتم را در آية شريفه فقط عاصم به فتح تا خوانده. بقيّه قرّاء به كسر تاء خوانده‏اند و آن بنا بر قرائت كسر به معني ختم كننده و تمام كننده است زيرا كه پيغمبران را ختم كرده و به آخر رسانده است. و بنا بر قرائت فتح به معني آخر النبيّين است (مجمع) در صحاح: گويد: «ختمت القرآن» يعني به آخرش رسيدم. اختتام ضدّ افتتاح است. خاتم بكسر تاء و فتح آن هر دو به يك معني است خاتمه شي‏ء يعني آخر آن. در اقرب و قاموس خاتم (بكسر تاء و فتح آن) انگشتر و آخر قوم و عاقبت شي‏ء و غيره آمده است. نا گفته نماند: انگشتر را از آن جهت خاتم گفته‏اند كه نامه را با آن ختم و مهر مي­كرده‏اند.

جرجي زيدان در تاريخ تمدّن اسلام[15] ذيل كلمة خاتم گويد: همين كه پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم در صدد نامه نوشتن به شاهنشاه ايران و امپراطور روم بر آمد به حضرتش ياد آور شدند كه اگر نامه بي مهر باشد ايرانيان آن را نمي‏پذيرند. پيغمبر مهري از نقره تهيّه فرمود كه روي آن جمله محمد رسول اللَّه نقش شده بود.

بعضي‏ها گفته‏اند كه خاتم به معني انگشتر است و چون انگشتر زينت انگشت است لذا خاتم النبيّين به معني زينت پيغمبران است و از آيه شريفه آخرين پيامبر بودن آن حضرت مستفاد نيست. درست نيست كه آيه را به رأي خود چنين تفسير كنيم با آن كه اطلاق لفظ خاتم به انگشتر چنان كه گفته شد براي آن بود كه نامه را با آن ختم و مهر مي­كردند (يعني پايان بخشيدن به نامه به طوريكه ديگر چيزي به آن اضافه نشود).

صدر آيه شريفه دربارة ازدواج حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و سلّم با دختر عمه خودش زينب است. زيد كه پسر خوانده آنحضرت بود زينب را به زني گرفت و پس از طلاق دادن، حضرت او را تزويج نمود، مردم سر و صدا راه انداختند كه آن حضرت زن پسرش را به عقد نكاح خود در آورده است. چون زيد بن حارثه پسر خواندة آن حضرت بود و ازدواج با زن او طبق رسم جاهليّت حرام بود، قرآن فرمود: محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست؛ تا ازدواج او با زن زيد مانعي نداشته باشد و نشان بدهد كه پيغمبر پسري ندارد كه بعد از او ادّعاي جانشيني يا غير كند.

در كشّاف و الميزان به نكته خوبي اشاره مي­شود (اگرچه به آن­ها استناد نمي­كنم):

معني آيه چنين مي­شود: «محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست (و زيد نيز يكي از مردان است. لذا محمّد پدر او هم نيست و ازدواج با زن زيد براي او بلا مانع است)». امّا اين معني لغوي آيه بود با توجّه به تاريخ و منابع لغوي.

لازم به ذكر است كه در قرآن پنج­جا[16] كلمه ختم به كار رفته است كه در همه جا به معني پايان بخشيدن و مهر كردن به كار رفته است و به كار بردن خاتم در آيه مورد بحث به منظور زينت نه تنها تفسير به رأي است بلكه با تفاسير روايي آيه سازگاري نداشته و ناقض تمام معاني «ختم» در قرآن است.


روايات

  1. حضرت پيغمبر به امير المؤمنين عليهم السّلام فرمود: «يا علي انت منّي بمنزلة هارون من موسي الّا انّه لا نبي بعدي»[17]. اين روايت در بسياري از كتب روايي آمده است و شكّي در اصل روايت نيست و نيز تنها مرجع مجاز به تفسير آيات قرآن ايشان هستند.
  2. امام باقر عليه السّلام:  پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمودند: «ايها النّاس انّه لا نبي بعدي و لا سنّه بعد سنتي».[18]
  3. پيغمبر اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم:  «أنا خاتم النبيين و المرسلين و الحجه علي جميع المخلوقين من اهل السموات و الأرضين فمن شك في هذا فهو كافر مفر الجاهليه الأولي».[19]
  4. اميرالمؤمنين عليه السّلام در وصف پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم مي­فرمايد: «فقفي به الرسل و ختم به الوحي» «او را بعد از پيامبران مبعوث ساخت و وحي را به او ختم فرمود».[20]
  5. امام صادق عليه السّلام: «ان الله ذكره ختم بنبييكم النبيين فلا نبي بعده ابداً و ختم بكتابكم الكتب فلا كتب بعده ابداً«.[21] «خداوند با نبي شما انبياء را پايان بخشيد پس بعد از او هيچگاه پيامبري نخواهد آمد و با كتاب شما به كتب آسماني پايان داد لذا كتابي بعد از آن نخواهد بود».


   سخنان پيام­آوران بهايي

بهاييان بايد در ابتدا به اين نقطه عطف پاسخ بگويند تا صداقت گفتار پيام آوران آنها ثابت گردد و الاّ در صورت عدم پاسخ به اين نقطه اساسي (آن هم بدون تفسير به رأي، چرا كه انسانها در مقامي نيستند كه قرآن را تفسير كنند[22]) تمام ديانت بهايي مخدوش خواهد شد. يا بايد اين را قبول كرد كه حسينعلي بهاء پيغمبر نبوده (كه در اين صورت احكامي نيز به دنبال اين دين نخواهد بود چرا كه صدور احكام تنها به دستور الهي و به وسيلة پيامبران انجام مي­پذيرد) يا اين كه قبول كرد ايشان براي هدف ديگري آمده­اند كه حال بايد اين موضوع توضيح داده شود توسّط بهاييان كه چيست اين هدف. اين نكته (ختم نبوت به وسيلة حضرت محمد صلّ الله عليه و آله و سلّم در قرآن) تا بدانجا صريح است كه خود پيام­آوران بابي و بهايي به اين نكته اقرار داشته­اند و جاي هيچ شك و ترديدي نيست و مريدان بهايي نيز نبايد از پيامبران خود پيشي بگيرند. در ادامه به اين اقرارها در كتب آسماني ايشان ذكر شده پرداخته مي­شود، امّا سردومداران بهايي هم اكنون اين مطالب را از بهاييان پوشيده مي­دارند تا بازار آنها كساد نشود:

  1. شيخ احمد احسائي مي­گويد: «حضرت محمد بن عبدالله صلّي الله عليه و آله و سلّم خاتم انبياء است و پس از او پيغمبري نخواهد آمد، زيرا كه خداوند فرموده: «ولكن رسول الله و خاتم النبيين» و پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم فرموده: «لا نبي بعدي» پس فرمايشات آن حضرت حق است و بايد بپذيريم و بنابراين عقيدة ما اين است كه پس از آن حضرت، پيغمبري نيست و او خاتم رسل است».[23] و نيز در رسالة «حيات النفس» از كتاب «جوامع الكلم» مطلبي نوشته كه ترجمة آن چنين مي­شود: «همان علّتي كه موجب شد پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم علي عليه السّلام را به جاي خود نصب كند، درست همان موجب نصب امام حسن، سپس امام حسين، و سپس خلف صالح امام حسن عسكري يعني حجت قائم محمد بن حسن عليه السّلام شد». كه تصديق مي­كند جملة پيشين او را در خصوص ختم نبوت.
  2. سيد كاظم رشتي نيز در ابتداي كتاب «مجموعه الرسائل» مي­نويسد: «شهادت مي­دهم كه محمد بن عبدالله صلّي الله عليه و آله و سلّم بندة خدا و فرستادة اوست و تمام شرايع منسوخ شده­اند جز اسلام كه تا روز قيامت باقي خواهد بود و شهادت مي­دهم به امامت دوازده نفر كه به نص پيامبر اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم به جانشيني معرفي گشته­اند و عبارتند از علي بن ابي­طالب و ... سپس اوبالقاسم حجه بن الحسن عليه السّلام كه عدل و داد گري را روي زمين بگستراند. او نمي­ميرد تا آن كه بت­پرستي را از جهان براندازد. خدايا! اينان پيشوايان من هستند ... آن چه پيامبر اسلام فرموده، حق است و شكي در آن نيست و شريعت او تا پايان روزگار برپا خواهد بود».
  3. سيّد باب مي­گويد: «من اعتقاد به هيچ مطلبي و شأني جز آنچه در قرآن بر حبيبيّت محمّد رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم و خاتم انبياء نازل فرموده­ ندارم ... و شهادت مي­دهم كه حلال محمّد حلال است تا روز قيامت و شريعتش نسخ نشده و راهش تغيير و تبديل نپذيرفته. كسي حرفي از شريعت او كم يا زياد كند همان ساعت از اطاعت تو خارج شده و شهادت مي­دهم كه وحي آن طور كه بر او نازل مي­شد پس از او از ناحية تو منقطع شده و كتابش مهيمن و حافظ بر كلّ كتابهاست».[24]
  4. حسينعلي بهاء مي­گويد: «درود و سلام بر سيد عالم و مربّي امّتها، بر همان كسي كه رسالت و نبوّت به او به پايان يافت و بر آل و اصحابش تا ابد». [25]
  5. حسينعلي بهاء مي­گويد: «بسيار تعجّب است که اين قوم در بعضي از مراتب که مطابق ميل و هواي ايشان است  متمسّک به آيه منزله در فرقان و احاديث  ولي الايقان مي­شوند و از بعضي که مغاير هواي ايشان است بالمرّه اعراض مي­نمايند، «اَفَتُؤمِنُونَ بِبَعضِ الِکتَاب و تَکفُرُونَ بِبَعْضٍ».[26] ما  لَکُم کيف تَحکُمُونَ ما لا تَشعُرُونَ؟ مثل آنکه در کتاب مبين، ربّ العالمين بعد از ذکر ختميّت في قوله تعالي:  «وَ لَکِنْ رَسُولَ  اللّهِ وَ خَاتَمَ النّبيّينَ"» جميع ناس را به لقاي خود وعده فرموده».
  6. همچنين اشراق خاوري از قول حسينعلي مي­نويسد: «كما انتم تقرأون في الكتاب بأن الله ختم النبوه بحبيبه، بشر العباد بلقائه و كان ذلك حتم محتوم».[27]

با توجه به اينكه طبق اين متون حسينعلي بهاء به خاتميت پيغمبر اسلام ايمان داشته است، براي اينكه قضيه لو نرود خود را به گونه­اي معرّفي كرده است كه عوام سر نخ را گم كنند و در واقع، خود را نه پيغمبر بلكه «ظهور الله» مي­نامد كه بايد ديد مقصود از ظهور الله چيست!

به اين متن از «آثار قلم اعلي» توجه مي­كنيم: «ان الله تبارك و تعالي بعد الذي ختم مقام النبوه في شان حبيبه و صفيه و خيرته من خلقه كما نزل في ملكوت العزه «ولكن رسول الله و خاتم النبيين» وعد العباد بلقائه يوم القيامه لعظمه ظهور البعد كما ظهر الحق». «خداوند تبارك و تعالي پس از آنكه مقام نبوت را در شان حبيب، صفي و برگزيده­اش از ميان مخلوق ختم فرمود، چنانكه در ملكوت عزّت نازل شد: «ولكن رسول الله و خاتم النبيين» وعده داد بندگان را به لقاي خودش در روز قيامت و اين به خاطر عظمت ظهور بعد بود كما اينكه حق ظاهر شد».[28]  كه بايد توضيح داده شود كه آيا ظاهر شدن حق به معناي بر پا شدن قيامت است يا خير و آيا حق تعالي به ملكوت جمادات و نباتات پيوسته و اين كلام به چه معناست. اگر واقعاً در اسلام يك همچنين تعبيراتي در عمق بيانات معصومين عليهم السّلام وجود مي­داشت هر آيينه دشمنان اسلام مسكوت نمي­نشستند و اين بيانات را اراجيف مي­خوانند و به اسلام حمله مي­كردند.

خلاصه اينكه وقتي بهاييان ­مي­بينند نمي­توانند با حربة ختم نشدن نبوّت مردم را بفريبند، دست به تدبير ديگري زدند و به جاي اينكه بگويند ما پيغمبر بعدي هستيم،‌گفتند ما ظهور خدا و بلكه خود خدا هستيم تا ديگر جاي هيچ شكّ و شبهه­اي نماند و خيال همه را راحت كرده باشد:

«در قرآن، در سورة احزاب، محمّد رسول الله را خاتم النبيين فرموده، جمال مبارك در ضمن جملة مزبوره مي­فرمايد كه: مقام اين ظهور اعظم و موعود كريم از مظاهر سابقه بالاتر است زيرا نبوّت به ظهور محمّد رسول الله ختم گرديده و اين دليل است كه ظهور موعود عظيم ظهور الله است و دورة نبوّت منطوي گرديد زيرا كه رسول الله خاتم النبيين بودند».[29] واقعاً بايد براي كساني متأسّف بود كه آخرت و دنياي خود را به چنين انسانهايي سپرده­اند.

قابل توجه خاصّه است كه با توجه به اقرار حسينعلي بهاء كه مي­گويد من از پيغمبر هم بالاترم و ظهور خدا هستم، حضرت عبدالبهاء (جانشين به ناحق او) بعد از مرگ ايشان هنوز قائل به پيغمبري حضرات باب و بهاء مي­باشد: (!) «آن مظاهر نبوّت كليّه كه باالاستقلال اشراق نمود­ه­اند مانند حضرت ابراهيم، حضرت موسي، حضرت مسيح، حضرت محمّد، حضرت اعلي و حضرت جمال مبارك».[30] الله اكبر!

موفق باشيد. 

 



[1] احزاب: 40                                                                          

[2] تفسير جامع، ج‏5، ص: 355 -- تفسير القمّي 2: 193 : علي بن إبراهيم: في رواية أبي الجارود، عن أبي جعفر (عليه السلام)، في قوله: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَي اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ و ذلك أن رسول الله (صلي الله عليه و آله) خطب علي زيد بن حارثة زينب بنت جحش الأسدية، من بني أسد بن خزيمة، و هي بنت عمة النبي (صلي الله عليه و آله).

[3] احزاب: 37

[4]  تفسير جامع، ج‏5، ص: 356

[5]  عيون أخبار الرّضا (عليه السّلام) 1: 191/ 1. ابن بابويه، قال: حدثنا أحمد بن زياد بن جعفر الهمداني، ...، قال: لما جمع المأمون لعلي بن موسي الرضا (عليه السلام): إن الله عز و جل ما تولي تزويج أحد من خلقه إلا تزويج حواء من آدم (عليه السلام)، و زينب من رسول الله (صلي الله عليه و آله)، بقوله: فَلَمَّا قَضي‏ زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها الآية، و فاطمة من علي (عليهما السلام)».

[6] احزاب: 38 و 39

[7]  قاموس قرآن، ج‏2، ص: 224

[8] جاثيه: 23

[9] نحل: 108

[10] يونس: 74

[11] بقره: 7

[12] انعام: 46

[13] جاثيه: 23

[14] الخاتم (مجمع البحرين، جلد 6: 54): «بفتح التاء، و كسرها أشهر كما نص عليه البعض: واحد الخواتيم، و هو حلقة ذات فص من غيرها، فإن لم يكن لها فص فهي فتخة- بالفاء و التاء و الخاء المعجمة- كقصبة. و محمد خاتم النبيين يجوز فيه فتح التاء و كسرها، فالفتح بمعني الزينة مأخوذ من الخاتم الذي هو زينة للابسه. و الكسر اسم فاعل بمعني الآخر. و تختم إذا لبس الخاتم. و الخاتم: الطين الذي يختم به علي رءوس الآنية و الشمع الذي يختم به الكتاب. و ختمت الكتاب ختما من باب ضرب. و خاتمة العمل: آخره». در اينجا مي­بينيم كه خاتم به فتح تا به معناي انگشتر و زينتي است».

ختم (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، جلد 3: 20): «صحا- ختمت الشي‏ء ختما فهو مختوم و مختم، شدّد للمبالغة، و ختم اللّه له بخير، و ختمت القرآن: بلغت اخره، و اختتمت الشي‏ء نقيض افتتحته، و الخاتم و الخاتم و الختام و الخاتام كلّه بمعني، و الجمع الخواتيم، و تختّمت: إذا لبسته، و خاتمة الشي‏ء: آخره».

ختم (مجمع البحرين، جلد 6: 54): «قوله تعالي: وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ [33/ 40] أي آخرهم ليس بعده نبي. «1». قوله: خَتَمَ اللَّهُ عَلي‏ قُلُوبِهِمْ‏ [2/ 7] أي طبع الله علي قلوبهم و مثله يَخْتِمْ عَلي‏ قَلْبِكَ‏ [42/ 24] من الختم و هو الشد و هو الطبع حتي لا يوصل إلي الشي‏ء المختوم عليه. و منه ختم الباب و الكتاب و معناه: أنه ختم علي قلوبهم أنها لا تؤمن لما علم من إصرارها علي الكفر. و عن علي ع" سبق في علمه أنهم لا يؤمنون فختم علي قلوبهم و سمعهم، ليوافق قضاؤه عليهم علمه فيهم، ألا تسمع إلي قوله وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ [8/ 23]". و الخاتم بفتح التاء، و كسرها أشهر كما نص عليه البعض: واحد الخواتيم، و هو حلقة ذات فص من غيرها، فإن لم يكن لها فص فهي فتخة- بالفاء و التاء و الخاء المعجمة- كقصبة. و محمد خاتم النبيين يجوز فيه فتح التاء و كسرها، فالفتح بمعني الزينة مأخوذ من الخاتم الذي هو زينة للابسه. و الكسر اسم فاعل بمعني الآخر».

ختم (المفردات في غريب القرآن: 274) «الخَتْمُ و الطّبع يقال علي وجهين: مصدر خَتَمْتُ و طبعت، و هو تأثير الشي‏ء كنقش الخاتم و قوله تعالي: الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلي‏ أَفْواهِهِمْ [يس/ 65]، أي: نمنعهم من الكلام، وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ‏ [الأحزاب/ 40]، لأنه خَتَمَ النّبوّة، أي: تمّمها بمجيئه‏».

ختم (كتاب العين، جلد 4: 241):  «ختم يختم ختما أي: طبع فهو خاتم. و الخاتم: ما يوضع علي الطينة، اسم مثل العالم، و الختام: الطين الذي يختم به علي كتاب «4». و يقال: هو الختم يعني: الطين الذي يختم به. و ختام الوادي: أقصاه».

[15] تاريخ تمدّن اسلام، جلد 1: 22 (ترجمه)

 [16] 

1- سورة 2: 7 «خَتَمَ اللّهُ عَلَي قُلُوبِهمْ وَعَلَي سَمْعِهِمْ وَعَلَي أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ»

2-  سورة 6: 46 «قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللّهُ سَمْعَكُمْ وَأَبْصَارَكُمْ وَخَتَمَ عَلَي قُلُوبِكُم مَّنْ إِلَهٌ غَيْرُ اللّهِ يَأْتِيكُم بِهِ انظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ»

3-  سورة 42: 24 «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَي عَلَي اللَّهِ كَذِبًا فَإِن يَشَأِ اللَّهُ يَخْتِمْ عَلَي قَلْبِكَ وَيَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَيُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ»

4-  سورة 45: 23 «أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَي عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَي سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَي بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن يَهْدِيهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ»

5-  سورة 36: 65 «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَي أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ»

 [17]  ينابيع المودة، (چاپ 1385)، صفحات 49 و 50 و 51 بنقل از صحيح بخاري و صحيح مسلم و ترمذي و ابن ماجه و احمد و ... معاني الاخبار چاپ حيدري، ص 74 باب معني حديث المنزلت- كتاب الخصال شيخ صدوق (چ حيدري 1389 هجري) ج 2، ابواب الاربعين ص 554. در مورد شرح و توضيح حديث منزلت به كتاب الغدير، ج 3 ص 199 تا 202 مراجعه كنيد و نيز كتاب احقاق الحق (چ اسلاميه) ج 5 ص 132 تا 234.

[18] وسايل الشيعه، جلد 3

[19] مستدرك الوسائل، جلد 3، صفحه 247

[20] نهج البلاغه خطبه 33

[21] اصول كافي، جلد 1، صفحه 269

[22] ال عمران: 7

[23] جوامع الكلام، جلد دوم: 7

[24] "ابلاغيه الف" طبق نقل كتاب "اسرارالاثار"، ج1، صفحات 179 تا 182: و لا اعتقد في شان الا بما نزّلت في القرآن علي حبيبك محمد رسول الله و خاتم النبيين ... و اشهد انً حلاله حلال الي يوم القيامه و لم ينسخ شريعته و لم يبدل منهاجه و من زاد حرفاً او نقص شيأً من شريعته فيخرج في الحين من طاعتك و ان الوحي بمثل ما نزل عليهقد انتقطع من بعده من عندك و ان كتابه مهيمن علي كل الكتب.

[25] "اشراقات" صفحه 293: اصلاه و و السلام علي سيد العالم و مربي الامم الذي به انتهت الرساله و النبوه و علي آله و اصحابه ابداً سرمداً.

[26] بقره: 85

[27] مائده آسماني: جزء 4، صفحه 260

[28] "آثار قلم اعلي" جلد 3، صفحه 49

[29] رحيق مختوم: جلد 1، صفحه 78

[30] مفاوضات: صفحه 124

عيسي مسيح و بهاييان

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

از جمله وقايعي كه بين شيعه و سنّي مسلّم و قطعي است  اين است كه «هنگام ظهور مهدي عليه السّلام، عيسي عليه السّلام از آسمان نازل و به آن حضرت در نماز اقتدا مي­كند».[1] در قرآن نيز به اين معني اشاره شده است.[2] حال از بهاييان سؤال مي­كنيم كه اگر سيّد باب موعود اسلام است پس حضرت عيسي كيست؟ اگر پاسخ دهند كه «مراد از عيسي ظهور جمال مبارك (بهاء الله) است و منظور از اقتداء به نماز، ايمان وي به شريعت مي­باشد» در پاسخ بايد به چند نكته متذكّر شد:

  1. بر طبق آنچه قبلاً در مورد اعتقادات بهاييان در خصوص تغيير ظاهر آيات و روايات بيان شد، كسي حقّ تفسير به رأي و بر گرداندن معاني ظاهري آيات و روايات را ندارد. لذا اين كه حضرت عيسي را بهاء الله بناميم از عقل سليم به دور است. چون حسينعلي بهاء فرزند مريم نيست و از آسمان هم برنگشته است.
  2. خود حسينعلي بهاء مي­گويد: «شمس جمال عيسي از ميان قوم غائب و به فلك چهارم ارتقاء نمود».[3] «بالاخره در صدد ايذاء و قتل آن حضرت افتادند كه به فلك چهارم فرار نمود».[4] چگونه مي­توان گفت حسينعلي بهاء همان عيسي مسيح است؟
  3. همچنين، حسينعلي بهاء خود را فراتر از حضرت مسيح مي­داند و اين نوعي بي شرمي است كه ما ايشان را حضرت مسيح بدانيم. چرا كه حسينعلي معتقد است خداي پسر (حضرت مسيح در اعتقاد مسيحيان) نيست بلكه خداي پدر (خداي حضرت مسيح) است: «تبارك الرّب الّذي هو الأب قد أتي بمجده الاعظم بين الامم ... قد أتي الأب و كمّل ما وعدتم به» «پر بركت است ربّ و پروردگاري كه او اب (پدر) است و با مجد اعظم خود آمده و در بين امّتها قرار گرفته (منظور خود بهاء است) ... پدر آمد و آنچه به شما وعده داده شده بود كامل شد».[5]
  4. طبق گفتة عبدالبهاء نيز سيّد باب «مسيح موعود» و حسينعلي بهاء «اب سماوي يا خداي پدر» است: «در خصوص رجعت ثانوي حضرت مسيح مرقوم نموده بوديد كه در ميان احبّاء اختلاف است، سبحان الله به كرّات و مرّات از قلم عبدالبهاء جاري و نصّ صريح قاطع صادر كه مقصود در نبوات از «رب الجنود» و «مسيح موعود»، «جمال مبارك (حسينعلي بهاء)» و «حضرت اعلي (سيّد باب)» است و بايد عقائد كل بر اين نصّ صريح قاطع باشد».[6]

در گذشته هم اين ادّعاها از اين مشايخ زياد ديده شده. مثلاً تا به امروز ادّعا مي­كردند كه سيّد باب همان حضرت مهدي عليه السّلام است امّا عبدالبهاء (بالاخره ايشان جانشين خلف است) چيز ديگري مي­گويد. پس سيّد باب هم مسيح است و هم مهدي؛ هم زاييده از مريم پاك است (و بدون پدر) و هم از نرجس خاتون زاييده شده (و پدرش امام حسن عسكري عليه السّلام است)؛ در حاليكه ميرزا رضا بزاز شيرازي و فاطمه بيگم پدر و مادر واقعي او هستند؛ خلاصه اينكه ايشان هم امام جماعت است (مهدي هنگام ظهور) و هم مأموم (حضرت مسيح)!!! قضاوت با خودتان.

موفق باشيد


[1] صحّاح ستّه؛ كتب اربعه؛ منتخب الاثر، فصل 2. همچنين براي اطلاعات بيشتر به آدرس اينترنتي 8712http://www.askquran.ir/showthread.php?t= مراجعه كنيد.

[2] نساء 159. براي تفسير روايي آن رجوع كنيد به تفسير روان جاويد، جلد‏2: 152 و تفسير جامع، جلد‏2: 139

[3] ايقان: 59

[4] همان: 88

[5] آثار قلم اعلي: 41

[6] مائدة آسماني، جزء 9: 151

جهان در عصر ظهور و ادّعاي بهاييان

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

مي­دانيم كه هدف از مبعوث كردن پيامبران در دنيا هدايت انسانها و ايجاد قسط و عدل بوده است[1] و نيز مي­دانيم به مؤمنيني كه عمل صالح انجام دهند (كه در قسمت «آينده جهان در آيين اسلام» توضيح آيه داده شد) وعدة استخلاف زمين داده شده است.[2] اين معني در زمان پيامبران پيشين طبق مستندات، قرآن و روايات جامة عمل نپوشانيده است. امّا طبق روايات رسيده  از ائمة معصومين عليهم السّلام، در زمان قيام حضرت مهدي عجّل الله فرجه الشّريف اين موضوع به حقيقت خواهد پيوست كه در ذيل به رواياتي كه خود بهاييان در كتابهايشان براي توضيح مسائلشان به آنها رجوع كرده­اند اشاره مي­شود:

امام صادق عليه السّلام: «يطهّر الارض من كلّ جور و ظلم» «زمين را از هر جور و ستمي پاك خواهد كرد». «يملأ الارض قسطاً و عدلاً و نوراً» «زمين را از قسط و عدد و نور پر خواهد نمود». «لا يبقي الارض الّا نودي فيها شهاده ان لا اله الّا الله و انّ محمّداً رسول الله» «هيچ سرزميني نخواهد بود مگر اين كه نداي شهادت لا اله الّا الله و محمّد رسول الله در آن داده مي­شود »[3]

امام باقر عليه السّلام: «و يعدل في خلق الرّحمن البرّ منهم و الفاجر» «بين انسانها چه نيك و چه بد عدالت برقرار مي­سازد». «ينصر بالسيف و الرعب و انّه لا تردّ له رايه» «او به وسيلة شمشير و ترس در دل دشمن پيروز مي­شود و هيچ پرچمي از او شكست خورده باز نمي­گردد». «اذا قام القلئم ذهب دوله الباطل» «زماني كه قائم قيام كند حكومت باطل از بين خواهد رفت». «و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب» «و حكومتش شرق و غرب را خواهد گرفت».[4]

رسول اكرم صلّ الله عليه و آله و سلّم: «يقيم النّاس علي ملّتي و شريعتي و يدعوهم الي كتاب ربّي» «مردم را بر ملّت و شريعت من بر پا مي­دارد و آنها را به سوي كتاب پروردگارم دعوت مي­كند». «فلا يبقي علي ظهر الارض الّا يقول لا اله الّا الله» «كسي بر روي زمين نمي­ماند مگر اين كه لا اله الّا الله مي­گويد».[5]

سؤال اين است كه آيا چنين وضعي در زمان ظهور سيّد باب و بعد از آن تا به امروز پيش آمده يا خير؟ ‌و اگر پيش آمده كِي و كجا؟

بهاييان نمي­توانند اين معاني را در روايات مذكور رد كنند چون عبد البهاء در اين باره مي­گويد: «مقصود اين است كه كلّ موعود دو ظهورند كه پي در پي واقع شود و اخبار نمودند كه در اين دو ظهور جهان، جهانِ ديگر شود و عالم تجديد گردد … عداوت و بغض زائل شود و آنچه سبب جدايي ميان قبائل و طوائف ملل است از ميان برود و آنچه سبب اتّحاد و اتّفاق و يگانگي است به ميان آيد. غافلان بيدار شوند، كورها بينا گردند، كرها شنوا، گنگها گويا، مريضها شفا يابند، مرده­ها زنده شوند، جنگ مبدل به صلح شود، عداوت منقلب به محبّت گردد، اسباب نزاع و جدال به كلّي از ميان برخيزد … كل ملل، ملّت واحده و كلّ مذاهب مذهب واحد گردند».[6]

طبق اين اظهارات، آيا نبايد بعد از ظهور سيّد باب به عنوان امام زمان، صلح و دوشتي در دنيا برقرار مي­شد؟ آيا نه اين است كه پس از ظهور سيّد باب به عنوان موعود اسلام (طبق اظهارات حسينعلي بهاء در ايقان) كه مي­بايست صلح و دوستي و آشتي به جاي عداوت و دشمني در كلّ كرة زمين جايگزين مي­گشت، جنگ جهاني دوّم به راه افتاد؟ اين است معني صلح و دوستي ملّيتهاي مختلف كه خداوند مي­فرمايد؟ آيا خداوند (العياذبالله) بني بشر را به بازي گرفته است؟

جالبتر اين كه در خود كتاب بهاييان اعتراف به جور و ستم بسيار است. معتقدند كه هم به خودشان ظلم شده و هم در جهان ظلم فراوان است. كساني كه مي­گويند موعود اسلام هستند تا صلح و عدالت را براي جهانيان به ارمغان بياورند چرا پس خود از ظلم مي­نالند! پزشكي كه خود ادّعاي پزشكي مي­كند ولي خود از بيماري در رنج باشد و نتواند خود را مداوا كند و نيز اطرافيانش سخت در بيماري به سر ببرند دليل بر دروغين بودن ادّعاي پزشكي او  است.

بر طبق اظهارات بهاييان، سيّد باب موعود اسلام است. طبق روايات معتبرة رسيده از ائمة معصومين عليهم السّلام بعد از ظهور قائم منتظر، سراسر دنيا از ظلم پاك خواهد شد. آيا بعد از باب چنيين اتّفاقي افتاد؟ اجازه بدهيم خود پيام آوران بهايي در اين باره براي ما سخن بگويند:

  1. حسينعلي بهاء: «اي خداوند! تو شاهدي و مي­بيني كه چگونه ظلم، زمين و ديارت را احاطه كرده، به گونه­اي كه كه احدي آثار عدالت را مشاهده نمي­كند، همه از شيطان تبعيّت نموده­اند و نزديك است كار به جايي برسد كه نام و آثارت از زمين برچيده شود و هر كس براي خود خداياني غير از تو برگزيند».[7] «از اوّل دنيا تا به حال چنين ظلمي ديده و شنيده نشده است».[8] «ما مشاهده مي­كنيم كه عدالت زير چنگال ظلم قرار گرفته. از خدا مي­خواهيم خلاصش كند».[9] «ظلم به مقامي رسيده كه اقلام عالم از تحرير آن عاجز و قاصر است».[10] «در هر بلدي آثار ظلم ظاهر و مشهود؛ ظلمي كه شبه و مثل ندارد».[11]
  2. عبدالبهائي كه در قبل مي­گفت اين دو ظهور آمده­اند تا چنين و چنان كنند و همه را با هم آشتي دهند مي­گويد: «اي ياران عزيز! جهان در جنگ و جدال است و نوع انسان در خصومت و وبال. ظلم جفا احاطه نموده و نورانيّت وفا پنهان گشته. جميع ملل و اقوام عالم چنگ تيز نموده و با يكديگر جنگ و ستيز مي­نمايند. بنيان بشر است كه زير و زبر است. هزاران خانمان است كه بي سر و سامان است».[12] «ملاحظه مي­نمائيد كه جهان چگونه به يكديگر افتاده و اقاليمي چند به خون انسان رنگين گشته، بلكه خاك به خون محمّر گشته، نائره حرب چنان شعله­اي زد كه نه در قرون اولي و نه در قرون وسطي و نه در قرون اخير چنين جنگ مهيبي واقع نگشته، سرها چون دانه شده و حرب چون آسياب بلكه اشدّ از آن، اقاليم آباد ويران شد و شهرها زير و رو گشت».[13]
  3. عبّاس افندي: «اليوم جميع عالم منهمك در شهواتند مشغول اغراض نفسانيّه­اند، مبتلاي بغض و عداوتند، در فكر محو و اضمحلال يكديگرند، مي­خواهند بكلّي يكديگر را محو نمايند».[14] اگر اين ادّعاها را با آنچه در قبل از صفحة 30 مفاوضات از عبدالبهاء نقل كرديم مقايسه كنيد حق روشن خواهد شد كه گفته است در زمان ظهور چه اتّفاقي افتاده است كه با اين ادّعاها در تناقض است.
  4. شوقي ربّاني: «جهان را ملاحظه مي­نمائيم كه در مسيري افتاده كه بالمرّه از صراط مستقيم منحرف و روز به روز از ميزان الهي دور و دورتر مي­گردد».[15] «به هر سوي كه نظر اندازيم محال است كه از فساد اخلاقي عمومي دچار دهشت نگرديم و اين سير قهقرائي در جميع جوانب حيات انسان چه فردي و چه اجتماعي علناً واضح و نمايان است».[16]
  5. بيت العدل حيفا: «هر چند تشنّجات و انقلابات اين زمانه ظلماني كه وجهش بر لامذهبي متوجّه، شديدتر گردد و جهان را بغتتاً غافلگير سازد، و هر چند تاثير نامطلوب نظم رو به زوال مدنيّت ماديه كنوني، مساعي جامعة پيروان اسم اعظم را متأثّر سازد بايد قدم را ثابت داريم».[17]

ملاحظه مي­شود بنا بر ادّعاهاي خود پيام آوران بهايي و بزرگان ايشان، از زمان ظهور سيّد باب تا كنون هرگز صلح و صفا و خدا پرستي در زمين تحقّق نيافته است. كجايند پس اين صاحبان دروغين پيام خداوند؟  به كدام حرف آنها اطمينان مي­توان كرد؟

موفق باشيد. 


[1] حديد: 25 «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط»؛ صف: 9 «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُْدَي‏»

[2] نور: 55

[3] منتخب الاثر: 158، 183، 184، 292، 293، 310، 471 و 480

[4] همان

[5] همان

[6] مفاوضات: 30

[7] آثار قلم اعلي، جلد 4: 146، لوح مدينه الرّضا. نوشته مربوط به سال 1279 هجري قمري است (19 بديع).

[8] مجمع الواح، چاپ مصر، لوح الرئيس فارسي: 105. اين گفته مربوط به سال 1287 هجري قمري است (27 بديع).

[9] همان: 61، لوح برهان. اين نوشته مربوط به سال 1297 هجري قمري است (37 بديع).

[10] همان: 79، لوح ابن الذئب.

[11] همان: 54. اين نوشته مربوط به سال 1308 هجري قمري است (48 بديع).

[12] مكاتيب، جلد 3: 119. اين نوشته مربوط به سال 1333 هجري قمري است (72 بديع).

[13] همان: 65. اين نوشته مربوط به سال 1338 هجري قمري است (77 بديع).

[14] خطابات، جلد 2، چاپ تهران: 9

[15] گوهر يكتا: 297. اين نوشته مربوط به سال 1341 هجري قمري است (80 بديع).

[16] همان: 299. اين نوشته مربوط به سال 1354 هجري قمري است (93 بديع).

[17] پيام آوريل 1964: 8. اين نوشته مربوط به سال 1383 هجري قمري است (121 بديع).

مسئله غيبت و تكذيب حسينعلي

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

از شگفت انگيزترين مسائل كه در آيين بهايي ديده مي­شود مسئلة تكذيب غيبت حضرت مهدي عجّله الله فرجه مي­باشد. در قسمت «مهدي موعود كيست» دلائل و روايات مربوط به غيبت ايشان را متذكّر شديم اگر چه روايات در اين خصوص بسيار فراتر است كه توجّه خوانندگان محترم را به جلد 13 بحارالانوار براي مطالعة بيشتر جلب مي­كنم.

به طور كلّي حسينعلي بهاء مشكلي با اصل غيبت ندارد. به عنوان مثال در مورد صالح نبي عليه السّلام مي­گويد: «و چند مرتبه غيبت فرمود».[1] در مورد حضرت عيسي عليه السّلام نيز مي­گويد: «شخص جمال عيسي از ميان قوم غائب شد و به فلك چهارم ارتقاء فرمودند».[2]

سيّد باب نيز كه ابداً با مسئلة غيبت و خود حضرت مشكلي نداشته است و تنها خود را باب ايشان مي­دانسته است: «و بعد از آنكه اهل دين به اوّل سنة بلوغ رسيده غيبت از براي حجّت خود امر فرموده و خلايق را حكم به اتباع حجّت خود فرموده».[3] و نيز مي­گويد: «امروز به ارادة بقيّه الله امام عصر عجّله الله فرجه است وجود كلّما وقع عليه اسم الشيء»[4]. همچنين در جاي ديگر مي­گويد: «و حجّت زندة تو كه به وجود او همة خلق باقي هستند و به ذكر و ياد او كلّ موجودات متذكّرند (از تو مي­خواهم) كه او را در غيبتش حفظ كني و ايّام (ظهورش) را نزديك فرمايي ... و شهادت مي­دهم كه امروز حجّت تو محمّد بن الحسن عجّله الله فرجه است كه درود بر او و تابعانش باد».[5] و نيز مي­گويد: «بدان كه براي او (حجه بن الحسن) به اذن خدا دو غيبت است ... در غيبت صغري داراي وكلائي معتمد و نوّابي مقرّب بوده است. مدّت غيبت صغري سپري شد و هفتاد سال و چند روز معدود ادامه داشت. در اين ايّام، نوّاب آن حضرت روحي فداه عثمان بن سعيد عمروي و پسرش ابو جعفر محمد بن عثمان و شيخ معتمد ابوالقاسم حسين بن روح سپس عليّ بن محمّد سيمري بودند. اينها در ايّام غيبت صغري مراكز امور و مواقع نهي و مصدر فرمان بودند».[6] مشابه اين بيانات در جاهاي ديگر نيز توسّط سيّد باب نقل گرديده است.[7]

حضرت مهدي عجّله الله فرجه در زمان غيبت صغري چهار نائب داشته­اند به نامهاي «عثمان بن سعيد عمروي»، «محمّد بن عثمان»، «ابوالقاسم حسين روح» و «ابوالحسن علي بن محمّد سيمري». ايشان طبق منابع تاريخي موثّق شيعه و سنّي مورد تأييد حضرت حجّت عجّله الله فرجه بودند. حتّي اهل سنّت نيز ايشان را به پاكي و درستي قبول دارند.

1- ابوعمر عثمان بن سعيد عمري:

  عثمان بن سعيد در ابتدا وكيل امام هادي عليه السّلام بود و سپس وكالت امام حسن عسكري عليه السّلام را عهده دار شد. و پس از شهادت امام عسكري عليه السّلام به عنوان اولين نائب امام زمان (عج) برگزيده شد امام هادي عليه السّلام به احمد بن اسحاق فرمود: 

«اين ابوعمرو [عثمان بن سعيد] فردي امين و مورد اطمينان من است. آنچه به شما بگويد، از جانب من مي‌گويد و آنچه به شما برساند، از طرف من مي‌رساند». امام حسن عسكري عليه السّلام نيز در خصوص او همين جمله را بيان فرمود   عثمان بن سعيد به «سمّان» (روغن فروش) مشهور بود. وي اين شغل را در حقيقت پوششي براي فعاليتهاي سياسي خويش قرار داده بود. و اموالي را كه براي رسانيدن آن به امام عليه السّلام، به وي داده مي‌شد، در ظرف روغن مي‌نهاد و نزد حضرت مي‌برد عثمان بن سعيد پس از رحلت امام حسن عسكري عليه السّلام مراسم تغسيل و تدفين آن حضرت را عهده دار شد. 

2- اباجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمري:

  عثمان بن سعيد دومين نائب خاص امام مهدي (عج) مي‌باشد كه پس از درگذشت پدرش از طرف حجه بن الحسن عليه السّلام به عنوان نائب برگزيده شد. وي از منزلت خاصّي در نزد شيعيان برخوردار بود». حضرت مهدي (عج) پس از درگذشت عثمان بن سعيد (پدر محمد بن عثمان) ضمن توقيعي به وي تسليت گفت و پس از دعاي خير در حقّش امر نيابت را به او واگذار كرد. در حديثي از امام حسن عسكري عليه السّلام آمده است: «اَلْعمري وابْنَهُ ثِقتان..» «عثمان بن سعيد و پسرش محمد بن عثمان هر دو ثقه و مورد اعتماد هستند».

3- ابوالقاسم حسين بن روح:

  حسين بن روح به عنوان سومين نائب خاص حضرت مهدي (عج) امر نيابت حضرت را پس از محمد بن عثمان بن سعيد عهده‌دار شد. وي در زمان حيات محمد بن عثمان از طرف حضرت مهدي (عج) به عنوان جانشين وي پس از محمد بن عثمان منصوب شد. و توسط محمد بن عثمان به شيعيان معرفي شد. عباس اقبال مي‌نويسد: «حسين بن روح؛ به تصديق موافق و مخالف از فهميده‌ترين و عاقلترين مردم روزگار بوده است.» اقبال مي‌نويسد: «حسين بن روح؛ مدّتي مقام وزارت مقتدر عباسي را عهده‌دار بود. وي به منظور هواداري از شيعيان در دستگاه خلافت نفوذ كرده بود. اما باروي كار آمدن «حامدبن عباس»، وزارت او با مشكلاتي مواجه شد و از سال 312 تا 317 در زندان بسر برد».

  حسين بن روح به منظور حفظ تقيّه، يكي از خدمتكاران خود را تنها به اين دليل كه معاويه را لعن نمود، عزل و اخراج كرد. در مجلسي ديگر، وي به جهت حفظ تقيّه، خلفاي راشدين را به نيكي ياد كرد. اين سخن موجب شد يكي از دوستانش ناخواسته تبسّم كند. حسين بن روح پس از آن جلسه او را توبيخ كرد كه چرا خنديدي؟ چه بسا اين گونه برخورد كردن روش تقيّه را به خطر اندازد. اين مسئله نشان دهندة وضعيت خاص شيعيان و فشار و خفقاني است كه از طرف دولت عباسي، شيعيان با آن مواجه بودند. بدون شك حسين بن روح و ديگر نواب خاص حضرت داراي صبر، شجاعت، تقوا، و رازداري و صفات برجسته‌اي بوده‌اند كه به اين مقام منصوب شده‌اند. در خصوص صبر و مقاومت و رازداري حسين بن روح آمده است: «عده‌اي از ابوسهل نوبختي پرسيدند: تو چرا نائب خاص حضرت نشدي و به جاي تو حسين بن روح به اين منصب رسيد؟ او گفت: ائمه عليه السّلام خود بهتر مي‌دانند چه كسي لايق اين مقام است. من آدمي هستم كه با دشمنان زياد رفت و آمد دارم و با آنها مناظره مي‌كنم. اگر آنچه را "حسين بن روح" در مورد امام مهدي عليه السّلام مي‌داند، من مي‌دانستم، شايد در بحث‌هايم وقتي لجاجت دشمنانم را مي‌ديدم، مي‌كوشيدم دلايل بنيادي بر وجود امام عليه السّلام ارائه دهم. در نتيجه محل اقامت او را برملا مي‌ساختم. اما اگر حسين بن روح امام را زير عباي خود پنهان كرده باشد، اگر بدنش را با قيچي قطعه قطعه كنند، تا امام را نشان دهد، هرگز  عباي خود را كنار نمي‌زند و امام را نشان نخواهد داد». كتاب «التأديب» نيز از تأليفات فقهي اوست.

 4- ابوالحسن علي بن محمد سمري:

  چهارمين و آخرين نائب خاص امام مهدي عليه السّلام علي بن محمد بن سمري. پس از درگذشت حسين بن روح و به دستور آن حضرت امر نيابت را عهده‌دار شد. وي از سال 326 تا سال 329 هـ.ق. نائب خاص حضرت بود و در اين سال از دنيا رفت. با رحلت او غيبت كبري امام زمان عليه السّلام آغاز شد. حضرت مهدي عليه السّلام در توقيعي كه به وي نوشت، زمان درگذشت وي را اعلام كرد و به او دستور فرمود نائبي براي خود مشخص نكند. در بخشي از اين توقيع آمده است: «اي علي بن محمد خداوند پاداش برادران ديني تو را در مصيبت تو بزرگ دارد. تا شش روز ديگر خواهي مرد. پس امر حساب و كتاب خود را مرتّب كن و دربارة جانشيني اين مقام نيابت به كسي وصيّت مكن. زيرا غيبت دوّمي فرا رسيده است...»[8]

اين اوصاف اين بزرگواران بود. امّا جاي تعجّب است كه بر خلاف عقايد شيخ احمد و شيخ كاظم و سيّد باب، چگونه مي­شود كه حسينعلي بهاء مي­گويد: «ابوابشان يعني ابواب اربعه سبب و علّت گمراهي گشتند اگر آن حرفهاي كذبه از ْآن مطالع كذب (!) ظاهر نمي­شد نقطة وجود روح ما سواه شهيد نمي­گشت».[9] ايشان اصل غيبت را ساخته و پرداختة نوّاب اربعه مي­داند. چگونه مي­شود ايشان كه پيامبري خود را بر اساس قائميّت حضرت باب بنا نهاده­، از عقيدة خود سيّد باب در خصوص حضرت وليّ عصر عجّل الله فرجه غافل بوده باشد! يا عقايد سيّد باب را مي­دانسته­اند و اين سخنان را گفته­ كه سؤال مي­شود چرا تكذيب؟ يا نمي­دانسته­ و گفته­، كه در اينصورت علم خدايي ايشان كه «همه چيز در لوحي محفوظ در جلوي من حاضر مي­شود» نقض مي­گردد. به هر حال اين ادّعاي حسينعلي بهاء با هيچ منطق و سندي نمي­خواند. او از طرفي امامتي براي فرزند امام حسن عسكري عليه السّلام قائل نيست و او را مرده تلقّي مي­كند و از طرفي مي­خواهد اثبات كند كه سيّد باب همان قائم موعود اسلام است كه ظهور كرده و اظهار امر نموده است؟! در تعجّبم همچنين شخصيّتي چگونه مي­توانسته يك پيامبر الهي باشد؟

موفق باشيد.

 



[1] ايقان: 5

[2] ايقان: 88

[3] صحيفة عدليّه: 6

[4] همان: 28

[5] اسرار الآثار، جلد 1: 181

[6] اسرار الآثار، جلد 2: 7

[7] همان: 182؛ صحيفة عدليّه: 6؛ بيان فارسي: 288

[8] http://celasentezar.blogfa.com                                                                           

[9] رحيق مختوم: 450

جعفر كذاب و تصديق حسينعلي

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

«جعفر» پسر امام هادي عليه السّلام برادر امام حسن عسكري عليه السّلام بود كه پس از وفات برادرش هوس رياست به سرش افتاد و به همين جهت خواست بر جنازة برادرش نماز بخواند تا مقام خود را به عنوان جانشين ايشان تثبيت كرده باشد. خليفة‌ عبّاسي نيز براي ايجاد اختلاف بين شيعيان و دست پيدا كردن به جانشين امام حسن عسكري عليه السّلام به او كمك كرد و بخشي از اموال امام حسن عسكري عليه السّلام را به او واگذار نمود و لذا حضرت مهدي عجّله الله فرجه مصداق «يقسم ميراثه و هو حي» «ارث او تقسيم مي­شود در حالي كه او زنده است»[1] مي­باشد.[2] امّا شيعيان كه معيار شناخت امام را در دست داشتند از اطراف او پراكنده شدند. لقب «كذّاب« را شخص پيامبر صلّ الله عليه و آله و سلّم به او داد. در اين خصوص ابو خالد كابلي گويد: «به امام سجاد عليه السّلام گفتم چگونه از ميان شما «جعفر» به «صادق» معروف خواهد بود؟ آن حضرت پاسخ داد كه پيغمبر صلّ الله عليه و آله و سلّم فرمود: «وقتي جعفر پسر محمّد به دنيا آمد او را صادق بناميد زيرا نسل پنجم او پسري جعفر نام است كه به دروغ مدّعي مقامي خواهد شد كه لياقت آن را ندارد». امام سجّاد عليه السّلام  در اينجا گريست و فرمود: «گويا جعفر كذّاب را مي­بينم كه طاغي زمان خود را واداشته كه دربارة وليّ خدا تفتيش كند و مأمور بر حرم پدر او بگمارد ... و مي­بينم كه به ميراث برادرش چشم دوخته است»».[3] اين داستان جعفر كذّاب است. پيام آوران بهايي ادّعاهاي ضد و نقيضي در اين خصوص داشته­اند كه قضاوت را به عهدة خود شما مي­گذاريم:

1-      دربارة «جعفر» توقيعي از جانب حضرت بقيه الله عجّله الله فرجه صادر گرديده كه سند رسوايي او است. سيّد باب نيز به اين توقيع اشاره مي­كند».[4]

2-      حسينعلي بهاء چون اصرار دارد سيّد باب را بر مسند قائميّت بنشاند و وجود حجّت موعود را منكر شود، بر خلاف گفتة پيامبر خدا صلّ الله عليه و آله و سلّم و تصديق سيّد باب، به دفاع از جعفر پرداخته و او را بزرگوار و مظلوم خطاب مي­كند: «از حضرت جعفر (!!!) سؤال نمودند آيا از براي حضرت عسكري عليه السّلام اولاد ذكوري موجود؟ آن مظلوم (!!!) ابا نمود و فرمود: طفلي بود و فوت شد. صاحبان غرض او را طرد و لعن نمودند و كذّابش گفتند».[5] اگر بعد از امام حسن عسكري عليه السّلام امامي نبوده پس چرا سنگ مهدويّت سيّد باب را به سينه مي­زند؟‌ اگر جعفر كذّاب امام بوده چرا امامت او را قبول نمي­كند و باز قائل به قائميّت سيّد باب است؟‌

3-      امّا عبدابهاء چنين مي­گويد: «شيعيان پس از امام حسن عسكري عليه السّلام سه قسم شدند و قسمي به امامت جعفر نادان (!!!) تشبّث نمودند و او را تهنيت و تبريك به امامت كردند».[6]

بهتر بود پيام آوران بهايي اوّل با هم هماهنگ مي­كردند كه در اين مورد چه بگويند تا بعد كه دربارة جعفر سخن مي­رانند اين تناقض­گوييها مشاهده نگردد. اين هم سندي براي رسوايي بيشتر ايشان است كه نشان مي­دهد اين جاهلان حتّي خودشان را هم نقض مي­كردند.  

موفق باشيد.



[1] اكمال الدّين: 317

[2] بحار الانوار، جلد 13

[3] منتخب الأثر: 243

[4] تفسير سورة كوثر، قسمت هفتم، مطلع دوّم

[5] مائة آسماني، جزء 1: 7؛ جزء7: 220؛ اسرار الآثار، جلد 2: 13

[6] تاريخ صدر الصّدور: 48

مهدي موعود كيست؟

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

همانطور كه قبلاً بيان شد، حضرت باب خود را باب امام زمان غائب مي­دانسته و حسينعلي بهاء ايشان را مهدي موعود شيعيان مي­داند و در كتاب ايقان خود بسيار در اثبات ظهور و قيام ايشان سخن مي­گويد. در آخر نيز بيان شد كه عبدالبهاء ايشان را فراتر از اينها دانسته و قائل به پيغمبري ايشان بوده­اند. حال مي­خواهيم روي ادّعاي وارده از طرف حسينعلي بهاء صحبت كنيم. چون ايشان قائل بودند كه حضرت باب اصطلاحاً قائم موعود شيعيان بوده است. بايد ابتدا ديد اين قائمي كه شيعيان منتظرش بودند چه كسي بوده و چه ويژگيهايي داشته است و الّا هر كسي نيز به غير از ايشان مي­توانسته ادّعاي قائميّت كند (كما اينكه در تاريخ كم نيست تعدادشان). راه درست اين است كه در ابتدا «قائم» كه همان مهدي موعود شيعيان است را بشناسيم تا هر كه ادّعايي در اين خصوص كرد راست و درست و يا باطل بودنش روشن گردد.

در منابع شيعي، چهل و هشت حديث رسيده است كه مهدي هم نام و هم كنية رسول اكرم صلّ الله عليه و آله و سلّم است. 148 حديث رسيده است كه مهدي نهمين فرزند حسين بن علي عليه السّلام است. 103 حديث آمده كه هفتمين نسل محمد بن علي عليه السّلام است. 99 حديث آمده كه فرزند ششم جعفر بن محمد عليه السّلام است. 98 حديث آمده كه نسل پنجم موسي بن جعفر عليه السّلام است. 95 حديث آمده كه چهارمين فرزند علي بن موسي عليه السّلام است. 90 حديث آمده كه سوّمين نسل محمّد بن علي عليه السّلام است. 146 حديث آمده كه نوة عليّ بن محمّد عليه السّلام است. 146 حديث آمده كه فرزند حسن بن علي عليه السّلام است. 9 حديث رسيده كه فرزند سيّدة كنيزان است. 136 حديث رسيده كه آخرين ائمّه و دوازدهمين امام است. 104 حديث رسيده كه ولادتش از مردم پنهان است. 10 حديث رسيده كه از بيعت و پيمان ستمگران آسوده است. 91 حديث رسده كه دارايي غيبتي طولاني است. 10 حديث داريم كه دو غيبت داريد؛ يكي كوتاه و ديگري طولاني. 318 حديث داريم كه داراي عمري بس طولاني است. 8 حديث داريم كه داراي چهره­اي جوان است و به مرور زمان پير نمي­شود و 23 حديث رسيده است كه داراي سنّتهاي برخي از انبياء است.[1]

و امّا آنچه كه در وصف ايشان در كتب خود بهاييان آمده است؛

  1. معروف­ترين حديث، حديثي مشهور به لوح فاطمه است.[2] جابر بن عبدالله انصاري براي عرض تهنيت به مناسبت ولادت امام حسين عليه السّلام به حضور فاطمة زهرا سلام الله عليها رسيد و در حضور آن حضرت لوحي سبز رنگ ديد و از آن حضرت راجع به آن سوال كرد. ايشان فرمودند: «اين لوحي است كه از جانب خداوند براي پدرم فرستاده شده است و او به من بخشيده است». جابر اجازه خواست تا نسخه­اي از آنچه در اين لوح است يادداشت كند. در آن نوشته شده بود: «اين نوشته­اي است از جانب خداوند عزيز حكيم بر محمّد پيامبر، سفير، حجاب و دليل نازل شدن روح الامين از نزد ربّ العالمين». به دنبال آن، نام جانشينان آن حضرت تا امام هادي عليه السّلام آمده بود و سپس افزوده شده بود: «از او (منظور امام هادي عليه السّلام) دعوت كنندة به راه من و خزينه­دار علم من حسن را متولّد خواهم ساخت و آن را به وسيلة فرزندش «م ح م د» كامل خواهم نمود. او داراي كمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايّوب است و دوستان من در زمان (غيبت) او ذليل مي­شوند و سرهايشان همچون سرهاي ترك و ديلم به هديه فرستاده مي­شود». در اين حديث، نام امام زمان عجّله الله فرجه، نام  پدرش امام حسن عسكري عليه السّلام و نام پدران گراميشان كه جانشينان رسول اكرم صلّ الله عليه و آله و سلّم هستند مشخّصاً آمده است. بهاييان نمي­توانند اين حديث و حتي اين كتاب را ردّ كنند چرا كه در كتابهاي ايشان به اين حديث و احاديث ديگري در اين كتاب اشاره شده است:

1-  سيّد باب مي­گويد: «و از آن جمله حديث لوح فاطمه است كه در كتب مسطور است».[3] و اين عبارت از حديث را نقل مي­كند: «و اكمل ذلك بابنه «م ح م د» رحمه للعلمين، عيله كمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايّوب و يذل اوليائه في زمانه». كه در حديث آمده است «فتذل اوليائي في زمانه». اين حديث در سه جاي ديگر نيز مورد استشهاد قرار گرفته است[4] و اصلاً با استناد به اينها بود كه سيّد باب مردم را فريفت و خود را قائم موعود معرّفي كرد.

2-  حسينعلي بهاء مي­گويد: «چنان كه در كافي در حديث جابر در لوح فاطمه در وصف قائم مي­فرمايد: «عليه كمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايّوب فيذّل اوليائه في زمانه»».[5] حسينعلي هم براي اثبات ادّعاي قائميّت سيّد باب از اين حديث استفاده مي­كند. چون حسينعلي سعي داشته ثابت كند موعود اسلام آمد و قائم ظاهر شد و حال زمان ظهور دين ديگري است تا به آيين خود رسميّت ببخشد.

3-  شوقي و ابوالفضل گلپايگاني نيز مي­گويند: «و اين حديث از احاديث معتبره منقوله قدسيّه است كه شيخ كليني رحمه الله عليه كتاب كافي را به ذكر اين حديث مزيّن داشته است».[6] ديگر از اين واضح تر چه مي­خواهيم.

  1. حديث دوّم، حديث شيخ صدوق است و در آنجا آمده كه پس از صلح امام حسن عليه السّلام و اعتراضات عدّه­اي، ايشان ضمن پاسخهايي كه داده چنين فرموده است:‌ «مگر نمي­دانيد كه هيچ يك از ما نيست جز اين كه به گردن او بيعت طاغي زمانش مي­باشد جز قائم كه روح الله عيسي بن مريم پشت سرش نماز مي­خواند چرا كه خداوند ولادتش را مخفي داشته و شخصش از ميان جامعه غيبت مي­كند تا زماني كه ظهور مي­كند بيعت احدي به گردنش نباشد و اين شخص نهمين فرزند از اولاد امام حسين فرزند سيّدة كنيزان است. عمر او را خداوند در زمان غيبتش طولاني مي­گرداند، سپس او را به صورت جواني كمتر از چهل سال ظاهر مي­سازد».[7] سيّد باب اين حديث را در مطلع چهارم از قسمت دوّم از «تفسير سورة كوثر» آورده است. 
  2. حديث سوّم، باز هم حديثي است كه شيخ صدوق نقل مي­كند و سيّد باب در مطلع هفتم از قسمت پنجم «تفسير سورة كوثر» آن را نقل مي­كند. خلاصة حديث چنين است: «خداوند به قائم ما خصوصياتي از انبياء پيشين داده است: ميلاد او همانند ميلاد موسي است كه فرعون براي به دنيا نيامدن موسي بيست هزار كودك را كشت ولي نتوانست جلوي ولادتش را بگيرد. قائم ما هم بني اميّه و بني عبّاس براي يافتنش در كشتن اولاد پيامبر شمشيرها را به كار انداختند. غيبتش چون عيسي است چرا كه يهود او را كشته پنداشتند و خداوند فرموده او را نكشتند و به دارش نزدند.[8] مسلمانان نيز به خاطر طولاني شدن غيبتش بعضي مي­گويند به دنيا نيامده و گروهي مي­گويند آمده و مرده است، جمعي كفر ورزند و گويند امام يازدهم عقيم بود و بعضي ديگر گويند روح او در هيكل ديگري حلول كرده و گويا خواهد شد. و تأخير در ظهورش چون نوح است كه در آن مدّت طولاني مردم آزمايش شدند و مسلمانان نيز آزمايش شوند. عمر طولاني­اش نيز مانند خضر است و عمر طولاني خضر نيز دليل طولاني بودن عمر او باشد».[9]

حال اجازه بدهيد خصوصيّات سيّد باب را بررّسي كنيم تا درستي ادّعايش به روشني مشخّص گردد. نامش «علي محمّد»، نام پدرش «محمّد رضا»، اجدادش «ابراهيم» و «فتح الله»، نام مادر «فاطمه بيگم» بوده و سابقة كنيزي نيز نداشته است.[10] سيّد باب تابعيّت و بيعت حكومت محمّد شاه قاجار و ناصر الدّين شاه قاجار را داشت و نسبت به آنها در آثار و نامه­هاي خود كمال تعظيم و تواضع را مي­نمود و خود را فدائي آنان مي­خواند و مستدعي الطاف سلطاني و رحمت و رأفت شاهي بود. در حالي كه حسينعلي بهاء ناصرالدّين شاه را رئيس الظالمين لقب داده است.[11] سيّد باب در اوّل محرّم سال 1235 در شيراز متولّد شده و بدون كمترين ترس از حكومت وقت به دنيا آمده است.[12] علاوه بر اينها، باب از نظر مردم غائب نبود و در مورد حيات و مرگ او اختلاف نبود و عمر طولانيش فقط 31 سال و هشت ماه بود.[13]

در ضمن، باب و بهاء هر دو شيخ احمد احسائي و كاظم رشتي را مورد احترام خاص خود داشتند و عقايد ايشان را قبول داشتند. سيّد باب سيّد كاظم را معلّم خود مي­دانست[14] و هر دو را مظهر نور و سرّ خداوند در كلّ عوالم و از نقباء و طائفين حول مي­خواند[15] و حسينعلي بهاء نيز شيخ احمد را شيخ اجل و افضل، پشتوانه و ظهر اسلام و قبلة مسلمانان مي­شمارد.[16] پس عقايد آنها از نظر باب و بهاء بسيار محترم است. حال بايد ديد عقايد ايشان در اين خصوص چيست. شيخ احمد ذيل جملة «و تولّيت آخركم كما تولّيت اوّلكم»[17] مي­­گويد: «حقّ مطلب همان است كه روايات فريقين بر آن دلالت دارد و شيعيان اجماع، كه امام دوازدهم حضرت محمّد بن الحسن العسكري عليه السّلام و آن بزرگوار تا هنگام خروجش زنده است، خواه زمان غيبتش كوتاه باشد يا دراز».[18] سيّد كاظم نيز مي­گويد: «هر كس دوست دارد در قيامت خدا را ملاقات كند در حالي كه ايمانش كامل و اسلامش نيكو باشد بايستي حجّه بن الحسن عليه السّلام را مولاي خود بداند».[19]

در ادامه به بيان اسناد ديگر در اين خصوص توسط بهاييان مي­پردازم كه نشان مي­دهد باب اصلاً به امام زمان شيعيان تا زماني اعتقاد داشته است و ايشان را مولاي خود مي­دانسته است:

1-      «سيّد باب در ابتداي تفسير سورة يوسف مدّعي است كه آن را از ناحية حضرت محمد ابن الحسن بن عليّ بن محمّد بن عليّ بن موسي بن حعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن ابيطالب آورده است».[20] يعني خودش امام زمان نيست.

2-      «امام حسن عسكري عليه السّلام پدر حضرت حجّت در تفسير اين آيه چنين فرموده است».[21]

3-      در تفسير «اولئك علي هدي من ربهم» مي­گويد: «و الايمان بما نزل الله في ولايه علي و الحسن و الحسين و ... و محمّد الغائب المنتظر» «ايمان به آنچه خداوند در مورد ولايت علي، حسن، حسين و ... و محمّد الغائب منتظر نازل فرموده است».[22]

4-      در تفسير «و لله المشرق و المغرب» مي­گويد: «و المغرب القائم محمّد بن الحسن صاحب العصر» «مغرب، قائم محمّد بن الحسن صاحب عصر است».[23]

5-      نيز مي­گويد: «فلا شك في وجود امام القائم الغائب المستور» «هيچ شكي در وجود امام قائم غائب مستور ينست».[24] و در ادامه مي­گويد: «و ان المنكرين من المسلمين ساقطون أقوالهم عن درجه الاعتبار ... و أمّا المسلمون من فرقه الاثني عشريه فقد ثبت عندهم يوم ولادته» «مسلماناني كه منكر وجود ايشان هستند سخنانشان از درجة اعتبار ساقط است ... امّا مسلماناني كه از فرقة اثني عشري هستند حتّي روز ولادت ايشان براي آنها ثابت و مشخّص است».

6-      و نيز حديثي را از قول حضرت حجه بن الحسن عجّله الله فرجه الشّريف نقل مي­كند: «في ذكر ما قال بقيّه الله عليه السّلم لعليّ بن ابراهيم: أنا المهدي آنا القائم الزّمان، أنا الّذي أملأها عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً» «در ذكر آنچه بقيه الله عجّله الله فرجه به علي بن ابراهيم فرموده كه من مهدي هستم، من قائم زمانم كه زمين را پر از عدل كنم همان­گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد».[25] و در ادامه همان جا مي­گويد: «و اعرف انه لخلف صالح كنّي بأبي القاسم و انّه القائم بأمرالله ... و لا أحب أن أذكر اسمه بما قال الامام «ع» م ح م د» «بدان و بشناس كه او خلف صالح است و مكني به ابوالقاسم است و او قائم به امر خداست ... و من دوست نمي­دارم ذكر نام او را مگر همانگونه كه امام «ع» فرموده است م ح م د».

لذا بهاييان نخواهند توانست براي ردّ اين سندهاي محكم دليلي ارائه كنند و لباس مهدويّت و قائميّت جز براي قامت والاي حجّه بن الحسن عسكري عليه السّلام دوخته نشده است. وقاحت بار است كه بيسوادي مثل باب اين خرقه را به تن كرده باشد. وقيح تر از آن اينكه حسينعلي چقدر سنگ قائميّت او را به سينه زد تا جاي خود را باز كند؟ آيا بهاييان اين اسناد محكم را نمي­بينند؟

موفق باشيد.

 



[1] براي بررسي منابع اين احاديث به كتاب «منتخب الاثر» رجوع كنيد.

[2] اصول كافي، جلد 1، كتاب الحجه، باب ما جاء في الاثني عشر و النص عليهم.

[3] دلائل سبعه: 47                         

[4] ظهور الحق، بخش سوّم: 516 به نقل از رسالة ردّ حاج كريمخان؛  نقطة الكاف، ميرزا جاني كاشاني: 236؛ هشت بهشت، ميرزا آقا خان كرماني: 252.

[5] ايقان: 163

[6] قرن بديع، جلد 1: 356 و جلد 2: 53؛ فرائد: 129

[7] اكمال الدّين: 316

[8] نساء: 157

[9] اكمال الدّين: 316

[10] محاضرات، جلد 2: 669 و 1026

[11] اسرار الآثار، جلد 2: 36

[12] محاضرات، جلد 2: 669 و 1026

[13] قرن بديع، جلد 1: 256

[14] اسرار الآثار، جلد 1: 35 و جلد 2: 61 و 62

[15] اسرار الآثار، جلد 2: 10

[16] اقتدارات:‌210

[17] زيارت جامعة كبيره؛ كامل الزّيارات

[18] شرح الزّياره در ذيل جملة مربوطه

[19] شرح القصيده: 289

[20] رحيق مختوم، جلد 1: 22

[21] فاضل مازندراني در صفحة 11 قسمت اوّل «اسرار الآثار» از تفسير سورة بقرة سيّد باب

[22] همان

[23] همان

[24] تفسير سورة كوثر: 56

[25] تفسير سوره كوثر، مطلع چهاردهم

قيامت در آيين بهايي

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

براي آشنايي با عقيدة حسينعلي بهاء در مورد قيامت، سندي بالاتر از ايقان نيست چرا كه طبق گفتة خود حسينعلي بهاء تماماً از جانب خداوند نازل شده و ذرّه­اي تحريف در آن راه نيافته است. كلمات ايقان براي آشنايي با عقيدة او در اينجا آورده شده است:

«بر پژوهندگان علم اديان تطبيقي پوشيده نيست که اوصاف آخرالزمان يا روز قيامت کبري در اکثر کتب ديني بصورتي مشابه ارائه شده و پيش بيني تاريکي ماه و خورشيد و شکافته شدن آسمان و سقوط ستارگان و زمين لرزه و بعث مردگان قبور و برپا شدن ميزان و سنجش ثواب و گناه و نظائر آن را در آثار مختلفه ديني مي­توان تقريباً يکسان باز يافت.  از اين رو هرچند پرسش جناب خال در مورد قيامت از منظر قرآن کريم و احاديث مأثوره بوده امّا پاسخ جمال اقدس ابهي في الحقيقه مفتاح رموز و اسرار همه کتب مقدّسه را بدست مي دهد. ... و همچنين از اين بيانات واضحه محکمه متقنه غير متشابه تفطّر سماء را که از علائم ساعت و قيامت است ادراک نما.  اين است که مي­فرمايد:  «إذَا السَّمَاءُ انفَطَرَتْ»[1] مقصود سماء اديان است که در هر ظهور مرتفع مي شود و به ظهور بعد شکافته مي گردد ... و ديگر معني اين آيه را ادراک نما که مي فرمايد: «والاَرضُ جَميعاً قَبضَتُهُ يَومَ القيامَة وَالسَّمواتُ مَطويَّاتٌ بِيَمينهِ سُبحَانَهُ و تَعَالَي عَمَّا يُشرِکُونَ»[2] ... بلکه مقصود از ارض، ارض معرفت و علم است و از سماوات، سماوات اديان ... مي فرمايد:  «و نُفخَ في الصُّورِ ذَلِکَ يَومُ الوَعيدِ»[3] ... بلکه مقصود از صور، صور محمّدي است که بر همه ممکنات دميده شد و قيامت، قيام آن حضرت بود بر امر الهي ... لهذا هر نفسي که به اين انوار مضيئه ممتنعه و شموس مشرقه لائحه در هر ظهور موفّق و فائز شد او به لقاءاللّه فائز است و در مدينه حيات ابديّه باقيه وارد. و اين لقاء ميسّر نشود براي احدي الّا در قيامت که قيام نفس اللّه است به مظهر کلّيّه خود.  و اين است معني سوره حديد، قيامت که در کلّ کتب مسطور و مذکور است و جميع بشارت داده شده‏اند به آن يوم ... روايت مشهور را نشنيده­اند که مي­فرمايد: «اذا قامَ القائِمُ قامَتِ القيامَة»؟[4] ... پس اي برادر، معني قيامت را ادراک نما و گوش را از حرفهاي اين مردم مردود پاک فرما ... و قيامت هم به دلائل واضحه ثابت و محقّق شد که مقصود، قيام مظهر اوست بر امر او و همچنين از لقا، لقاي جمال اوست (سيّد باب) در هيکل ظهور او ... و از جمله سلطنت آن است که از آن شمس احديّه ظاهر شد. آيا نشنيدي که به يک آيه چگونه ميانه نور و ظلمت و سعيد و شقيّ و مؤمن و کافر فصل فرمود؟  و جميع اشارات و دلالات قيامت که شنيدي از حشر و نشر و حساب و کتاب و غيره کلّ به تنزيل همان يک آيه هويدا شد و به عرصه شهود آمد ... با اينکه قيامت به قيام آن حضرت قائم بود و علامات و انوار او همه ارض را احاطه نموده بود مع ذلک سخريّه مي­نمودند و معتکف بودند به تماثيلي که علماي عصر به افکار عاطل باطل جسته‏اند».[5]

اوّلاً، طبق اين متن، تمام اديان الهي نظري يكسان در مورد قيامت داشته­اند. مثلاً برپايي قيامت و زنده شدن مردگان و غيره همه و همه به طور يكسان در كتب ديني بيان شده است. حال چرا فقط آيين بهايي همه را تغيير داده و تفسير ديگري براي آن قائل شده بايد دانست چرا؟ حتماً كشف و شهود حسينعلي با خدا خيلي محرمانه تر از پيامبران پيشين بوده و به حال خداوند مردم را بازي داده است و حال كه آيين بهايي آمده تصميم گرفته ملّت را از گمراهي در بياورد. براي همين هم هست كه «رموز و اسرار همة كتب مقدّسه» را فقط و فقط به حسنعلي ياد داده است.

با اين حساب، نه قيامتي در كار است نه حسابي و نه كتابي، و قيامت نيز با ظهور سيّد باب كه ظهور همان ذات خدا بوده است (!) انجام پذيرفته و ديگر همه چيز تمام شده است و بقيه حرفها «عاطل و باطل» است.

لابد آنچه از معاد جسماني از آيين اسلام و كلام اهل بيت عليهم السّلام نقل كرديم همه و همه «عاطل و باطل» است و تنها گفتارهاي مهمل و باطل شيخ بزرگوار درست هستند. كه بر خلاف اينكه قائل به عدم تفسير و تأويل كتب خودشان هستند، دست به سوء تأويل قرآن كريم مي­زنند.

اصلاً وقتي قيامت برپا شده است و ديگر همه چيز تمام است، ديگر روز حساب و كتابي در كار نيست! قتل و تجاوز كنيد و بدزديد و بفريبيد، نه قيامتي هست و نه روز رستاخيزي؟ و جالب است بدانيم كه هم اكنون بهاييان به قيامت اعتقاد ندارند و نمي­توانند هم داشته باشند چون پيغمبرشان ندارد.


موفق باشيد.

[1] انفطار: 1

[2] زمر: 67

[3] ق: 20            

[4] اين حديث در هيچ يك از منابع روايي شيعه نيامده است!!!

[5] ايقان: 50 به بعد

تحريف كتب از نظر بهاييان

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام

بهائيّت معـتقد است كه هيچ كـتاب الهي تحـريف نشده (از جمله قرآن و انجبل و ...)، كتب خودشـان هم كه تحت نظر تشكيلات اداره مي­شود، پس تحريف در آن راه نيافته و لذا استدلالهاي ما به كتاب آنها الزاماً درست است و نمي­توانند ارجاعات ما به كتب بهايي را منكر شوند چرا كه همه دست نخورده هستند و وحي منزل:

1-      «و اگر از ايشان سؤال شود از شرائط ظهور انبياي بعد که در کتب قبل است، از جمله آنها علامات ظهور و اشراق شمس محمّدي است چنانچه مذکور شد و بر حسب ظاهر هيچ يک ظاهر نشد، مع ذلک به چه دليل و برهان نصاري و امثال آنها را ردّ مي نمائيد و حکم بر کفر آنها نموده ايد، چون عاجز از جواب مي شوند تمسّک به اين نمايند که اين کتب تحريف شده و من عنداللّه نبوده و نيست و حال آنکه خود عبارات آيه شهادت مي دهد بر اينکه من عنداللّه است».[1] پس با اين حساب، انجيل فعلي با آن پرت و پلاهايي كه در آن هست تماماً از سوي خدا نازل شده و تحريف در آن راه نيافته است.

2-      «و در اين مقام، مقصود از تحريف نه چنان است که اين همج رعاع فهم نموده‏اند چنانچه بعضي مي­گويند که علماي يهود و نصاري آياتي را که در وصف طلعت محمّديّه بود از کتاب محو نمودند و مخالف آن را ثبت کردند.  اين قول نهايت بي معني و بي اصل است.  آيا مي شود کسي که معتقد به کتابي گشته و من عنداللّه دانسته آن را محو نمايد؟ و از اين گذشته، تورات در همه روي ارض بود، منحصر به مکّه و مدينه نبود که بتوانند تغيير دهند و يا تبديل نمايند.  بلکه مقصود از تحريف همين است که اليوم جميع علماي فرقان به آن مشغولند، و آن تفسير و معني نمودن کتاب است بر هوي و ميل خود. و چون يهود در زمان آن حضرت آيات تورات را که مدلّ بر ظهور حضرت بود به هواي خود تفسير نمودند و به بيان آن حضرت راضي نشدند لهذا حکم تحريف درباره آنها صدور يافت».[2] با اين حساب، در تورات هيچ تحريفي راه نيافته است و تحريف را علماي فرقان (به بياني آخوندها) ايجاد كردند. پس خداوند العياذ باالله در مورد تورات دروغ گفته است: «آيا طمع داريد كه [اينان‏] به شما ايمان بياورند؟ با آنكه گروهي از آنان سخنان خدا را مي‏شنيدند، سپس آن را بعد از فهميدنش تحريف مي‏كردند، و خودشان هم مي‏دانستند‏‏»[3] و نيز در ادامه در مورد تورات فرموده: «پس واي بر كساني كه كتاب [تحريف شده‏اي‏] با دستهاي خود مي‏نويسند، سپس مي‏گويند: «اين از جانب خداست»، تا بدان بهاي ناچيزي به دست آرند».[4] لابد دست بردن (به فرمودة خداوند توسّط نصّ صريح قرآن) نيز از نظر ايشان تفسير به رأي است؟ بايد براي اين جملات حسينعلي متأسّف بود. كه البتّه اينها از كتاب «ايقان» آورده شده و تماماً از جانب حق تعالي نازل گشته. اما خداي بهاييان يادش رفته بوده كه در قرآن حكم تحريف كتب اديان قبل صادر شده و در ايقان چيز ديگري گفته است. مگر اينكه خداي بهاييان با خداي قرآن متفاوت باشد!

3-      «باري، مقصود از اين اذکار اين بود که اگر بگويند اين علائم مذکوره که از انجيل ذکر شد تحريف يافته و ردّ نمايند و متمسّک به آيات و اخبار شوند مطّلع باشيد که کذب محض و افتراي صرف است.  بلي، ذکر تحريف به اين معني که ذکر شد در اماکن مشخّصه هست (تفسير به هواي خود)».[5] و با اين حساب متن موجود تورات و انجبل تحريف نشده و اگر تحريفي هم صورت گرفته در معاني است. مثلاً داستان كشتي گرفتن خدا (العياذ بالله) در تورات با حضرت يعقوب ماهيتاً درست است امّا در معني تحريف صورت گرفته است (از پوچ ترين و بي منطق ترين استدلالات عالم)! به اين مي­گويند شيرين سخن گفتن به گونه­اي كه حقّ مطلب گم شود و عوام به اصل موضوع پي نبرند.

4-      «اگر چه از بعضي حمقاي ارض شنيده شد که انجيل سماوي در دست نصاري نيست».[6] حقماي ارض كيانند؟ قرآن خود به اين موضوع اشاره دارد كه انجيل تحريف شده است؟ بالاخره حسينعلي قرآن را قبول داشته يا نداشته؟ مگر خود اعتبار خود را از سيّد باب نگرفته است؟ مگر سيّد باب خود را امام زمان معرّفي نكرده بوده و حسينعلي هم اين را قبول نداشته است؟ اگر باب را قبول داشته، باب موعود قرآن بوده، پس حسينعلي بايد قرآن را هم قبول داشته باشد. امّا متأسّفانه مي­بينيم كه در اينجا ايشان اين موضوع را از ياد برده است. چرا؟ جواب واضح است، براي از بين بردن اسلام و ترويج آيين بهايي، بايد به علماي اسلام ضربه ميزد. لذا با احمق خواندن علماي قرآن، سعي داشت مردم را بفريبد و دلها را به سوي خود جذب كند. كه البته صدهزار نفر مريد داشتن نشان مي­دهد مردم اينقدر هم بيخرد نبودند و الاّ مانند اسلام آنچنان دين الهي ترويج مي­يافت كه نيازي به اين ناسزاها به ديگر اديان نباشد.

5-      «باري، بايد از امر مبرّم الهي و از تقدير مقدّر صمداني که در آيه ذکر يافت تجاوز ننمائيم و کتب بديعه را مصدّق شويم چه اگر تصديق اين کتب را ننمائيم تصديق اين آيه مبارکه نشده. چنانچه اين واضح است که هرکس تصديق فرقان ننمود في الحقيقه مصدّق کتب قبل از فرقان هم نبوده».[7] خودش هم نفهميده بالاخره بايد به قرآن استناد كرد يا نكرد.

6-      «تحريف كتبي كه امّتي به آن مؤمن و موقنند عقلاً محال و ممتنع است ... زيرا كتاب يكي دو تا نيست و در يك شهر و در يك مملكت نيست، در عالم منتشر است و انّا نحن نزّلنا الذكر و انّا له احافظون ... در جميع كتب نازل است».[8] چه خوب حدّاقل به تحريف نشدن قرآن اعتراف مي­كند.

7-      «كتب سماويه را مطلقاً مصون از تغيير و تبديل مي­دانند و كلام الهي را بلا استثناء محفوظ از محو و تصرّف مي­شمارند».[9]

8-      «بهائيان حسب التّعليم خداوند منّان قائل به تحريف لفظي كتب مقدّسه نيستند و تحريف را معنوي مي­دانند»[10] (كتب مقدّسه نيز شامل تمام آثار سّبد باب و حسينعلي بهاء و عبدالبهاء و ولي امرالله هم هستند[11] و هر چه در آنهاست وحي منزل است كه ما بعداً به اين اعتراف بسيار رجوع خواهيم كرد).

9-      دكتر «اسلمنت» دربارة اصالت آثار باب و بهاء مي­نويسد: «حضرت باب و حضرت بهاءالله آثار بي­شمار نازل و مرقوم فرمودند ... الواح و آثار امر بهايي چه از حيث كثرت و فراواني و چه از حيث اتقان و ضبط و وثوق ابداً مشابه و نظيري در اديان سابقه ندارد ... بديهي است كه حسن ضبط و صيانت تعاليم و آثار در اين امر و شدّت وثوق و اعتبار مسلّمه­اش در منع خطر سوء تفاهم در استقبال محتوم است».[12]

10-   بهاءالله چنين مي­گويد: «مي­گويند بيان تحريف شده؛ بگو لعمرالله نفسي قادر بر تحريف بيان نبوده و نيست و مقصود مشركين آنكه ناس را از مشاهدة كتب الهي منع نمايند».[13] و «بيان» بر تمامي آثار باب اطلاق مي­شود.[14] پس بيان همه­اش از جانب خداست و كلمه­اي از بشر در آن نيست.

11-   بهاءالله چنين مي­گويد: «اين خادم فاني شهادت مي­دهم كه قرآن تمام بوده و بيان هم تمام است و قرآن همان است كه در دست كل بوده و بيان هم همين است كه حال موجود است».[15]

12-   بهاءالله چنين مي­گويد: «فرقان از براي امّت رسول حصن محكم بوده ... چنانچه جميع مايحتاج آن امّت از احكام و دين و شريعت سيّد المرسلين در آن رضوان مبين موجود و معيّن گشته و آن است حجّت باقيه براي اهلش بعد از نقطة فرقان».[16]

13-   بهاءالله چنين مي­گويد: «كتاب مقدّس نگاه داشته شده­اي كه بر محمّد رسول الله و خاتم انبياء نازل فرموده و آن را حجّت باقي از نزد خويش قرار داده و هدايت و يادآوري براي جهانيان است».[17] اين عقيدة حسينعلي در مورد قرآن است. نكتة جالبي كه در اين جمله هويداست و بعداً به آن مي­پردازيم، اعتراف حسينعلي به ختم رسالت توسّط حضرت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم است. بندة خدا يادش رفته بوده براي چه مبعوث شده و در چنين جايي كه هيچ بهايي نمي­تواند منكر آن شود به اين موضوع اعتراف مي­كند.

با اين حساب، هر آنچه در كتب بهايي (آن قسمت كه معتقد به نزول آن از طرف خداوند متعال هستند) و هر آنچه در قرآن است همه و همه تماماً بدون هيچ كم و كاستي از طرف خداوند نازل شده و دست هيچ بني بشري در آن راه نيافته است.

موفق باشيد.



[1] ايقان: 56

[2] ايقان:‌ 57

[3] بقره: 75 «أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَريقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُون».

[4] بقره: 79 «فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَکتُبُونَ الکتَابَ بِاَيديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً  قَليلاً»

[5] ايقان: 59

[6] ايقان: 59

[7] ايقان: 134

[8] بهجه الصّدور، حيدرعلي: 199

[9] فرائد: 724

[10] محاضرات: 130                     

[11] نظر اجمالي، چاپ 5: 179 «آيات و كلمات مقدّسه دو شارع عظيم يعني حضرت باب و حضرت بهاءالله و الواح و آثار مباركه حضزت عبدالبهاء و حضرت وليّ امرالله ... مجم.عاً معارف وسيعه و كلمات رسميّة مقدّسه را تشكيل مي­دهند».

[12] بهاأالله و عصر جديد: 150

[13] امر و خلق: 389

[14] بيان فدسي: 102 و 198؛ اسرار الآثار، جلد 2

[15] مائدة آسماني، جزء 7: 219

[16] ايقان:‌ 154

[17] سوره الملك، چاپ تهران: 11؛ آثار قلم اعلي، جلد 5: 22 «كتاب قدّس حفيظ الّذي نزّل علي محمّد رسول الله و خاتم النّنبيين و جعله حجه باقيه من عنده و هدي و ذكري للعالمين».

تأويل و توجيه در آيين بهايي

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

همة بهاييان بر اين معتقدند كه در كتابهاي آنان هر چه مي­خوانيد معني ظاهري بوده و معناي ديگري هم دارد و در حقيقت، توجيه و تفسيري بايد براي آن قائل شد. چنانچه خود حسينعلي بهاء در استدلالهايش براي توجيه و تغيير معناي تمام آيات قرآن و روايات از همين شيوه استفاده مي­كند. امّا همين كار از نظر خود آيين بهايي كاري نكوهيده بوده و هيچكس حقّ تأويل وتوجيه آيات را ندارد:

  1. «جائز نيست تفسير بيان الّا بدانچه تفسير شده از نزد شجرة او».[1]
  2. «كسي كه به غير از آنچه در الواح من نازل شده تكلّم كند از من نيست».[2]
  3. «كسي كه آنچه از سماء وحي نازل شده را تأويل مي­كند و آن را از معني ظاهرش خارج مي­سازد از كساني است كه كلمة الله عليا را تحريف مي­كند و از كساني است كه از خاسران در كتاب مبين محسوب مي­گردد».[3]
  4. «حضرات احبّاء بايد آنچه نصوص كتاب است بيان نمايند و ادني كلمه­اي تجاوز نشود».[4]
  5. «از جمله وصاياي حتميّه، و نصائح صريحة اسم اعظم (بهاءالله) اين است كه ابواب تأوبل را مسدود نمايند و به صريح كتاب يعني به معني لغوي مصطلح قوم تمسّك جويند».[5]

حال چگونه مي­شود كه اين پيامبرنماها دست به تأويل و توجيه قرآن مي­زنند و هر چه دلشان بخواهد براي فريفتن عوام به قرآن نسبت مي­دهند؟ هر جا چيزي باب ميلشان نيست آن را تغير مي­دهند و هر جا ضرورت اعلام كند از تفسير و در واقع «تغيير» آن دريغ نمي­كنند.

از اين كه بگذريم، آنچه كه از اين جملات به دست مي­آيد و بهاييان نمي­توانند منكر آن شوند اين است كه هيچ كس حقّ تأويل و تفسير سخنان ايشان را ندارد. مثلاً اگر حسينعلي بهاء گفت «من خالق خدايان هستم» ديگر كسي نمي­تواند آن را براي ما توضيح دهد چون از آن كار نهي شده است و بايد تنها و تنها به نص رجوع شود و از آن تجاوز نشود.

اين آوردم چرا كه در قسمتهاي بعد با اين جملات زياد كار خواهيم داشت و از آنها بايد استفاده­هاي زيادي شود. به نظر من، بايد اين جملات را آب طلا نوشت.

موفق باشيد.



[1] بيان فارسي: 21؛ بيان عربي: 5 «ما أنت أن يفسّر أحد البا ما فسّرت»

[2] اقدس: 111 «والذي يتكلّم بغير ما نزل في الواحي انّه ليس مني»

[3] اقدس: 101 «انّ ألّذي يأوّل ما نزل من السّماء الوحي و يخرجه عن الظّاهر انّه ممّن حرّف كلمه الله العليا و كان من الأخسرين في كتاب مبين»

[4] امر و خلق، به نقل از عبدالبهاء: چاپ اوّل: 9

[5] گنجينة حدود و احكام، باب 54

معيار تشحيص حقايق در بهاييّت

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

در آيين بهايي براي اين كه حق را از باطل تشخيص دهيم يك سري معيار مشخّص گرديده است كه به عقيدة ايشان، بشر ابزار سنجشي در اختيار ندارد تا بتواند كشف حقيقت كند: «ميزان ادراك آنچه مسلّم است منحصر در 4 موازين است. يعني حقايق اشياء به اين 4 چيز درك مي­شود:

اوّل: ميزان حس است و اين ناقص است زيرا خطا در آن راه دارد ...

ثاني: عقل است ... اختلاف فلاسفه در اين است كه ميزان عقل تامّ نيست و الّا همه متّفق الرّأي بودند.

ثالث: نقل است و آن نصوص كتاب مقدّسه است. اين نيز تام نيست زيرا نقل را نقل درك مي­كند ...

پس آنچه در دست ناس است محتمل الاخطاست ...   

واضح شد كه در دست خلق ميزاني نيست كه اعتماد نمايي بلكه فيض روح­القدس ميزان صحيح است كه در آن ابداً شك و شبهه نيست و آن تأييدات روح­القدس است كه به انسان مي­رسد و در آن مقام، يقين حاصل مي­شود».[1] با اين حساب ما هيچ راهي براي شناخت و درك هستي و حقيقت نداريم. تازه از كجا معلوم آن فيض روح­القدس همان فيض روح­القدس است و القائات شيطاني نيستند؟ با چه معياري بايد حقيقت آن روح­القدس معلوم شود تا بتوان به آن اعتماد كرد؟

عبدالبهاء پا را فراتر نهاده و معيار تشخيص حقّ از باطل را پنج عامل مي­داند (حس، عقل، نقل، الهام و كشف شهود قلبي[2]) و چهار قسم اوّل را باطل و آخري را قابل اعتماد دانسته است. تمام كتب بهايي حاوي چنين استدلالهاي براي مردم هستند و لذا هيچ كدام قابل اعتماد نيستند. با ايم وجود، نه مي­توان بحث عقلي كرد، نه بايد تاريخ را قبول داشت،‌ نه به چشم و گوش اعتماد كرد و نه هيچ. تنها راه ممكن كشف و شهود قلبي است. اي مردم! اگر چيزي را نمي­فهميد دليلش اين نيست كه استدلال باطل است بلكه چون براي شما كشف و شهود اتّفاق نيفتاده است شما قادر به درك موضوع نيستيد. قبلاً اين كشف و شهود براي ما اتّفاق افتاده است و شما مي­توانيد به ما رجوع كنيد!!!

حال شما ببينيد با اين حرفها و استدلالات باطل چگونه يك عدّه انسان ساده به بازي گرفته شده­اند و پوچي آيين و استدلالهاي آن را به حساب نقص مشاهدات خود مي­گذارند. در ادامه با اين نوع طرز تفكّر بهاييان بيشتر آشنا مي­شويم.

موفق باشيد.



[1] مفاوضات: 219 و 220

[2] مكاتيب، جلد 1 عربي: 113-110، 152 و 153؛ فرائد: 700

ادعاهاي حسينعلي بهاء

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

به راستي ادّعاي حسينعلي بهاء چه بوده است؟ برده بوده، بنده بوده، پيامبر بوده، خدا بوده يا خداي خدايان؟ براي پاسخ به ادّعاهاي او رجوع مي­كنيم.
  1. بهاء براي «شيخ محمّد تقي اصفهاني» دشمن سرسختش مي­نويسد: «به راستي مي­گويم و لوجه الله مي­گويم اين عبد و اين مظلوم شرم دارد خود را به هستي و وجود نسبت دهد تا چه رسد به مقامات فوق آن».[1]
  2. در مقابل «نبيل زرندي» خود را رجعت ابراهيم، موسي، يوسف، يحيي، عيسي و حسين بن علي و سيبد باب معرّفي مي­كند.[2]
  3. خود را عبد فاني مي­داند: «حال دو سنه مي­گذرد كه اعداء در هلاكت اين عبد فاني نهايت سعي و اهتمام دارند».[3]
  4. در نامه­اي كه براي «ميرزا حبيب مراغه­اي» مي­نويسد دم از خدايي مي­زند: «بگو بشارت باد شما را در اين ايّام كه الله در سايه­اي از روح آمده است».[4] و براي بابيهاي بغداد مي­نويسد: «اين نامه از نملة فانيه بسوي احبّاي خدا ارسال مي­شود».
  5. در جايي ديگر خود را فرستادة خدا مي­داند: «خداوند مرا مبعوث كرد و با آيات بيّنات به سوي شما فرستاده است».[5]
  6. در برابر ناصر الدّين شاه مي­گويد: «اي سلطان! صداي اين مملوك و برده را بشنو، من بنده­اي هستم كه ايمان به خدا و آيات او آورده­ام».[6]
  7. در «لوح سيّاح» به «ميرزا علي مراغه­اي» دستور مي­دهد: «اي علي! شهادت بده كه من ظهور خدا در جبروت بقايم، و بطون او در غيب عما و همه به فرمان من خلق شده­اند».[7] عجب!
  8. از همه بالاتر ادّعاي خدا آفريني مي­كند. عبدالبهاء در اينباره چنين مي­نويسد: «اظهار الوهيّت و ربوبيّت بسياري نموده­اند. حضرت قدّوس روحي له الفداه يك كتاب در تفسير صمد نازل فرموده­اند از عنوان كتاب تا نهايتش انّي أنا الله است و جناب طاهره انّي أنا الله را در بدشت تا عنان آسمان به اعلي النداء بلند نمود و همچنين بعضي از احبّاء در بدشت. و جمال مبارك در «قصيدة ورقائيه» مي­فرمايند: «كل الالوه من رشح أمري تآلهت، و كل الرّبوب من طفح حكمي ترتب» «همة اله­ها و خدايان از رشح امر من اله شده­اند، و همة ربّها از طفح و سرريزي حكم من ربوبّيت يافته­اند»».[8] استغفرالله ربّي و اتوب اليه!
  9. و در آخر اعتراف مي­كند كه در كار خود حيرت زده و سرگردان شده است: «به خدا سوگند سر نخ امر گم شده و من متحيّر مانده­ام».[9]

حال، قضاوت با خودتان!

موفق باشيد. 




[1] لوح ابن الذئب: 33

[2] آثار قلم اعلي، جلد 4: 19

[3] ايقان: 167

[4] آثار قلم اعلي، جلد 4: 364 لوح بلبل الفراق «قل يا هؤلاء فابشروا في تلك الايّام الّتي فيها أتي الله في ظلّ من الرّوح»

[5] اقتدارات: 54 «قد بعثني الله و أرسلني اليكم بآيات بيّنات»

[6] آغاز لوح سلطان «يا ملك الارض! اسمه نداء هذا المملوك انّي عبد آمنت باالله و آياته»

[7] گنج شايگان: 80 «أنّ يا علي فاشهد بانّي ظهور الله في جبروت البقاء و بطونه في غيب العماء ... و كلّ خلقوا بأمري»

[8] مكاتيب، جلد 2: 255

[9] آثار قلم اعلي:‌329 «تاالله قد ضلّت رأس الخيط في أمري و صرت متحيّراً»

سواد و علم خدايي حسينعلي بهاء

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

ميرزا حسينعلي نوري، ملقّب به بهاءالله، متولّد دوّم محرّم سال 1233 هجري قمري و فوت دوّم ذيقعدة 1309 هجري قمري است. پدر او «ميرزا عبّاس نوري» معروف به «ميرزا بزرگ» از منشيان و مستوفيان زمان محمّد شاه قاجار بوده است و ماليات جمع­آوري مي­كرده و از مازاد سهم حكومت ارتزاق مي­نموده است. خاندان ميرزا به حُسن خط و انشاء مشهور بوده­اند و بسياري از رجال دربار از او سرمشق مي­گرفتند. خانه­اش مجمع ارباب ذوق و ادب بود و ميرزا بزرگ براي فرزندانش معلّم سرخانه از دوستانش تهيّه مي­كرد. روي همين مراقبت بود كه فرزندش «ميرزا حسن» لياقت منشي­گري سفارت روس را پيدا كرد.[1]

حسينعلي بهاء در نامه­اي كه به ناصرالدّين شاه مي­نويسد مي­گويد: «يا سلطان انّي كنت كأحد من العبادو راقداً علي المهاد مرت عليّ نسائم السبحان و علمني علم ما كان ... ما قرأت ما عند النّاس من العلوم و ما دخلت المدارس فسئل المدينه الّتي كنت فيها» «اي سلطان! من همچون يكي از بندگان بودم و در آرامگاه استراحت مي­كردم، نسيم سبحاني بر من گذشت وعلم همه چيز را به من آموخت ... من نزد هيچكس اين علوم را نخواندم و داخل هيچ مدرسه­اي نشدم، از شهري كه در آن زندگي مي­كردم پرسش نما».[2] طبق اين نوشته، او درس نخوانده و هيچ سوادي از خواندن و نوشتن حتّي مقدّماتي را كسب ننموده و «علم ما كان» در عالم به او داده شده است. حال ببينيم اين ادّعا تا چه حدّ صحيح است.

اوّلاً، اگر بخواهيم از كساني كه در شهر بهاء زندگي مي­كنند پرسش نمائيم، نزديكترين شخص به او خانواده و خاندان و همشيره­اش «عزيه خانم» است. عزيه مي­گويد: «ايشان تحصيل كرده و امّي نيست».[3]

ثانياً، «محمّد علي فيض» مي­گويد: «از قرار معلوم، فقط مقدّات خواندن و نوشتن را نزد پدر و بستگان آموخته و در مدرسه و مكتبي مطابق معمول آن زمان داخل نشده است».[4] كه با معناي امّي بودن سازگاري ندارد.

ثالثاً، دكتر «اسلمنت» مي­نويسد: «به مدارس دبستاني داخل نشدند، فقط در منزل، جزئي تحصيل كردند».[5] كه باز هم معناي امّي بودن سازگاري ندارد.

رابعاً، خود حسينعلي معتقد است نقل اقوال دليل بر علوم كسبي است نه موهبت الهي.[6] يعني اگر شخصي چيزي را نقل كرد اين موهبت الهي و علم لدنّي نيست. اگر اين حرف ايشان را بپذيريم كه بايد بپذيريم، بايد قبول كنيم كه علم ايشان نيز كسبي بوده چرا كه نوشته­هاي ايشان پر است از اشعار، اقوال و اذكار شعراء، حكماء و ادباء . از خود كه چيزي ندارد تا آن را موهبت خدايي بدانيم. (نگاهي بيندازيد به آثار ايشان)

امّا علم حسينعلي بهاء؛ حسينعلي بهاء گفته بود كه علم «ما كان» در نزد او است. همچنين مي­گويد: «انا ما قرأنا كتب القوم و ما اطلعنا بما عندهم من العلوم، كلبما أردنا أن نذكر بيانات العلماء و الحكماء يظهر ما ظهر في العالم و ما في الكتب و الزبر في لوح أمام وجه ربّك نري و نكتب» «ما كتب قوم را قرائت نكرده­ايم و از علومي كه نزد آنها است اطّلاع حاصل ننموده­ايم، هرگاه بخواهيم از بيانات علماء و حكما چيزي ذكر نمائيم ظاهر مي­شود آنچه در عالم و كتب و نوشته­ها است در لوحي پيش چشم پروردگارت، مي­بينيم و مي­نويسيم».[7]

امّا براي نقض آنچه كه ايشان ايراد فرموده­اند بايد متذكّر شويم:

  1. ايشان راجع به «حاج كريم خان»‌[8] مي­نويسد: «اين بنده اقبال به ملاحظة كلمات غير نداشته و ندارم ولكن چون جمعي از احوال ايشان سؤال نمودند .... لازم گشت قدري در كتب او ملاحظه رود و جواب سائلين بعد از معرفت و بصيرت داده شود. باري كتب عربيّه او به دست نيفتاد تا اين كه .... كتاب «ارشاد العوالم» چند روز معدوده نزد بنده بود و گويا دو مرتبه در او ملاحظه شد. از قضا مرتبة ثاني به دست آمد كه حكايت معراج سيّد لولاك بود».[9] كسي كه علم خدايي دارد چه لزومي دارد براي يافتن موضوعي به دنبال يافتن كتاب باشد و تازه عربي پيدا نكند و بعد كه فارسي پيدا شد دوبار ملاحظه كند. چرا آنچه كه او مي­خواسته جلوي چشمش ظاهر نشده تا اين همه به زحمت نيفتد و مجبور به نظر در كتاب براي چند روز نشود؟
  2. حسينعلي مي­گويد: «... و در فرقتان بسيار آيات دليل بر اين است، اگر چه نفس آيه در دست نيست (!) وليكن مضامين آيات بدين قرار است: ... و هو الّذي أنبت من الأرض نباتاً أفلا تؤمنون».[10] آيا كسي كه مي­گويد هر گاه بخواهم چيزي ذكر كنم علم ما كان مانند لوحي براي من ظاهر مي­شود مي­تواند بگويد «نفس آيه مدّ نظرم نيست»؟ و بعد هم آية قرآن را غلط بخواند و آيه­اي بخواند كه در قرآن نيست؟

3.       حسينعلي براي اثبات ادّعاي سيّد باب مي­گويد: «...مثلاً ذکر حزن و سجن و ابتلاء که بر آن خلاصه فطرت الهي وارد شد در اخبار قبل ذکر شده.  فِي البِحار : إنَّ في قائِمِنا اَربَعَ علاماتٍ من اَرْبَعَةِ نَبيٍّ مُوسي و عيسي و يُوسُفَ وَ مُحَمَّدٍ.  امّا العَلامَةُ مِن موسيَ الخَوفُ و الانتظار.  وَ اَمّا العَلامَةُ مِن عيسي ما قالُوا في حَقِّهِ.  و العَلامَةُ مِن يُوسُفَ السِّجنُ وَ التَّقيَّةُ.  وَ العَلامَةُ مِن مُحَمَّدٍ يَظْهَرُ بِآثارٍ  مِثلِ القرآنِ. " با اين حديث به اين محکمي که جميع امورات را مطابق آنچه واقع شده ذکر فرموده‏اند مع ذلک احدي متنبّه نشده و گمان ندارم که بعد هم متنبّه شوند إلّا مَن شاءَ رَبُّکَ».[11] ايشان اگر علم لدنّي دارند بايد به محتويات تمام كتب آگاه باشند و لزومي به آوردن مضمون نيست آن هم به غلط. ملاحظه بفرمائيد متن صحيح حديث چيست: «مِنْ أَرْبَعَةِ أَنْبِيَاءَ شَبَهٌ مِنْ مُوسَي وَ شَبَهٌ مِنْ عِيسَي وَ شَبَهٌ مِنْ يُوسُفَ وَ شَبَهٌ مِنْ مُحَمَّدٍ ص فَقُلْتُ وَ مَا شَبَهُ مُوسَي قَالَ خَائِفٌ يَتَرَقَّبُ قُلْتُ وَ مَا شَبَهُ عِيسَي فَقَالَ قِيلَ فِيهِ مَا قِيلَ فِي عِيسَي قُلْتُ فَمَا شَبَهُ يُوسُفَ قَالَ السِّجْنُ وَ الْغَيْبَةُ قُلْتُ وَ مَا شَبَهُ مُحَمَّدٍ ص قَالَ إِذَا قَامَ سَارَ بِسِيرَةِ رَسُولِ اللَّهِ ص إِلَّا أَنَّهُ يُبَيِّنُ آثَارَ مُحَمَّدٍ وَ يَضَعُ السَّيْفَ ثَمَانِيَةَ أَشْهُرٍ هَرْجاً هَرْجاً حَتَّي يَرْضَي اللَّهُ قُلْتُ فَكَيْفَ يَعْلَمُ رِضَا اللَّهِ قَالَ يُلْقِي اللَّهُ فِي قَلْبِهِ الرَّحْمَة».[12]

  1. حسينعلي به كرّات در ترجمة عربي قرآن به غلط افتاده كه البتّه ترجمة صحيح آن را هر انساني كه اندكي سواد در مورد زمان فعلهاي عربي داشته باشد مي­داند. مثلاً مي­گويد: «و لَئِنْ  قُلتَ إنَّکُم مَبعُوثُونَ من بَعدالموتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ کَفَرُوا إن هَذَا إلّا سِحرٌ مُبِينٌ. مضمون آن اين است که اگر بگوئي به اين مشرکين که شما مبعوث شده ايد بعد از مردن، هر آينه مي گويند آنهائي که کافر شده‏اند به خدا و آيات او، نيست اين مگر سحري ظاهر و آشکار و هويدا».[13] كه ترجمة صحيح عربي آن چنين است: «و اگر بگويي: «شما پس از مرگ برانگيخته خواهيد شد» قطعاً كساني كه كافر شده‏اند خواهند گفت: «اين [ادّعا] جز سحري آشكار نيست»».[14]
  2. نمونه­اي ديگر از ترجمة تحت الّفظي غلط: «وَ إن تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُم أَ إذَا کُنَّا تُرَاباً اَئِنَّا لفي خَلْقٍ جَديدٍ؟که ترجمه آن اين است که مي فرمايد:  اگر عجب مي داري پس عجب است قول کافران و معرضان که مي گويند:  آيا ما تراب بوديم؟ و از روي استهزاء مي گفتند که آيا مائيم مبعوث شدگان»؟[15] كه ترجمة آن با توجّه به زمان فعل بسيار ساده است: «و اگر عجب داري، عجب از سخن آنان [كافران‏] است كه: «آيا وقتي خاك شويم، به راستي در آفرينش جديدي خواهيم بود»؟».[16]
  3. نمونه­اي ديگر از ترجمة تحت الّفظي غلط: «مثل اين که مي فرمايد:  "و نُفخَ في الصُّورِ ذَلِکَ يَومُ الوَعيدِ و جَاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سَائقٌ و شَهِيدٌ. که معني ظاهر آن اين است :  دميده شد در صور و آن است يوم وعيد که به نظرها بسيار بعيد بود و آمد هر نفسي براي حساب و با اوست راننده و گواه».[17] الله اكبر، زبان عربي كه ديگر عوض نشده. ترجمة‌صحيح: «و در صور دميده شود اين است روز تهديد [من‏]».[18]

با اين سواد اندك عربي چگونه مي­توان تصوّر كرد كه اين به قول خود پيامبر علم خدايي داشته است؟ اين بيانات همه در آثار بهايي محفوظند و نمي­توان آنها را كتمان كرد. با اين تفاسير و ترجمه قرآن، بايد اعتقاد داشت كه قيامت و مبعوث شدن مردگان و همه و همه قبلاً اتّفاق افتاده است و ديگر قيامتي در كار نيست. كه جالب است بدانيم در حقيقت نيز نظر بهاييان همين است. حال به چه دليل و كدام برهان عقلي الله أعلم.

موفق باشيد. 



[1] كواكب، جلد 1: 254

[2] مقالة شخصي سياح: 116

[3] تنبيه النّائمين: 4، 34 و 44

[4] حضرت بهاءالله: 18

[5] بهاءالله و عصر جديد: 28

[6] آثار قلم اعلي، جلد 3: 118

[7] اسرار الآثار: 191

[8] سر دستة‌شيخيها

[9] ايقان: 122

[10] صحيفة‌ شطّيه كه در رحيق مختوم:‌285 و مائدة آسماني، جزء 4: 330 آمده است.

[11] ايقان:‌ 168

[12] بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏52، ص: 347

[13] ايقان: 74

[14] هود: 7

[15] ايقان:‌74

[16] رعد: 5

[17] ايقان: 75

[18] ق: 20 و 21

شوقي افندي، جانشين عبدالبهاء و سرانجام

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

بر خلاف وصيّت حسينعلي بهاء، بعد از عبدالبهاء، محمّدعلي جانشين نشد بلكه به نوة عبدالبهاء «شوقي افندي» رسيد. او نوة دختري عبدالبهاء (ضائيه خانم، دختر بزرگ او) و پسر «ميرزا هادي افنان» بود.[1] عبدالبهاء هنگام مرگ با اين كه محمّدعلي زنده بود، با نوشتن الواح وصايا براي رياست بهاييان، قرار تازه­اي گذاشت و سلسلة «ولي امرالله» را تأسيس كرد. بر اين مبنا، وليّ امرها يكي پس از ديگري جانشين خود را تعيين و مبيّن آثار بهايي  و مرجع مطاع همگاني و رئيس دائمي بيت العدل هستند. بر اين اساس، نخستين وليّ امر «شوقي» و پس از او سلسلة اولياء در نسل او و فرزند ذكور و بكر او خواهند بود.[2]

سؤالي اساسي كه در اينجا مطرح مي­شود و يقيناً بي­جواب مي­ماند اين است كه مگر عبدالبهاء به حسينعلي بهاء ايمان نداشته كه بر خلاف وصيّت او عمل مي­كند؟ جواب از دو حالت خارج نيست؛ يا اين كه عبدالبهاء پدرش را پيغمبر خدا نمي­دانسته و اعتقاد بر اين نداشته است كه سخن پدرش سخن خداست و يا اين كه اعتقاد به پيغمبري او داشته است امّا مانند پدر به قيامت و عالم آخرت اعتقادي نداشته چرا كه اگر ايمان مي­داشت اعمال انسان تحت محاسبه قرار مي­گيرند، هيچ­گاه بر خلاف سخن پيغمبر خدا عمل نمي­كرد.

لذا منطقي است كه عدّه­اي با اين ادّعاي عبدالبهاء به خدايي نبودن اين آيين پي بردند و البتّه برگشتند كه از جملة آنها «عبدالحسين آواره»، «فيض الله صبحي» و كاتب مخصوص عبدالبهاء «ميرزا حسين نيكو» بودند. آواره كتاب «كشف الحيل» را بر ردّ بهاييّت نوشت و صبحي كتاب «خاطرات صبحي» و ميرزا حسن نيكو كتاب «فلسفة نيكو» را نوشتند و همگي به آيين اسلام درآمدند.

شوقي نيز پس از احراز مسند، به بهاييّت تشكيلات حزبي داد و محافل منتخب محلّي و ملّي را براي آنها به وجود آورد و آنها را عنوان محافل مذهبي يا شركتهاي تجاري به ثبت رسانيد.[3] دليل ماندگاري اين آيين هم با اين همه بي اصالتي­اش همين تشكيلات اداري شد و هر كس مخالف ميل شوقي رفتار مي­كرد ابتدا طرد اداري مي­شد و سپس طرد روحاني و آن چنان وضع فلاكت­­باري برايش به وجود مي­آمد كه در خاطرات صبحي به زيبايي به تصوير كشيده شده است.

«مركز قدرت شوقي در كشور اسرائيل غاصب قرار گرفته، مذهب آنان را رسميّت دادند و اموال و املاكشان تحت حمايت قرار گرفت و از ماليات و عوارض معاف گرديدند».[4] سؤال اينجا است كه از زمان اشغال كشور فلسطين توسّط انگلستان تا روي كار آمدن اسرائيل، اين گروه چه خدمتي به آنها انجام داده­اند كه مسلكشان رسمي، اموالشان مورد حمايت و از پرداخت ماليات و عوارض عفو شدند؟‌ چيزي كه نسبت به خود يهود انجام نشد تا بدان زمان و نشده است.

جالبتر اين كه شوقي در راستاي تحقّق رسيدن جانشيني به اولاد ذكور اصلاً عقيم ماند و هيچ فرزندي نداشت و بعد از مرگ او شعبه­هاي بسياري به وجود آمد:[5]

1-      بسياري از آنان به رهبري معنوي زن شوقي «اروحيه ماكول» (حضرت حرم) و رياست ظاهري «ايادي امرالله» (كارگزاران و خادمين پيشوايان بهايي) باب ولايت را مسدود دانستند و شش سال پس از مرگ شوقي، با تعجيل تمام در لندن كنفرانسي از رؤساي بهايي هر محل تشكيل دادند و در آن اجنماع 9 نفر اعضاي بيت العدل موعود را انتخاب نمودند. سپس آن را در «حيفا» برپا ساختند و هر چند سال يك بار تجديدي انتخاب مي­شود.

2-      دسته­اي ديگر از پيروان شوقي با دلايلي قوي، بيت العدل را بي­اعتبار و ساختگي خواندند (از جمله اين كه به نصّ وصايا رئيس دائمي و عضو ممتاز بيت العدل بايد وليّ امر الله باشد و بيت العدل بدون وليّ امر الله صلاحيّت رهبري ندارد) و رئيس هيئت بين المللي ايادي به نام «چارلز ميسُن ريمي» را جانشين شوقي و وليّ امر ثاني خواندند.

3-      در همين زمان جواني از بهائيان خراسان در سرزمين اندونزي به پا خواست و خود را موعود كتاب اقدس و صاحب آيين تازه خواند. او «جمشيد معاني» ملقّب به «سماءالله» بود.

از اين به بعد، ما سعي ميكنيم به نقدهاي اساسي در آيين بهايي بپردازيم تا هويّت سردمداران آن بيشتر هويدا گردد. تا بدينجا، بيشتر بحثهاي تاريخي مطرح شدند و اگر چه سؤالها و نقدهاي بسيار اساسي مطرح شدند كه جوابي هم براي آنها نمي­توان يافت (مگر اينكه بهاييان كتب تاريخي خود را بازنويسي كنند كما اينكه در برهه­اي از زمان اين كار را كردند)، امّا ايرادهاي اساسي تري هم وجود دارند كه به آنها بيشتر خواهيم پرداخت.

موفق باشيد.



[1] 1314-1377

[2] الواح وصايا، چاپ مصر: 16-11؛ نظر اجمالي: 68-66

[3] قرن بديع، جلد 2: 41؛ گوهر يكتا، نوشتة روحيه خانم: 384

[4] توقيعات مباركه، جلد 3: 165

[5] شعبات بابي و بهايي: شيح احمد احسائي و سيّد كاظم (شيخيّه و بابيّه)؛ بابيّه (ازلي، دياني، قدّوسي، عياني، قره العيني، بياني، بهايي)؛ بهايي (ثابتي، ناقضي)؛ ثابتي (سهرابي، شوقي)؛ شوقي (بيت العدل، ريمي، سمائي)

جانشيني بعد از حسينعلي بهاء

(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)

با سلام،

حسينعلي بهاء سه زن داشته است و فرزندان متعدّد. در لوحي به نام «لوح عهد» كه به منزلة وصّيت­نامة اوست سفارش همة فرزندان را كرده و جانشين خود را هم تعيين كرده است: «لسان از براي ذكر خدا خير است، آن را به گفتار زشت ميالاييد ...؛ مذهب الهي براي محبّت و اتّحاد است، آن را سبب عداوت و اختلاف ننماييد ...؛ وصيه الله آن كه اغصان (بچه­هاي خود و بستگانش) و افنان (بستگان باب) و منتسبين، طراً به غصن اعظم ناظر باشند ... قد قدّر الله مقام الغصن الاكبر بعد مقامه انّه هر الآمر الحكيم قد اصطفينا الأكبر بعد الأعظم ... محبّت اغصان بر كل لازم ...؛ احترام و ملاحظه اغصان بر كل لازم».[1] كه ترجمة قسمت آخر چنين مي­شود: «خداوند تقدير فرموده كه مقام غصن اكبر (محمّد علي) بعد از غصن اعظم (عبدالبهاء) باشد، او امر كننده و حكيم است، ما اكبر را بعد از اعظم انتخاب كرديم».

عبدالبهاء يا «عبّاس افندي» از زن اوّل حسينعلي به نام «نوّابه» بود و محمّد علي از زن ديگرش به نام «مهد عليا». طبق «لوح عهدي» بايد محمّد علي پس از عبدالبهاء جانشين مي­شد امّا بر خلاف وصيّت حسينعلي كه نزاع و اختلاف نكنيد و دشنام ندهيد، بين اين دو برادر اختلاف بسيار شديدي بر سر جانشيني صورت گرفت. لذا عبدالبهاء غصن اكبر را «ناقص اكبر» و مريدانش را «ناقصين» خواند و پيروان خودش را «ثابتين». محمّدعلي نيز غصن اعظم را «رئيس المشركين» و «ابليس لعين» لقب داد.[2] سؤال اينجا است كه اين چه خدايي است كه كساني را پيشواي مردم و امّت پس از پيغمبرش قرار داده است كه بر سر جانشيني كه قبلاً تعيين شده اختلاف پيدا مي­كنند؟

همچنين عبدالبهاء برادر و مريدان برادرش را پشه، سوسك، كرم خاكي، خفّاش،‌ جغد، كلاغ، روباه، گرگ و ... لقب داد و خود را بلبل و طاووس خواند.[3] محمّدعلي هم بيكار ننشست و عبدالبهاء را گوساله و الاغ دوپا خوانده و خود را شير خدا لقب داد.[4] سؤال بعدي اينجا است كه واقعاً چقدر خداوندِ حسينعلي بهاء (العياذ بالله) بي­خرد و بي­تدبير بوده است كه زمام امّت را به دست چنين انسانهاي بي­ادبي نهاده است و انسانها از چه كساني بايد درس اخلاق بگيرند و هدايت شوند!

بعد از آن، عبدالبهاء اعلام كرد: «ناقصين بسياري از الواح و آثار بهاء را سرقت نموده و صورت نماز 9 ركعتي بهاييّت را به همراه احكام متمّم كتاب اقدس دزديده­اند و آيين نازنين را ناقص كرده­اند و هنوز هم اين عبادت مفقود مي­باشد».[5] اين سؤال باز هم پيش مي­آيد كه عجب خدايي داشته اند اين پيامبران و جانشينان الهي كه نمي­دانسته بعد از مرگ پيغمبرش حكم نماز را كه بر مردم واجب كرده مي­دزدند و ملّت بعد از او بايد بدون داشتن حكم نماز سپري كنند. سؤال مهمتر اين كه آيا عبدالبهاء يك بار حتّي نديده كه پدرش اين نماز را بخواند و آن را ياد بگيرد و خودش نيز بخواند تا حكم خدا تنها به واسطة ورقهاي كاغذ حفظ نشود؟ پس نه حسينعلي اين نماز را مي­خوانده تا فرزندان و مريدان و نزديكانش آن را ياد بگيرند و نه عبدالبهاء تا بدان سنّ! اين چه آيين و خدايي است كه احكامش را مي­دزدند؟ همچنين، مگر حسينعلي عالِمِ بلا مكان نبوده و مگر علم خدايي نداشته است و نمي­دانسته كه بعد از مرگش بچه­هايش اينقدر ناخلف درمي­آيند و عبادت بندگان خدا را مي­دزدند؟ البتّه وقتي خدايشان چنين بي­خرد و بي­تدبير بوده است از پيغمبرش چه انتظاري مي­رود چه رسد به جانشينان او! كه البتّه خود عبدالبهاء به اين نكته صراحتاً اشاره مي­كند: «انصاف بايد داد، نفسي كه در تربيت اولاد و عيال و آل عاجز مانده چگونه تربيت اهل آفاق نمايد و آيا در اين قضيه ذرّه­اي شبهه و ترديد است؟ لاوالله».[6]

عبدالبهاء كار زيركانه­اي كرد؛ چرا كه نه خود را پيغمبر خواند نه ادّعاي علم خدايي كرد تا از سؤالها در امان بماند و فقط خود را بندة بهاء ناميد. او نيز تا دولت تزار روسيه برقرار بود در ساية او مي­زيست. ابوالفضل گلپايگاني از جانب عبدالبهاء به بهاييان چنين دستور مي­دهد كه همه بايد براي دوام دولت امپراطور «الكساندر سوّم» و اولياي دولتش دعا كنند زيرا در «الواح منيعه» كه از ارض اقدس ارسال رفته چنين آمده است: «بايد اين طائفة مظلومه ابداً اين حمايت و عدالت دولت بهيّة روسه را از نظر محو ننمايند و پيوسته تأييد و تسديد حضرت امپراطور اعظم و جنرال اكرم را از خداونمد جلّ جلاله مسألت مي­نمايند».[7] ولي در همين اوقات، براي اغفال و جلب توجّه دولت عثماني چنين راز و نياز مي­كنند: «خداوندا! خداوندا! از تو مي­خواهم كه با تأييدات غيبي، اوصاف صمداني و فيوضات رحمانيّت دولت عليّة عثماني و خلافت محمّدي را تأييد كني تا در زمين مستقر بمانند».[8]

پس از انقراض حكومت روسيه، او با دولت انگلستان به طور مخفي رابطه برقرار كرد ولي پرده­ها كنار رفت، عثمانيها فهميدند كه عبّاس افندي به نفع انگلستان جاسوسي مي­كند لذا «جمال پاشا» فرماندة كلّ قواي عثماني تصميم به اعدام وي گرفت.[9] به محض رسيدن اين گزارش به «لرد بالفور» وزير امور خارجة وقت، سريعاً دستور تلگرافي به «جنرال النّبي» سالار سپاه انگليس در فلسطين زده كه با جميع قوا در حفظ عبدالبهاء و عائله و دوستان او بكوشيد. در اين كشاكش، قواي انگليسي در خاك عثماني پياده شد و جان عبّاس افندي نجات يافته و به جهت خدمات شايانش نشان عالي پهلواني و لقب «سِر» به او ارزاني شد.[10]  او هم از امپراطور انگلستان تشكّر كرده است: «خداوندا سراپردة عدالت طنابهاي خود را بر مشرق و مغرب اين سرزمين مقدّس ميخكوب ساخته، تو را سپاس و ستايش مي­كنم بر ورود اين حكومت عادل ... خداوندا! امپراطور اعظم جرج پنجم حاكم انگلستان را با توقيعات رحماني خود تأييد كن و ظلّ ظليل او را بر اين اقليم جديد ادامه بده.ع ع».[11]

دولت فرانسه هم كه به توانايي عبدالبهاء براي تفرقه­افكني اطمينان يافت تصميم گرفت از او براي ممالكت تحت سلطه­اش كمك بگيرد: «از تهران چند مكتوب رسيد كه اولياي سفارت فرانسه اصرار دارند بعضي از مبلّغين به صفحات آفريقا يعني تونس و الجزاير توجّه نمايند و از اولياي دولت فرانسه نهايت رعايت خواهد شد تا جماعت آن سامان را تبليغ نمايند».[12] نمي­توان انتظار داشت كه دولت فرانسه واقعاً به فكر ارشاد مردم و مسلمانان بوده چرا كه اگر اين گونه بود چرا از آنها دعوت نكرد ابتدا براي تبليغ خود فرانسويها به فرانسه بروند؟

او ضمن سفرهايي كه برايش به اروپا و آمريكا فراهم مي­شده (!) به وطن­فروشي هم پرداخته است و در جمع عدّه­اي از سوداگران تيز دندان آمريكايي مي­گويد: «از براي تجارت و منفعت ملّت آمريكا، مملكتي بهتر از ايران نه، چه كه مملكت ايران مواد ثروتش همه در زير خاك پنهان است».[13] در تشييع جنازة او نيز نمايندگان دولت انگليس حضور يافتند و همدردي خود را اعلام داشتند.[14]

حال شما خود قضاوت كنيد درباره اين جانشينان و اين پيغمبر و اين آيين!

موفق باشيد.



[1] مجموعة الواح، چاپ مصر: 400

[2] توقيعات مباركه، جلد 1: 103 (لوح قرن)؛ رحيق مختوم: 87

[3] مكاتيب، جلد 1: 442 و جلد 2: 234؛ الواح وصايا چاپ مصر: 9

[4] مكاتيب، جلد 1: 271؛ رحيق مختوم: 851

[5] رحيق مختوم: 28-25 و 174 و 175؛ گنجينة حدود و احكام: 31

[6] مكاتيب، جلد 2: 181

[7] مصابيح هدايت، جلد 2: 282 نوشتة عزيز الله سليماني چاپ لجنة امري

[8] مكاتيب، جلد 2: 312

[9] قرن بديع، جلد 3: 291، 297 و 299

[10] همان

[11] مكاتيب، جلد 3:‌347

[12] مائدة آسماني، جزء 9: 47

[13] خطابات مباركه: 32

[14] قرن بديع، جلد 3: 321 و 327