جانشيني بعد از حسينعلي بهاء
(لطفاً از سمت راست، در قسمت «آرشيو موضوعي» مباحث را با كليك روي آنها به ترتيب دنبال كنيد. مطالبي كه تنها سر فصل مي باشند غير فعال هستند)
با سلام،
حسينعلي بهاء سه زن داشته است و فرزندان متعدّد. در لوحي به نام «لوح عهد» كه به منزلة وصّيتنامة اوست سفارش همة فرزندان را كرده و جانشين خود را هم تعيين كرده است: «لسان از براي ذكر خدا خير است، آن را به گفتار زشت ميالاييد ...؛ مذهب الهي براي محبّت و اتّحاد است، آن را سبب عداوت و اختلاف ننماييد ...؛ وصيه الله آن كه اغصان (بچههاي خود و بستگانش) و افنان (بستگان باب) و منتسبين، طراً به غصن اعظم ناظر باشند ... قد قدّر الله مقام الغصن الاكبر بعد مقامه انّه هر الآمر الحكيم قد اصطفينا الأكبر بعد الأعظم ... محبّت اغصان بر كل لازم ...؛ احترام و ملاحظه اغصان بر كل لازم».[1] كه ترجمة قسمت آخر چنين ميشود: «خداوند تقدير فرموده كه مقام غصن اكبر (محمّد علي) بعد از غصن اعظم (عبدالبهاء) باشد، او امر كننده و حكيم است، ما اكبر را بعد از اعظم انتخاب كرديم».
عبدالبهاء يا «عبّاس افندي» از زن اوّل حسينعلي به نام «نوّابه» بود و محمّد علي از زن ديگرش به نام «مهد عليا». طبق «لوح عهدي» بايد محمّد علي پس از عبدالبهاء جانشين ميشد امّا بر خلاف وصيّت حسينعلي كه نزاع و اختلاف نكنيد و دشنام ندهيد، بين اين دو برادر اختلاف بسيار شديدي بر سر جانشيني صورت گرفت. لذا عبدالبهاء غصن اكبر را «ناقص اكبر» و مريدانش را «ناقصين» خواند و پيروان خودش را «ثابتين». محمّدعلي نيز غصن اعظم را «رئيس المشركين» و «ابليس لعين» لقب داد.[2] سؤال اينجا است كه اين چه خدايي است كه كساني را پيشواي مردم و امّت پس از پيغمبرش قرار داده است كه بر سر جانشيني كه قبلاً تعيين شده اختلاف پيدا ميكنند؟
همچنين عبدالبهاء برادر و مريدان برادرش را پشه، سوسك، كرم خاكي، خفّاش، جغد، كلاغ، روباه، گرگ و ... لقب داد و خود را بلبل و طاووس خواند.[3] محمّدعلي هم بيكار ننشست و عبدالبهاء را گوساله و الاغ دوپا خوانده و خود را شير خدا لقب داد.[4] سؤال بعدي اينجا است كه واقعاً چقدر خداوندِ حسينعلي بهاء (العياذ بالله) بيخرد و بيتدبير بوده است كه زمام امّت را به دست چنين انسانهاي بيادبي نهاده است و انسانها از چه كساني بايد درس اخلاق بگيرند و هدايت شوند!
بعد از آن، عبدالبهاء اعلام كرد: «ناقصين بسياري از الواح و آثار بهاء را سرقت نموده و صورت نماز 9 ركعتي بهاييّت را به همراه احكام متمّم كتاب اقدس دزديدهاند و آيين نازنين را ناقص كردهاند و هنوز هم اين عبادت مفقود ميباشد».[5] اين سؤال باز هم پيش ميآيد كه عجب خدايي داشته اند اين پيامبران و جانشينان الهي كه نميدانسته بعد از مرگ پيغمبرش حكم نماز را كه بر مردم واجب كرده ميدزدند و ملّت بعد از او بايد بدون داشتن حكم نماز سپري كنند. سؤال مهمتر اين كه آيا عبدالبهاء يك بار حتّي نديده كه پدرش اين نماز را بخواند و آن را ياد بگيرد و خودش نيز بخواند تا حكم خدا تنها به واسطة ورقهاي كاغذ حفظ نشود؟ پس نه حسينعلي اين نماز را ميخوانده تا فرزندان و مريدان و نزديكانش آن را ياد بگيرند و نه عبدالبهاء تا بدان سنّ! اين چه آيين و خدايي است كه احكامش را ميدزدند؟ همچنين، مگر حسينعلي عالِمِ بلا مكان نبوده و مگر علم خدايي نداشته است و نميدانسته كه بعد از مرگش بچههايش اينقدر ناخلف درميآيند و عبادت بندگان خدا را ميدزدند؟ البتّه وقتي خدايشان چنين بيخرد و بيتدبير بوده است از پيغمبرش چه انتظاري ميرود چه رسد به جانشينان او! كه البتّه خود عبدالبهاء به اين نكته صراحتاً اشاره ميكند: «انصاف بايد داد، نفسي كه در تربيت اولاد و عيال و آل عاجز مانده چگونه تربيت اهل آفاق نمايد و آيا در اين قضيه ذرّهاي شبهه و ترديد است؟ لاوالله».[6]
عبدالبهاء كار زيركانهاي كرد؛ چرا كه نه خود را پيغمبر خواند نه ادّعاي علم خدايي كرد تا از سؤالها در امان بماند و فقط خود را بندة بهاء ناميد. او نيز تا دولت تزار روسيه برقرار بود در ساية او ميزيست. ابوالفضل گلپايگاني از جانب عبدالبهاء به بهاييان چنين دستور ميدهد كه همه بايد براي دوام دولت امپراطور «الكساندر سوّم» و اولياي دولتش دعا كنند زيرا در «الواح منيعه» كه از ارض اقدس ارسال رفته چنين آمده است: «بايد اين طائفة مظلومه ابداً اين حمايت و عدالت دولت بهيّة روسه را از نظر محو ننمايند و پيوسته تأييد و تسديد حضرت امپراطور اعظم و جنرال اكرم را از خداونمد جلّ جلاله مسألت مينمايند».[7] ولي در همين اوقات، براي اغفال و جلب توجّه دولت عثماني چنين راز و نياز ميكنند: «خداوندا! خداوندا! از تو ميخواهم كه با تأييدات غيبي، اوصاف صمداني و فيوضات رحمانيّت دولت عليّة عثماني و خلافت محمّدي را تأييد كني تا در زمين مستقر بمانند».[8]
پس از انقراض حكومت روسيه، او با دولت انگلستان به طور مخفي رابطه برقرار كرد ولي پردهها كنار رفت، عثمانيها فهميدند كه عبّاس افندي به نفع انگلستان جاسوسي ميكند لذا «جمال پاشا» فرماندة كلّ قواي عثماني تصميم به اعدام وي گرفت.[9] به محض رسيدن اين گزارش به «لرد بالفور» وزير امور خارجة وقت، سريعاً دستور تلگرافي به «جنرال النّبي» سالار سپاه انگليس در فلسطين زده كه با جميع قوا در حفظ عبدالبهاء و عائله و دوستان او بكوشيد. در اين كشاكش، قواي انگليسي در خاك عثماني پياده شد و جان عبّاس افندي نجات يافته و به جهت خدمات شايانش نشان عالي پهلواني و لقب «سِر» به او ارزاني شد.[10] او هم از امپراطور انگلستان تشكّر كرده است: «خداوندا سراپردة عدالت طنابهاي خود را بر مشرق و مغرب اين سرزمين مقدّس ميخكوب ساخته، تو را سپاس و ستايش ميكنم بر ورود اين حكومت عادل ... خداوندا! امپراطور اعظم جرج پنجم حاكم انگلستان را با توقيعات رحماني خود تأييد كن و ظلّ ظليل او را بر اين اقليم جديد ادامه بده.ع ع».[11]
دولت فرانسه هم كه به توانايي عبدالبهاء براي تفرقهافكني اطمينان يافت تصميم گرفت از او براي ممالكت تحت سلطهاش كمك بگيرد: «از تهران چند مكتوب رسيد كه اولياي سفارت فرانسه اصرار دارند بعضي از مبلّغين به صفحات آفريقا يعني تونس و الجزاير توجّه نمايند و از اولياي دولت فرانسه نهايت رعايت خواهد شد تا جماعت آن سامان را تبليغ نمايند».[12] نميتوان انتظار داشت كه دولت فرانسه واقعاً به فكر ارشاد مردم و مسلمانان بوده چرا كه اگر اين گونه بود چرا از آنها دعوت نكرد ابتدا براي تبليغ خود فرانسويها به فرانسه بروند؟
او ضمن سفرهايي كه برايش به اروپا و آمريكا فراهم ميشده (!) به وطنفروشي هم پرداخته است و در جمع عدّهاي از سوداگران تيز دندان آمريكايي ميگويد: «از براي تجارت و منفعت ملّت آمريكا، مملكتي بهتر از ايران نه، چه كه مملكت ايران مواد ثروتش همه در زير خاك پنهان است».[13] در تشييع جنازة او نيز نمايندگان دولت انگليس حضور يافتند و همدردي خود را اعلام داشتند.[14]
حال شما خود قضاوت كنيد درباره اين جانشينان و اين پيغمبر و اين آيين!
موفق باشيد.
[1] مجموعة الواح، چاپ مصر: 400
[2] توقيعات مباركه، جلد 1: 103 (لوح قرن)؛ رحيق مختوم: 87
[3] مكاتيب، جلد 1: 442 و جلد 2: 234؛ الواح وصايا چاپ مصر: 9
[4] مكاتيب، جلد 1: 271؛ رحيق مختوم: 851
[5] رحيق مختوم: 28-25 و 174 و 175؛ گنجينة حدود و احكام: 31
[6] مكاتيب، جلد 2: 181
[7] مصابيح هدايت، جلد 2: 282 نوشتة عزيز الله سليماني چاپ لجنة امري
[8] مكاتيب، جلد 2: 312
[9] قرن بديع، جلد 3: 291، 297 و 299
[10] همان
[11] مكاتيب، جلد 3:347
[12] مائدة آسماني، جزء 9: 47
[13] خطابات مباركه: 32
[14] قرن بديع، جلد 3: 321 و 327